ين آرام گرفت و آفرينش از تلاطم ايستاد.
آرى ، سينه حسين هماره مصدر آرامش بوده است و آفرينش ، شكيبايى را از قلب او وام گرفته است .
حسن هميشه ملاحظه تو را مى كرد.
ابتدا وقتى نيش زهر بر جگرش فرو نشست ، بى اختيار صدا زد: ((زينب !))
جز تو چه كسى را داشت براى صدا زدن ؟ نيش از مار خانگى خورده بود. به چه كسى مى توانست پناه ببرد. جز تو كه مهربانترين بودى و آغوش ‍ عطوفت و مهرت هميشه گشوده بود.
اما وقتى خبر آمدنت را شنيد، عجولانه فرمان داد تا طشت را پنهان كنند تا تو نقش پاره هاى جگر را و خون دل سالهاى محنت و شرر را در طشت نبينى .
غم تو را نمى توانست ببيند و اندوه تو را نمى توانست تاب آورد.
چه مى كرد اگر امروز اينجا بود و مى ديد كه تو كوه مصيبت را بر روى شانه هايت نشانده اى و لقب ((ام المصائب (15))) و ((كعبة الرزايا(16))) گرفته اى .
چه مى كرد اگر اينجا بود و مى ديد كه تو دارى خودت را براى وداع با همه هستى ات مهيا مى كنى .
وداع با حسين ، وداع با رسول الله است . وداع با على مرتضى است .
وداع با صديقه كبرى است . وداع با حسن مجتبى است .
آنچه اكنون تو بايد با آن واع كنى ، حسين نيست . تجلى تمامى تعلقهاست . نقطه اتكاء همه سختيهاست ، لنگر كشتى وجود در همه طوفانها و بلاهاست .
انگار كه از ازل تاكنون هيچ مصيبتى نبوده است . چرا كه حسين بوده است و حسين كافى است تا همه خلاءها و كاستيها را پركند.
اما اكنون اين حسين است كه آرام آرام به تو نزديك مى شود و با هر قدم فرسنگها با تو فاصله مى گيرد. خدا كند كه او فقط سراغى از پيراهن كهنه نگيرد. پيراهنى كه زير لباس رزمش بپوشد تا دشمن كه بناى غارت دارد، آن را به خاطر كهنگى اش جا بگذارد.
پيراهنى كه مادرت فاطمه به تو امانت داده است و گفته است كه هرگاه حسين آن را از تو طلب كند، حضور مادى اش در اين جهان ، ساعتى بيشتر دوام نمى آورد و رخت به دار بقا مى برد.
اگر از تو پيراهن خواست ، پيراهنى ديگر براى او ببر. اين پيراهن را كه رمز رفتن دارد و بوى شهادت در او پيچيده است ، پيش خودت نگاه دار.
البته او كسى نيست كه پيراهن را بازنشناسد. يعقوب ، شاگرد كوچك دبستان او بوده است . ممكن است بگويد: ((اين ، پيراهن عزت و شهادت نيست . تنگى مى كند براى آن مقصود بزرگ . برو و آن پيراهن امانت تو شهادت را بياور، عزيز برادر!))
به هر حال آنچه بايد و مقدر است محقق مى شود، اما همين قدر طولانى تر شدن زمان ، همين رد و بدل شدن يكى دو نگاه بيشتر، همين دو كلام گفتگوى افزونتر، غنيمت است .
اين زمان ، ديگر تكرارپذير نيست .
اين لحظه ها، لحظاتى نيست كه باز هم به دست بيايد.
همين يك نگاه ، به دنيا مى ارزد.
دنيا نباشد آن زمان كه تو نيستى حسين !
پيراهن را كه مى آورى ، آن را پاره تر مى كند كه كهنه تر بنمايد. بندهاى دل توست انگار كه پاره تر مى شود و داغهاى تو كه تازه تر.
مگر دشمن چقدر بى حميت است كه ممكن است چشم طمع از اين لباس ‍ كهنه هم برندارد؟!
ممكن ؟!
مى بينى كه همين لباس را هم خونين و چاك چاك ، از بدن تكه تكه برادرت درمى آورند و بر سر آن نزاع مى كنند.
پس خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مى شود.
اين حسين است كه پسش روى تو و پيش روى همه اهل خيام ايستاده است و با نوايى صدا مى زند: ((اى زينب ! اى ام كلثوم ! اى فاطمه ! اى سكينه ! سلام جاودانه من بر شما!))
از لحن كلام و سلام در مى يابى كه اين ، مقدمه وداع با توست و كلامهاى آخر با عزيزان ديگر:
((خواهرم ! عزيزان ديگرم ! مهيا شويد براى نزول بلا و بدانيد كه حافظ و حامى شما خداوند است . و هم اوست كه شما را از شر دشمنان ، نجات مى بخشد و عاقبت كارتان را به خير مى كند. و دشمنانتان را به انواع عذابها دچار مى سازد. و در ازاء اين بليه ، انواع نعمتها و كرامتها را نثارتان مى كند.
پس شكايت مكنيد و به زبان چيزى مياوريد كه از قدر و منزلتتان در نزد خدا بكاهد...))
سكينه هم به وضوح بوى فراق و شهادت را از اين كلام استشمام مى كند. اما نمى خواهد با پدر از پشت پرده اشك وداع كند. چرا كه جايگاه خويش را در قلب حسين مى داند و مى داند كه گريه او با دل حسين چه مى كند.
بغض ، راه گلويش را بسته است و سيل اشك به پشت سد پلكها هجوم آورده است .اما بغضش را با زحمتى طاقت سوز در سينه فرو مى برد، به اسب سركش اشك مهار مى زند و با صداى شكسته در گلو مى گويد:
((پدر جان ! تسليم مرگ شدى ؟))
پيداست كه چنين آتشى پنهان كردنى نيست . با همين يك كلام شرر در خرمن وجود حسين مى افكند. حسين اما در آتش زدن جان عاشقان خويش استادتر است . گداختگى قلب حسين ، از درون سينه پيداست اما با آرامشى اقيانوس وار پاسخ مى دهد: ((دخترم ! چگونه تسليم مرگ نشود كسى كه هيچ ياور و مددى براى او نمانده است !؟))
نشترى است انگار اين كلام بر بغض فرو خورده سكينه كه اگر فرود نيايد اين نشتر چه بسا قلب سكينه در زير اين فشار بتركد و نبضش از حركت بايستد.
سكينه صيحه مى زند، بغضش گشوده مى شود و سيل اشك ، سد پلكها را درهم مى شكند. احساس مى كند كه فقط با بيان آرزويى محال مى تواند، محال بودن تحمل فراق را بازگو كند:
پس ما را برگردان به حرم جدمان پدر جان !
او خوب مى فهمد كه اين آرزو يعنى برگرداندن شير به سينه مادر. اما وقتى بيان اين آرزو، نه براى محقق شدن كه براى نشان دادن عمق جراحت است ، چه باك از گفتن آن .
حسين دوست دارد بگويد: ((با قلب پدرت چنين مكن سكينه جان ! دل پدرت را به آتش نكش . نمك بر اين زخم طاقت سوز نريز.
اما فقط آه مى كشد و مى گويد: ((اگر اين مرغ خسته را رها مى كردند...))
نه ، كلام نمى تواند، هيچ كلامى نمى تواند آرامش را به قلب سكينه برگرداند، مگر فقط آغوش حسين !
وقتى سكينه در آغوش حسين فرو مى رود و گريه هايشان به هم پيوند مى خورد و اشكهايشان درهم مى آميزد، آه و شيون و فغانى است كه از اهل خيمه بر مى خيزد. و تو در حاليكه همه را به صبر و سكوت و آرامش ‍ فرامى خوانى ، خودت سراپا به قلب زخم خورده مى مانى و نمى دانى كه بيشتر براى حسين نگرانى يا براى سكينه . اما اگر هر كدام از اين دو جان بر سر اين وداع جانسوز بگذارند، اين تويى كه بايد براى وجدان خويش ، علم ملامت بردارى .
گشودن اين دو آغوش هم فقط كار توست . دختران ديگر هم سهمى دارند. اين دختران مسلم بن عقيل ، اين فاطمه ، اين رقيه كه به پهناى صورتش ‍ اشك مى ريزد و لبهايش را به هم مى فشرد تا صداى گريه اش ، جان پدر را نياشوبد، اينها هم از اين واپسين جرعه هاى محبت ، سهمى مى طلبند. اگرچه سكوت مى كنند، اگر چه دم بر نمى آورند، اگرچه تقاضايشان را فرو مى خورند اما نگاههايشان غرق تمناست .
سكينه را به آغوش مى كشى و سرش را بر شانه ات مى گذارى تا هم پناه اشكهاى او باشى و هم راه آغوش حسين را براى رقيه گشوده باشى .
براى رقيه ماجرا متفاوت است . او از جنگ و ميدان و دشمن و شهادت ، هنوز چيزى نمى داند.
دخترى كه در تمام عمر سه ساله خويش جز مهر و عطوفت نديده است ، دخترى كه در تلاقى آغوشها، پايش به زمين نرسيده است ، چگونه مى تواند با مقوله هايى مثل جنگ و محاصره و دشمن ، آشنا باشد.
او پدر ر