اس من ! تو شير ادب از سينه اين مادر خورده اى . وقتى پدر او را به همسرى برگزيد، او ايستاده بود پشت در و به خانه در نمى آمد تا از من ، دختر بزرگ خانه رخصت بگيرد، و تا من به پيشواز او نرفتم ، او قدم به داخل خانه نگذاشت .
عباس من ! تو خود معلم عشقى ! امتحان چه را پس مى دهى ؟
جانم فداى ادبت عباس ! عرفان ، شاگرد معرفت توست و عشق ، در كلاس ‍ تو درس پس مى دهد.
بارها گفته ام كه خدا اگر از همه عالم و آدم ، همين يك عباس را مى آفريد، به مدال فتبارك الله احسن الخالقين ش مى باليد.
اگر آمده اى براى سخن گفتن ، پس چيزى بگو. چرا مقابل من بر سكوى سكوت ايستاده اى و نگاهت را به خيمه ها دوخته اى .
عباس من ! اين دل زينب اگر كوه هم باشد، مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده مى شود: و تكون الجبال كالعهن المنفوش .(9) آخر اين نگاه تو نگاه نيست . قارعه است . قيامت است : يكون الناس كالفراش ‍ المبثوت .(10)
عالم ، شمع نگاه تو را پروانه مى شود.
اما مگر چه مانده است كه نگفته اى ؟! شيواتر از چشمهاى تو چيست ؟
بليغ ‌تر از نگاه تو كدام است ؟ تو ماه آسمان را با نگاه ، راه مى برى . سخن گفتن با نگاه كه براى تو مشكل نيست .
و اصلا نگاه آن زمان به كار مى آيد كه از دست و زبان ، كار بر نمى آيد.
برو عباس من كه من پيش از اين تاب نگاه تو را ندارم .
وقتى نمى توانم نرفتنت را بخواهم ، ناگزيرم به رفتن ترغيبت كنم ، تا پيش ‍ خداى عشق روسپيد بمانم ؛ خدايى كه قرار است فقط خودش برايم بماند.
اگر براى وداع هم آمده اى ، من با تو يكى دردانه خدا! تاب وداع ندارم .
مى بينمت كه مشك آب را به دست راست گرفته اى و شمشير را در دست چپ ، يعنى كه قصد جنگ ندارى .
با خودت مى انديشى ؛ اما دشمن كه الفباى مروت را نمى داند، اگر اين دست مشك دار را ببرد؟! و با خودت زمزمه مى كنى ؛ بريده باد اين دست ، در مقابل جمال يوسف من !
و اين شعر در ذهنت نقش مى بندد كه :
و الله قطعتموا يمينى 	  	انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين 	  	نجل النبى الطاهر الامين(11)

چه حال خوشى دارى با اين ترنمى كه براى حسينت پيدا مى كنى ... كه ناگهان سايه اى از پشت نخلها مى جهد و غفلتا دست راست تو را قطع مى كند.
اما اين كه تو دارى غفلت نيست ، عين حضور است . تو فقط حسين را قرار است ببينى كه مى بينى ، ديگران چه جاى ديدن دارند؟!
تو حتى وقتى در شريعه ، به آب نگاه مى كنى ، به جاى خودت ، تمثال حسين را مى بينى و چه خرسند و سبكبال از كناره فرات بر مى خيزى . نه فقط از اينكه آب هم آينه دار حسين توست ، بل از اينكه به مقام فناء رسيده اى و در خودت هيچ از خودت نمانده است و تمامى حسين شده است .
پس اين كه تو دارى غفلت نيست ، عين حضور است . دلت را پرداخته اى براى همين امروز.
مشك را به دست چپت مى گيرى و با خودت مى انديشى ؛ دست چپ را اگر بگيرند، مشك اين رسالت من چه خواهد شد؟
و پيش از آنكه به ياد لب و دندانت بيفتى ، شمشير ناجوانمردى ، خيال تو را به واقعيت پيوند مى زند و تو با خودت زمزمه مى كنى .
يا نفس لا تخشى من الكفار 	  	و ابشرى برحمة الجبار
مع النبى السيد المختار 	  	قد قطعوا ببغيهم يسارى

فاصلهم يا رب حر النار(12)
مشك را به دندان مى گيرى و به نگاه سكينه فكر مى كنى ...
عباس جان ! من كه اين صحنه هاى نيامده را پيش چشم دارم ، توان وداع با تو را ندارم .
من تماما به لحظه اى فكر مى كنم كه تو هر چيز، حتى آب را مى دهى تا آبرويت پيش سكينه محفوظ بماند. به لحظه اى كه تو در پرهيز از تلافى نگاه سكينه ، چشمهايت را به حسين مى بخشى .
جانم فداى اشكهاى تو!
گريه نكن عباس من ! دشمن نبايد چشمهاى تو را اشكبار ببيند.
ميان تو و سكينه فراقى نيست . سكينه از هم اكنون در آغوش رسول الله است . چشم انتظار تو.
اول كسى كه در آنجا به پيشواز تو مى آيد، سكينه است ، سكينه فقط آنچنان در ذات خدا غرق شده است كه تمام وجودش را پيش فرستاده است .
تو آنجا بى سكينه نمى مانى ، عموى وفادار!
من ؟!
به من نينديش عباس من ! انديشه من پاى رفتنت را سست نكند.
تا وقتى خدا هست ، تحمل همه چيز ممكن است . و هميشه خدا هست . خدا همينجاست كه من ايستاده ام .
برو آرام جانم ! برو قرار دلم !
من از هم اكنون بايد به تسلاى حسين برخيزم ! غم برادرى چون تو، پشت حسين را مى شكند.
جانم فداى اين دو برادر!پرتو هشتم
عجب سكوتى بر عرصه كربلا سايه افكنده است ! چه طوفان ديگرى در راه است كه آرامشى اينچينين را به مقدمه مى طلبد؟ سكون ميان دو زلزله ! آرامش ميان دو طوفان !
يك سو جنازه است و خاكهاى خون آلود و سوى ديگر تا چشم كار مى كند اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشير. و اينهمه براى يك تن ؛ امام كه هنوز چشم به هدايتشان دارد.
قامت بلندش را مى بينى كه پشت به خيمه ها و رو به دشمن ايستاده است ، دو دستش را به قبضه شمشير تكيه زده و شمشير را عمود قامت خميده اش كرده است و با آخرين رمقهايش مهربانانه فرياد مى زند:
هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ...
آيا كسى هست كه از حريم رسول خدا دفاع كند؟ آيا هيچ خداپرستى هست كه به خاطر او فرياد مرا بشنود و به اميد رحمتش به يارى ما برخيزد؟ آيا كسى هست ...
و تو گوشهايت را تيز مى كنى و نگاهت را از سر اين سپاه عظيم عبور مى دهى و... مى بينى كه هيچ كس نيست ، سكوت محض است و وادى مردگان . حتى آنان كه پيش از اين هلهله مى كردند، بر سپرهاى خويش ‍ مى كوبيدند، شمشيرها را به هم مى ساييدند، عمودها را به هم مى زدند و علمها را در هوا مى گرداندند و در اينهمه ، رعب و وحشت شما را طلب مى كردند، همه آرام گرفته اند، چشم به برادرت دوخته اند، زبان به كام چسبانده اند و گويى حتى نفس نمى كشند، مرده اند.
اما ناگهان در عرصه نينوا احساس جنب و جوش مى كنى ، احساس ‍ مى كنى كه اين سكون و سكوت سنگين را جنبش و فريادهاى محو، به هم مى زند.
هر چه دقيق تر به سپاه دشمن خيره مى شوى ، كمتر نشانى از تلاطم و حرف و حركت مى يابى ، اما اين طنين اين تلاطم را هم نمى توانى منكر شوى . بى اختيار چشم مى گردانى و نگاهت را مرور مى دهى و ناگهان با صحنه اى مواجه مى شوى كه چهار ستون بدنت را مى لرزاند و قلبت را مى فشرد.
صدا از قتلگاه شهيدان است . بدنهاى پاره پاره ، جنازه هاى چاك چاك ، بدنهاى بى سر، سرهاى از بدن جدا افتاده ، دستهاى بريده ، پاهاى قطع شده ، همه به تكاپو و تقلا افتاده اند تا فرياد استمداد امام را پاسخ بگويند. انگار اين قيامت است كه پيش از زمان خويش فرا رسيده است . انگار ارواح اين شهيدان ، نرفته باز آمده اند، بدنهاى تكه تكه خويش را به التماس از جا مى كنند تا براى يارى امام راهيشان كنند.
حتى چشمها در ميان كاسه سر به تكاپو افتاده اند تا از حدقه بيرون بيايند و به يارى امام برخيزد. دستها بى تابى مى كنند و بدنها بى قرارى . و پاها تلاش مى كنند كه بدنهاى چاك چاك را بر دوش بگيرند و بايستانند.
مبهوت از اين منظره هول انگيز، نگاهت را به سوى امام بر مى گردانى و مى بينى كه امام با دست آنان را به آرامش فرا مى خواند و بر ايشان دعا مى كند.
گويى به ارواحشان مى فهماند كه نيازى به ياورى نيست . مقصود، تكاندن اين دلها