ن شما دوپاره تن اين ماجرا چگونه ممكن مى شد؟))
اكنون هر دو بغض كرده و لب برچيده آمده اند كه : ((مادر! امام رخصت ميدان نمى دهد. كارى بكن .))
تو مى گويى : ((عزيزان ! پاى مرا به ميان نكشيد.))
محمد مى گويد: ((چرا مادر؟ تو خواهر امامى ! عزيزترين محبوب اويى .))
و تو مى گويى : ((به همين دليل نبايد پاى مرا به ميان كشيد. نمى خواهم امام گمان كند كه من شما را راهى ميدان كرده ام . نمى خواهم امام گمان كند كه من دارم عزيزانم را فدايش مى كنم . گمان كند كه من بيشتر از شما شائقم به اين ماجرا. گمان كند... چه مى گويم . او امام است ، در وادى معرفت او گمان راه ندارد. او چون آينه همه دلها را مى بيند و همه نيتها را مى خواند. اما...اما من اينگونه دلخوشترم . اين دلخوشى را از مادرتان دريغ نكنيد.))
عون مى گويد: ((امر، امر شماست مادر! اما اگر چاره اى جز اين نباشد چه ؟ ما همه تلاشمان را كرديم . پيداست كه امام نمى خواهد شما را داغدار ببيند. اندوه شما را تاب نمى آورند. اين را آشكارا از نگاهشان مى شود فهميد.))
محمد مى گويد: ((ماندن بيش از اين قابل تحمل نيست مادر! دست ما و دامنت !))
تو چشم به آسمان مى دوزى ، قامت دو نوجوانت را دوره مى كنى و مى گويى : ((رمز اين كار را به شما مى گويم تا ببينم خودتان چه مى كنيد.))
عون و محمد هر دو با تعجب مى پرسند: ((رمز؟!))
و تو مى گويى : ((آرى ، قفل رضايت امام به رمز اين كلام ،گشوده مى شود. برويد، برويد و امام را به مادرش فاطمه زهرا قسم بدهيد. همين .
به مقصود مى رسيد...اما...))
هر دو با هم مى گويند:((اما چه مادر؟))
بغضت را فرو مى خورى و مى گويى : ((غبطه مى خورم به حالتان . در آن سوى هستى ، جاى مرا پيش حسين خالى كنيد. و از خداى حسين ، آمدن و پيوستنم را بخواهيد.))
هر دو نگاهشان را به حلقه اشك چشمهاى تو مى دوزند و پاهايشان سست مى شود براى رفتن .
مادرانه تشر مى زنى : ((برويد ديگر، چرا ايستاده ايد؟!))
چند قدمى كه مى روند، صدا مى زنى :
راستى !
و سرهاى هر دو بر مى گردد.
سعى مى كنى محكم و آمرانه سخن بگويى :
همين وداعمان باشد. برنگرديد براى وداع با من ، پيش چشم حسين .
و بر مى گردى و خودت را به درون خيمه مى اندازى و تازه نفس اجازه مى يابد براى رها شدن و بغض مجال پيدا مى كند براى تركيدن و اشك راه مى گشايد براى آمدن .
چقدر به گريه مى گذرد؟
از كجا بدانى ؟
فقط وقتى طنين فرياد عون به رجز در ميدان مى پيچيد، به خودت مى آيى و مى فهمى كه كلام رمز، كار خودش را كرده است و پروانه شهادت از سوى امام صادر شده است .
شايد اين اولين بار باشد كه صداى فرياد عون را مى شنوى ، از آنجا كه هميشه با تو و ديگران ، آرام و به مهر سخن مى گفته . نمى توانستى تصور كنى كه ذخيره و ظرفيتى از فرياد هم در حنجره داشته باشد. فريادش ، دل تو را كه از خودى و مادرى ،مى لرزاند، چه رسد به دشمن كه پيش روى او ايستاده است :
آهاى دشمن ! اگر مرا نمى شناسيد، بشناسيد! اين منم فرزند جعفر طيار، شهيد صادقى كه بر تارك بهشت مى درخشيد و با بالهاى سبزش در فردوس پرواز مى كند. و در روز حشر چه افتخارى برتر از اين ؟!
ذوق مى كنى از اينهمه استوارى و صلابت و اين اشك كه مى خواهد از پشت پلكها سر ريز شود، اشك شوق است اما اشك و شيون و آه ، همان چيزهايى هستند كه در اين لحظات نبايد خودى نشان دهند. حتى بنا ندارى پا را از خيمه بيرون بگذارى . آن هنگام كه بر تل پشت خيمه ها مى رفتى و حسين و ميدان را نظاره مى كردى ، فرزند تو در ميدان نبود.
اكنون از خيمه درآمدن و در پيش چشم حسين ظاهر شدن يعنى به رخ كشيدن اين دو هديه كوچك .
و اين دو گل نورسته چه قابل دارد پيش پاى حسين !
اگر همه جوانان عالم از آن تو بود، همه را فداى يك نگاه حسين مى كردى و عذر مى خواستى . اكنون شرم از اين دو هديه كوچك ،كافيست تا تلاقى نگاه تو را با حسين پرهيز دهد.
يال خيمه افتاده است و هيچ گوشه اى از ميدان پيدا نيست . اما اين اختفا نه براى توست كه پرده هاى ظلمت و نور را دريده اى و نگاهت به راههاى آسمان آشناتر است تا زمين .
مى بينى كه سه سوار و هيجده پياده ، به شمشير عون ، راهى ديار عدم مى شوند و خدا نيامرزد عبدالله بن قطبه نبهانى را كه با ضربه اى نامردانه ، عون را از اسب به زير مى كشد.
هنوز بدن عون به زمين نرسيده ، فرياد محمد است كه در آسمان مى پيچد:
شكايت به درگاه خدا بايد برد از قساوت اين قوم كوردل امام ناشناس ، قومى كه معالم قرآن و محكمات تنزيل و تبيان را به تحريف و تبديل ايستادند و كفر و طغيان خويش را آشكار كردند.
تعجيل محمد شايد از اين روست كه از باز پس گرفتن رخصت مى هراسد يا شايد به ورودگاه عون كه پيش چشم اوست ، رغبت مى ورزد.
ده پياده او را دوره مى كنند و او با شمشيرش ميان جسم و جان هر ده نفر فاصله مى اندازد.
يازدهمى عامر بن نهشل تميمى است كه شمشير كينه اش را از خون محمد سيراب مى كند.
عذاب جاودانه خدا نثار عامر باد.
اى واى ! اين كسى كه پيكر عون و محمد را به زير دو بغل زده و با كمر خميده و چهره درهم شكسته و چشمهاى گريان ، آن دو را به سوى خيمه مى كشاند حسين است . جان عالم به فدايت ، حسين جان رها كن اين دو قربانى كوچك را خسته مى شوى .
از خستگى و خميدگى توست كه پاهايشان به زمين كشيده مى شود.
رهايشان كن حسين جان ! اينها براى خاك آفريده شده اند.
آنقدر به من فكر نكن . من كه اين دو ستاره كوچك را در مقابل خورشيد وجود تو اصلا نمى بينم . واى واى واى ! حسين جان ! رها كن انديشه مرا.
زينب ! كاش از خيمه بيرون مى زدى و خودت را به حسين نشان مى دادى تا او ببيند كه خم به ابرو ندارى و نم اشكى هم حتى مژگان تو را تر نكرده است . تا او ببيند كه از پذيرفته شدن اين دو هديه چقدر خوشحالى و فقط شرم از احساس قصور بر دلت چنگ مى زند. تا او ببيند كه زخم على اكبر، بر دلت عميق تر است تا اين دو خراش كوچك .
تا او...اما نه ، چه نيازى به اين نمايش معلوم ؟
بمان ! در همين خيمه بمان ! دل تو چون آينه در دستهاى حسين است .
اين دل تو و دستهاى حسين ! اين قلب تو و نگاه حسين !زيارت قبر مطهر
((محمّد بن سنان )) از بشير دهّان برايم نقل كرد و گفت :
در هر سال به حجّ مشرّف مى شدم ، يكسال تنبلى كرده و آنرا ترك كردم و سال بعد كه به حج رفته و محضر حضرت ابى عبداللّه (ع ) رسيدم به من فرمودند:
اى بشير چه چيز تو را در سال گذشته از حج سست و تنبل كرده ؟
عرض كردم : فدايت شوم مالى داشتم كه از مردم مى خواستم و خوف داشتم تلف شود.
لذا به حج نيامده ولى در عوض روز عرفه به زيارت قبر مطهّر حضرت امام حسين (ع ) رفتم .
حضرت به من فرمودند:
آنچه نصيب اهل موقف (حاجى ها) شد، از تو فوت نگرديد، اى بشير كسى كه قبر حسين (ع ) را زيارت كند، در حالى كه به حق آن حضرت عارف و آگاه باشد، مانند: كسى است كه خدا را در عرش زيارت نموده .(49)
عاشقم عاشق كربلاى حسين
عاشقم عاشق نينواى حسين
اى خدا آرزو دارم من در نهان
بوسه باران كنم قبر آن سروران
قبر شش گوشه اش را بگيرم ز بر
درد دلها كنم اى خدا تا سحر
پرسم از اصغر و اكبر نوجوان
داغ اكبر چه شد گشته اى ناتوان
اى حسين نور چشم پيمبر سلام
از همه دوستان آورده ام م