رديم و...
شرايط سختى است كه سخت تر از آن در جهان ممكن نيست . حكايت تشنه و آب نيست ، كه تشنگى به خوردن آب ، زايل مى شود.
حكايت ظلمات و برق نيست ، كه روشنى به ظواهر عالم كار دارد.
حكايت پروانه و شمع نيست ، كه جسم شمع خود از روح پروانگى تهى است .
حكايت غريبى است حكايت اين لحظات كه فهم از دريافتن آن عاجز است چه رسد به گفتن و پرداختن آن .
اگر از خود بچه ها كه بى تاب ، درگير اين كشمكش اند بپرسى ، نمى دانند كه چه مى خواهند و چه بايد بكنند.
به همين دليل است كه هر كدام خواسته و ناخواسته ، خودآگاه و ناخودآگاه ، كارى مى كنند.
يكى مات ايستاده است و به چشمهاى حسين خيره مانده است . انگار مى خواهد بيشترين ذخيره را از نگاه حسين داشته باشد.
يكى مدام دور حسين چرخ مى زند و سر تا پاى او را دوره مى كند.
يكى پيش روى حسين زانو زده است ، دستها را دور پاى او حلقه كرده است و سر بر زانوانش نهاده است .
يكى دست حسين را بوسه گاه لبهاى خود كرده است . آن را بر چشمهاى اشكبار خود مى مالد و مدام بر آن بوسه مى زند.
يكى بازوى حسين را در آغوش گرفته است . انگار كه برترين گنج هستى را پيدا كرده است .
يكى فقط به امام نگاه مى كند و گريه مى كند، پيوسته اشكهايش را به پشت دو دست مى زدايد تا چهره حسين را همچنان روشن ببيند.
يكى پهلوى حسين را بالش گريه هاى خود كرده است و به هيچ روى ، دستش را از دور كمر حسين رها نمى كند.
يكى تلاش مى كند كه خود را به سر و گردن امام برساند و بوسه اى از لبهاى او بستاند.
و چه سخت است براى حسين ، گفتن اين كلام به تو كه : باز كن اين حلقه هاى عاطفه را از دست و بال من !
و از آن سخت تر، امتثال اين امر است براى تو كه وجودت منتشر در اين حلقه هاى عاطفه است .
با كدام دست و دلى مى خواهى اين حلقه ها را جدا كنى .
چه كسى زهره كشيدن تير از پهلوى خويش دارد؟ اين را هر كس به ديگرى وامى گذارد.
اين حلقه ها كه اكنون بر دست و پاى حسين بسته است ، از اعماق قلب تو گذشته است .
چگونه مى توان اين حلقه ها را گشود؟
اما اينگونه هم كه حسين نمى تواند تا قيام قيامت قدم از قدم بردارد.
كارى بايد كرد زينب !
اگر دير بجنبى ، دشمن سر مى رسد و همينجا پيش چشم بچه ها كار را تمام مى كند. كارى بايد كرد زينب ! حسين كسى نيست كه بتواند انده هيچ دلى را تاب بياورد، كه بتواند هيچ كسى را از آغوش خود بتاراند، كه بتواند هيچ چشمى را گريان ببيند.
حسين عصاره رحمت خداوند است .
((نه )) گفتن به هيچ خواهش و درخواست و التماسى در سرشت حسين نيست .
تو كى به ياد دارى كه سائلى دست خالى از در خانه حسين بازگشته باشد؟
نه ، اگر به حسين باشد گره هيچ بازوانى را از دور گردن خويش باز نمى كند،
اگر به حسين باشد، هيچ نگاه تضرعى را بى پاسخ نمى گذارد،
اگر به حسين باشد روى از هيچ چشم خواهشى بر نمى گرداند،
گره اين تنعلق تنها با سرانگشتان صلابت تو گشوده مى شود.
مگر نه حسين تو را به اين كار، فرمان داده است ، از هم او مدد بگير و بار اين معجزه را به منزل برسان .
سكينه هم كه حال پدر و استيصال تو را دريافته است ، به ياورى ات ، خواهد آمد.
او كه هم اكنون بيش از همه نياز به آغوش پدر دارد، از خود گذشته است ، به تمامى پدر شده است و كمر به سامان فرزندان بسته است .
اين است كه حسين وقتى به سر تا پاى سكينه نگاه مى كند و به رفتار و گفتار او، در دلش حضور اين معنا را مى بينى كه : ((سكينه هم دارد زينبى مى شود براى خودش .)) اما بلافاصله اين معنا از دلش عبور مى كند و جاى آن اين جمله مى نشيند كه : ((زينب يكى است در عالم و هيچ كس ‍ زينب نمى شود.))
با نگاهت به حسين پاسخ مى دهى كه : ((اگر هزار هم بودم همه را پيش ‍ پاى يك نگاه تو سر مى بريدم .))
و دست به كار مى شوى ؛ تو از سويى و سكينه از سوى ديگر.
يكى را به ناز و نوازش ، ديگرى را به قربان و تصديق ، سومى را به وعده هاى شيرين ، چهارمى را به وعيدهاى دشمن ، پنجمى را به منطق و استدلال ، ششمى را به سوگند و التماس ، هفتمى را و... همه را يكى يكى به زحمت ستاندن كودك از سينه مادر، از حسينشان جدا مى كنى ، به درون خيمه مى فرستى و خود ميان آنها و حسين حائل مى شوى .
نفسى عميق مى كشى و به خدا مى گويى : ((تو اگر نبودى اين مهم به انجام نمى رسيد.))
و چشمت به سكينه مى افتد كه شرار عاطفه دخترانه در وجودش شعله مى كشد اما از جا تكان نمى خورد.
محبوب را در چند قدمى مى بيند، تنها و دست يافتنى ، بوسيدنى و به آغوش كشيدنى ، سر بر شانه گذاشتنى و تسلى گرفتنى ، اما به ملاحظه خود محبوب پا پيش نمى گذارد و دندان صبورى بر جگر عاطفه مى فشرد.
چه بزرگ شده است اين سكينه ، چه حسينى شده است !
چه خدايى شده است اين سكينه !
چشمت به حسين مى افتد كه همچنان ايستاده است و به تو و سكينه و بچه ها خيره مانده است .
انگار اكنون اين اوست كه دل نمى كند، كه ناى رفتن ندارد، كه پاى رفتنش ‍ به تير مژگان بچه ها زخمى شده است .
يك سو تو ايستاده اى ، سدى در مقابل سيل عاطفه بچه ها و سوى ديگر حسين ، عطشناك اين زلال عاطفه . حسين اگر دمى ديگر بماند اين سد مى شكنتد و اين سيل جارى مى شود و به يقين بازگرداندن آب رفته به جوى ، غير ممكن است .
دستت را محكمتر به دو سوى خيمه مى فشارى و با تضرع و التماس به امام مى گويى : ((حسين جان ! برو ديگر!))
و چقدر سخت است گفتن اين كلام براى تو!
حسين از جا كنده مى شود. پا بر ركاب ذوالجناح مى گذارد، به سختى روى از خيمه برمى گرداند و عزم رفتن مى كند.
اما... اما اكنون ذوالجناح است كه قدم از قدم بر نمى دارد و از جا تكان نمى خورد.
تو ناگهان دليل سكوت و سكون ذوالجناح را مى فهمى كه دليل را روشن و آشكار پيش پاى ذوالجناح مى بينى ، اما نمى توانى كارى كنى كه اگر دستت را از دو سوى خيمه رها كنى ... نه ... به حسين وابگذار اين قصه را كه جز خود حسين هيچ كس از عهده اين عمر عظيم برنمى آيد. همو كه اكنون متوجه حضور فاطمه پيش پاى ذوالجناح شده است و حلقه دستهاى فاطمه را به دور پاهاى ذوالجناح ديده است .
كى گريخته است اين دخترك ! از روزن كدام غفلت استفاده كرده است و چگونه خود را به آنجا رسانده است ؟
به يقين تا پدر را از اسب فرود نياورد و به آغوش نكشد، آرام نمى گيرد.
گواراى وجودت فاطمه جان ! كسى كه فراستى به اين لطافت دارد، بايد كه جايزه اى چنين را در بر بگيرد.
هر چه باداباد هلهله هاى سبعانه دشمن !
اگر قرار است خدا با دستهاى تو تقدير را به تاءخير بيندازد، خوشا به سعادت دستهاى تو!
نگاه اشكبار و التماس آميز فاطمه ، پدر را از اسب فرود مى آورد. نيازى به كلام نيست . اين دختر به زبان نگاه ، بهتر مى تواند حرفهايش را به كرسى بنشاند. چرا كه مخاطب حرفهاى او حسينى است كه زبان اشك و نگاه را بهتر از هر كس ديگر مى فهمد.
فاطمه از جا بر مى خيزد. همچنان در سكوت ، دست پدر را مى گيرد و بر زمين مى نشاند، چهار زانو. و بعد خود بر روى پاهاى او مى نشيند، سرش ‍ را مى چرخاند، لب بر مى چيند، بغض كودكانه اش را فرو مى خورد و نگاه در نگاه پدر مى دوزد:
پدر جان ! منزل زباله يادت هست ؟ وقتى خبر شهادت مسلم رسيد؟ پدر مبهوت چشمه