 مرده است ، مقصود، هدايت اين جانهاى ظلمانى است .
هنوز از بهت اين حادثه در نيامده اى كه صداى نفس نفسى از پشت سر توجهت را بر نمى انگيزد و وقتى به عقب بر مى گردى ، سجاد را مى بينى كه با جسم نحيف و قامت خميده از خيمه در آمده است ، با تكيه به عصا، به تعب خود را ايستاده نگاه داشته است ، خون به چهره زرد و نزارش دويده است ، و چشمهايش را حلقه اشكى آذين بسته است :
شمشيرم را بياور عمه جان ! و يارى ام كن تا به دفاع از امام برخيزم و خونم را در ركابش بريزم .
ديدن اين حال و روز سجاد و شنيدن صداى تبدارش كه در كوير غربت امام مى پيچيد، كافيست تا زانوانت را با زمين آشنا كند، صيحه ات را به آسمان بكشاند و موهايت را به چنگهايت پرپر كند و صورتت را به ناخنهايت بخراشد اما اگر تو هم در خود بشكنى ، تو هم فرو بريزى ، تو هم سر بر زمين استيصال بگذارى ، تو هم تاب و توان از كف بدهى ، چه كسى امام را در اين برهوت غربت و تنهايى ، همدلى كند؟
اين انگار صداى دلنشين هم اوست كه : ((خواهرم ! سجاد را درياب كه زمين از نسل آل محمد، خالى نماند.))
فرمان امام ، تو را بى اختيار از جا مى كند و تو پروانه وار اين شمع نيم سوخته را به آغوش مى كشى و با خود به درون خيمه مى برى .
صبور باش على جان ! هنوز وقت ايستادن ما نرسيده است . بارهاى رسالت ما بر زمين است .
تا تو سجاد را در بسترش بخوابانى و تيمارش كنى . امام به پشت خيام رسيده است و تو را باز فرا مى خواند:
خواهرم ! دلم براى على كوچكم مى تپد، كاش بياوريش تا يك بار ديگر ببينمش و... هم با اين كوچكترين علقه هم وداع كنم .
با شنيدن اين كلام ، در درونت با همه وجود فرياد مى كشى كه : نه !
اما به چشمهاى شيرين برادر نگاه مى كنى و مى گويى : چشم !
آن سحرگاه كه پدر براى ضربت خوردن به مسجد مى رفت ، در خانه تو بود. شبهاى خدا را تقسيم كرده بود ميان شما دو برادر و خواهر، و هر شب بالش را بر سر يكى از شما مى گشود. تنها سه لقمه ، تمامى افطار او در اين شبها بود و در مقابل سؤ ال شما مى گفت : ((دوست دارم با شكم گرسنه به ديدار خدا بروم .))
آن شب ، بى تاب در حياط قدم مى زد، مدام به آسمان نگاه مى كرد و به خود مى فرمود: ((به خدا دروغ نيست ، اين همان شبى است كه خدا وعده داده است .))
آن شب ، آن سحرگاه ، وقتى اذان گفتند و پدر كمربندش را براى رفتن محكم كرد و با خود ترنم فرمود:
اشدد حيازيمك للموت 	  	فان الموت لاقيكا
و لا تجزع من الموت 	  	اذا حل بوايكا(13)

حتى مرغابيان خانه نيز به فغان درآمدند و او را از رفتن بازداشتند.
نوكهايشان را به رداى پدر آويختند و التماس آميز ناله كردند.
آن سحرگاه هم با تمام وجود در درونت فرياد كشيدى كه : ((نه ! پدر جان ! نرويد.))
اما به چشمهاى با صلابت پدر نگاه كردى و آرام گرفتى : ((پدر جان ! جعده را براى نماز بفرستيد.))
و پدر فرمود: لا مفر من القدر از قدر الهى گريزى نيست .
كودك شش ماهه ات را گرم در آغوشت مى فشردى . سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غريق بوسه كنى و او را چون قلب از درون سينه در مى آورى و به دستهاى امام مى سپارى .
امام او را تا مقابل صورت خويش بالا مى آورد، چشم در چشمهاى بى رمق او مى دوزد و بر لبهاى به خشكى نشسته اش بوسه مى زند.
پيش از آنكه او را به دستهاى بى تاب تو باز پس دهد، دوباره نگاهش ‍ مى كند، جلو مى آورد، عقب مى برد و ملكوت چهره اش را سياحتى مى كند.
اكنون بايد او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خيمه برگردانى كه مبادا آفتاب سوزنده نيمروز، گونه هاى لطيفش را بيازارد.
اما ناگهان ميان دستهاى تو و بازوان حسين ، ميان دو دهليز قلب هستى ، ميان سر و بدن لطيف على اصغر، تيرى سه شعبه فاصله مى اندازد و خون كودك شش ماهه را به صورت آفرينش مى پاشد. نه فقط هرملة بن كاهل اسدى كه تير را رها كرده است ، بلكه تمام لشكر دشمن ، چشم انتظار ايستاده است تا شكستن تو و برادرت را تماشا كند و ضعف و سستى و تسليم را در چهره هاتان ببيند.
امام با صلابت و شكوهى بى نظير، دست به زير خون على اصغر مى برد، خونها را در مشت مى گيرد و به آسمان مى پاشد. كلام امام انگار آرامشى آسمانى را بر زمين نازل مى كند:
نگاه خدا، چقدر تحمل اين ماجرا را آسان مى كند.
اين دشمن است كه در هم مى شكند و اين توپى كه جان دوباره مى گيرى و اين ملائكه اند كه فوج فوج از آسمان فرود مى آيند و بالهايشان را به تقدس ‍ اين خون زينت مى بخشند، آنچنان كه وقتى نگاه مى كنى يك قطره از خون را بر زمين ، چكيده نمى بينى .پرتو نهم
خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مى شود.
اكنون هنگامه وداع فرار رسيده است .
اينگونه قدم برداشتن حسين و اينسان پيش آمدن او، خبر از فراقى عظيم مى دهد.
خودت را مهيا كن زينب كه لحظه وداع فرا مى رسد.
همه تحملها كه تاكنون كرده اى ، تمرين بوده است ، همه مقاومتها، مقدمه بوده است و همه تابها و توانها، تدارك اين لحظه عظيم امتحان ! نه آنچه كه از صبح تاكنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتداى عمر تاكنون سپرى كرده اى ، همه براى همين لحظه بوده است .
وقتى روح از تن پيامبر، مفارقت كرد و جاى خالى نفسهاى او رخ نشان داد، تو صيحه زدى ، زار زار گريه كردى و خودت را به آغوش حسين انداختى و با نفسهاى او آرام گرفتى . شش ساله بودى كه مزه مصيبتى را مى چشيدى و طعم تسلى را تجربه مى كردى .
مادر از ميان در و ديوار فرياد كشيد كه ((فضه(14) مرا درياب !))
خون مى چكيد از ميخهاى پشت در و آتش ستم به آسمان شعله مى كشيد و دود غصب و تجاوز، تمام فضاى مدينه را مى انباشت .
حسين اگر نبود و تو را در آغوش نمى گرفت و چشمهاى اشكبار تو را به روى سينه اش نمى گذاشت ، تو قالب تهى مى كردى از ديدن اين فاجعه هول انگيز.
وقتى حسن ، پدر را با فرق شكافته و خونين ، آماده تغسيل كرد و بغض ‍ آلوده در گوش تو گفت : ((زينب جان ! بياور آن كافور بهشتى را كه پدر براى اين روز خود باقى گذاشته است ،)) تو مى ديدى كه چگونه ملائك دسته دسته از آسمان به زمين مى آيند و بر بال خود آرامش و سكون را حمل مى كنند كه مبادا طومار زمين از اين فاجعه عظمى در هم بپيچد و استوارى خود را از كف بدهد. تو احساس مى كردى كه انگار خدا به روى زمين آمده است ، كنار قبر از پيش آماده پدر ايستاده است و فرياد مى زند: الى ، الى ، فقد اشتاق الحبيب الى حبيبه . به سوى من بياريدش ، به سوى من ، كه اشتياق دوست به ديدار دوست فزونى گرفته است .))
تو ديدى كه بر طبق وصيت پدر، حسن و حسين ، تو انتهاى جنازه را گرفته بودند و دو سوى پيشين جنازه بر دوش ديگرى حمل مى شد و پيكر پدر همان جايى فرود آمد كه آن دوش ديگر اراده كرده بود. و ديدى كه وقتى خاك روى قبر، كنار زده شد، سنگى پديد آمد كه روى آن نوشته بود: ((اين مقبره را نوح پيامبر كنده است براى امير مؤ منان و وصى پيامبر آخرالزمان .))
ملائك ، يك به يك آمدند، پيش تو زانو زدند و تو را در اين عزاى عظماى هستى ، تسليت گفتند. اينها اما هيچ كدام به اندازه سينه حسين ، براى تو تسلى نشد. وقتى سرت را بر سينه حسين گذاشتى و عقده هاى دلت را گشودى ، احساس كردى كه زم