 عازم سفر مى بيند، سفرى كه ممكن است طولانى هم باشد. اما نمى داند كه چرا خبر اين سفر، اينقدر دلش را مى شكند، اينقدر بغضش را بر مى انگيزد و اينقدر اشكهايش را جارى مى كند.
نمى داند چرا اين سفر پدر را اصلا دوست ندارد. فقط مى داند كه بايد پدر را از رفتن باز دارد. با گريه مى شود، با خنده مى شود، با شيرين زبانى مى شود، با تكرار كلامهايى كه هميشه پدر دوست داشته ، مى شود، با كرشمه هاى كودكانه مى شود، با بوسيدن دستها مى شود، با نوازش كردن گونه ها مى شود، با حلقه كردن بازوهاى كوچك ، دور گردن پدر و گذاشتن چشم بر لبهاى پدر مى شود، با هرچه مى شود، او نبايد بگذارد، پدر، پا از خيمه بيرون بگذارد.
با هر ترفندى كه دخترى مثل رقيه مى تواند، پاى پدرى مثل حسين را سست كند، بايد به ميدان بيايد.
او كه در تمام عمر سه سال خويش ، هيچ خواهش نپذيرفته نداشته است ، بهتر مى داند كه با حسين چه كند تا او را از اين سفر باز دارد.
و اين همان چيزى است كه تو تاب ديدنش را ندارى ...
ديدن جست و خيز ماهى كوچكى بر خاك در تحمل تو نيست .
بخصوص اگر اين ماهى كوچك ، قلب تو باشد، دردانه تو باشد، رقيه تو باشد.
از خيمه بيرون مى زنى و به خيمه اى خلوت و خالى پناه مى برى تا بتوانى بغضت را بى مهابا رها كنى و به آسمان ابرى چشم مجال باريدن دهى .
نمى فهمى كه زمان چگونه مى گذرد و تو كى از هوش مى روى و نمى فهمى كه چقدر از زمان در بيهوشى تو سپرى مى شود.
احساس مى كنى كه سر بر زانوى خدا گذاشته اى و با اين حس ، باورت مى شود كه رخت از اين جهان بر بسته اى و به ديدار خدا شتافته اى . حتى وقتى رشحات آب را بر روى گونه ات احساس مى كنى ، گمان مى كنى كه اين قطرات كوثر است كه به پيشواز چهره تو آمده است .
با حسى آميخته از بيم و اميد، چشمهايت را باز مى كنى و حسين را مى بينى كه سرت را به روى زانو گرفته است و با اشكهايش گونه هاى تو را طراوت مى بخشد.
يك لحظه آرزو مى كنى كه كاش زمان متوقف بشود و اين حضور به اندازه عمر همه كائنات ، دوام بياورد.
حاضر نيستى هيچ بهشتى را با زانوى حسين ، عوض كنى و حتى هيچ كوثرى را جاى سرچشمه چشم حسين بگيرى .
حسين هم اين را خوب مى داند و چه بسا از تو به اين آغوش ، مشتاق تر است ، يا محتاج تر!
اين شايد تقدير شيرين خداست براى تو كه وداعت را با حسين در اين خلوت قرار دهد و همه چشمها را از اين وداع آتشناك ، بپوشاند.
هيچ كس تا ابد، جز خود خدا نمى داند كه ميان تو و حسين در اين لحظات چه مى گذرد. حتى فرشتگان از بيم آتش گرفتن بالهاى خويش در هرم اين وداع به شما نزديك نمى شوند.
هيچ كس نمى تواند بفهمد كه دست حسين با قلب تو چه مى كند؟
هيچ كس نمى تواند بفهمد كه نگاه حسين در جان تو چه مى ريزد؟
هيچ كس نمى تواند بفهمد كه لبهاى حسين بر پيشانى تو چگونه تقدير را رقم مى زند.
فقط آنچه ديگران ممكن است ببيند يا بفمند اين است كه زينبى ديگر از خيمه بيرون مى آيد.
زينبى كه ديگر زينب نيست . تماما حسين شده است .
...و مگر پيش از اين ، غير از اين بوده است ؟پرتو دهم
الموت اولى من ركوب العار 	  	والعار اولى من دخول النار

قرار ناگذاشته ميان تو و حسين اين است كه تو در خيام از سجاد و زنها و بچه ها حراست كنى و او با رمزى ، رجزى ، ترنم شعرى ، آواى دعايى و فرياد لاحولى ، سلامتى اش را پيوسته با تو در ميان بگذارد.
و اين رمز را چه خوش با رجز آغاز كرده است . و تو احساس مى كنى كه اين نه رجز كه ضربان قلب توست و آرزو مى كنى كه تا قيام قيامت ، اين صدا در گوش آسمان و زمين ، طنين بيندازد.
سجاد و همه اهل خيام نيز به اين صدا دلخوشند، احساس مى كنند كه ضربان قلبى هستى هنوز مستدام است و زندگى هنوز در رگهاى عالم جريان دارد.
براى تو اما اين صدا پيش از آنكه يك اطلاع و آگاهى باشد، يك نياز عاطفى است . هيچ پرده اى حايل ميان ميدان و چشمهاى تو نيست .
اين يك نجواى لطيف و عارفانه است كه دو سو دارد.
او بايد در محاصره دشمن ، بجنگد، شمشير بزند و بگويد:
الله اكبر
و از زبان دل تو بشنود:
جانم !
بگويد:
لااله الاالله
و بشنوذ:
همه هستى ام .
بگويد:
لا حول و لا قوة الا بالله !
و بشنود:
قوت پاهايم ، سوى چشمم ، گرماى دلم ، بهانه ماندنم !
تو او را از وراى پرده هاببينى و او صداى تو را از وراى فاصله هاى بشنود.
تو نفس بكشى و او قوت بگيرد. تو سجده مى كنى و او بايستد، تو آب شوى و او روشنى ببخشد و او...او تنها با اشارت مژگانش زندگى را براى تو معنا كند.
و...ناگهان ميدان از نفس مى افتد، صدا قطع مى شود و قلب تو مى ايستد.
بريده باد دستهاى تو مالك !
اين شمشير مالك بن يسر كندى است كه بر فرق امام فرود آمده است ، كلاه او را به دو نيم كرده است و انگار باران خون بر او باريده باشد، تمام سر و صورتش را گلگون كرده است .
همه عالم فداى يك تار مويت حسين جان ! برگرد! اين سر و پيشانى بستن مى خواهد، اين كلاه و عمامه عوض كردن و... اين چشم خون گرفته بوسيدن .
تا دشمن به خود مشغول است بيا تا خواهرت اين زخم را با پاره جگر مرهم بگذارد. بيا كه خون گونه ات را به اشك چشم بروبد، بيا كه جانش را سر دست بگيرد و دور سرت بگرداند.
تا دشمن ، كشته هاى شمشير تو را از ميانه ميدان جمع كند، مجالى است تا خواهرت يك بار ديگر، خدا را در آينه چشمهايت ببيند و گرماى دست خدا را با تمام رگهايش بنوشد.
زينب ! اين هم حسين . دستش را بگير و از اسب پياده اش كن . چه لذتى دارد گرفتن دست حسين ، فشردن دست حسين و بوسيدن دست حسين .
چه عالمى دارد تكيه كردن دست حسين بر دست تو.
حسين جان ! تا قلب من هست پا بر ركاب مفشار. تا چشم من هست پا بر زمين مگذار! هرگز مباد كه مژگان من پاى نازنين تو را بيازارد.
جان هزار زينب فداى قطره قطره خونت حسين !
صداى هلهله دشمن آرامش ذهنت را بر هم نزند زينب !
و زيبايى رخسار حسين ، تو را مبهوت خود نكند زينب !
دست به كار شو و با پارچه سپيدت ، پيشانى شكافته عزيزت را ببند!
آب ؟ براى شستن زخم ؟
آب اگر بود كه يك قطره به شكاف كويرى لبهايش مى چكاندى .
چه باك ؟ اشك را خدا آفريده است براى همين جا. باران بى صداى اشكهاى تو اين زخم را مى تواند شستشو دهد، اگرچه شورى آن بر جگر چاك چاك او رسوب مى كند.
فرصت مغتنمى است زينب ! باز اين تويى و حسين است و تنهايى .
اما...اما نه انگار. بچه ها بى تاب تر بوده اند براى اين ديدار و چشم انتظارتر.
پيش از آنكه دست تو فرصت پيدا كند كه زخم را مرهم بگذارد و پارچه را گرداگرد سر حسين بپيچد، بچه ها گرداگرد او حلقه زده اند و هر كدام به سلام و سؤ ال و نوازش و گريه و تضرع و واكنشى نگاه او را ميان خود تقسيم كرده اند.
بار سنگينى بر پشت بچه هاست و از آن عظيم تر كوله بار حسين است تو اين هر دو را خوب مى فهمى كه كوله بارى به سنگينى هر دو را يك تنه بر دوش مى كشى .
پيش روى بچه ها، محبوبترين عزيز آنهاست كه تا دمى ديگر براى هميشه تركشان مى گويد. بچه ها چه بايد بكنند تا بيشترين بهره را از اين لحظه ، داشته باشند. تا بعدها با خود نگويند كه كاش چنين مى گفتيم و چنان مى شنيديم ، كاش چنين مى داديم و چنان مى ستانديم ، كاش چنين مى 