اى اوست :
تو يتيمان مسلم را بر روى زانو نشاندى و دست نوازش بر سرشان كشيدى !
پدر بغضش را فرو مى خورد و از پشت پرده لرزان اشك به او نگاه مى كند.
((پدر جان ! بوى يتيمى در شامه جهان پيچيده است .))
و ناگهان بغضش مى تركد و تو در ميان هق هق پنهان گريه ات فكر مى كنى كه اين دخترك شش ساله اين حرفها را از كجا مى آورد. حرفهايى كه اين دم رفتن ، آسمان چشم حسين را بارانى مى كند:
بابا! اين بار كه تو مى روى ، قطعا يتيمى مى آيد. چه كسى گرد يتيمى از چهره ام بزدايد؟ چه كسى مرا بر روى زانو بنشاند و دست نوازش بر سرم بكشد؟ خودت اين كار را بكن بابا! كه هيچ دستى به لطف دستهاى تو در عالم نيست .
با حرفهاى دخترك ، جبهه حسين ، يكپارچه گريه و شيون مى شود و اگر حسين ، بغض خود را فرو نخورد و با دست و كلام و نگاهش ، زنان و دختران را به آرامش نخواند، گدازه هاى جگر كودكان ، خيام را به آتش ‍ مى كشد.
و حسين خوب مى داند و تو نيز كه اين خواهش فاطمه ، فقط يك ناز كودكانه نيست ، يك كرشمه نوازش طلبانه نيست ، يك نياز عاطفى دخترانه نيست .
او دست ولايت حسين را براى تحمل مصيبت مى طلبد، براى تعميق ظرفيت ، براى ادامه حيات .
تو خوب مى دانى و حسين نيز كه اين مصيبت ، فوق طاقت فاطمه است و اگر دست ولايت مدد نكند، فاطمه پيش از حسين ، قالب تهى مى كند و جان مى سپارد.
اين است كه حسين با همه عاطفه اش ، فاطمه را در آغوش مى فشرد، بر سر روى و سينه اش مى كشد و چشم و گونه و لبهايش را غرق بوسه مى كند.
و تو انتقال آرامش را به وجود فاطمه ، احساس مى كنى ، طماءنينه و سكينه را به روشنى در چشمهاى او مى بينى و ضربان تسليم و توكل و تفويض را از قلب او مى شنوى .
حالا فاطمه مى داند كه نبايد بيش از اين پدر را معطل كند و آغوش ‍ استقبال خدا را گشاده نگه دارد. و حسين مى داند كه فاطمه مى ماند. شهادت را مى بيند و تاب مى آورد.
فاطمه بر مى خيزد و حسين نيز، اما تو فرو مى نشينى . حسين مى ايستد اما تو فرو مى شكنى ، حسين بر مى نشيند اما تو فرو مى ريزى .
مى دانى كه در پى اين رفتن ، بازگشتى نيست . و مى دانى كه قصه وصال به سر رسيده است و فصل هجران سر رسيده است . و احساس مى كنى كه به دستهاى حسين از فاطمه كوچك ، نيازمندترى و احساس مى كنى كه بى رهتوشه بوسه اى نمى توانى بار بازماندگان را به منزل برسانى .
و ناگهان به ياد وصيت مادرت مى افتى ؛ بوسه اى از گلوى حسين آنگاه كه عزم را به رفتن بى بازگشت جزم مى كند.
چه مهربانى غريبى داشتى مادر! كه در وصيت خود هم ، نياز حياتى مرا لحاظ كردى .
برخيز و حسين را صدا بزن ! با اين شتابى كه او پيش مى راند، دمى ديگر، صداى تو، به گرد گامهايش هم نمى رسد. دمى ديگر او تن خود را به دست نيزه ها مى سپارد و صداى تو در چكاچك شمشيرها گم مى شود.
اما با صلابتى كه او پيش مى رود، ركاب مردانه اى كه او مى زند، بعيد...
نه ، محال است خواهش خواهرانه تو بتواند عنان رفتنش را به سستى بكشاند. اينهمه تلاش كرده است براى كندن و پيوستن ، چگونه تن مى دهد به دوباره نشستن ؟!
پس چه بايد كرد؟ زمان دارد به سرعت گامهاى اسب مى گذرد و تو چون زمين ايستاده اى ، اگر چه دارى از سر استيصال ، به دور خودت مى چرخى .
يا به زمان بگو كه بايستد يا تو راه بيفت .
اما چگونه ؟
اسم رمز! نام مادرتان زهرا! تنها كلامى كه مى تواند او را بايستاند و تو را به آرزويت برساند:
مهلا مهلا! يابن الزهرا! قدرى درنگ ... مهلتى اى فرزند زهرا!
ايستاد! چه سر غريبى نهفته است در اين نام زهرا!
حالا كافيست كه چون تير از چله كمان رها شوى و پيش پايش فرود بيايى :
بچه ها؟
بسپارشان به امان خدا.
احترام حضور توست يا حرمت نام زهرا كه حسين را از اسب پياده كرده است و بوسه گاه تو را دست يافتنى تر.
نه فرصت است و نه نياز به توضيح واضحات كه حسين ، هم وصيت مادر را مى داندد و هم نياز تو را مى فهمد. فقط وقتى سيراب ، لب از گلوى حسين بر مى دارى ، عميق تر نفس مى كشى و مى گويى : ((جانم فداى تو مادر!))
و كسى چه مى داند كه مخاطب اين ((مادر)) فاطمه اى است كه اين بهانه را براى تو تدارك ديده است يا حسينى است كه تو اكنون او را نه برادر كه پسر مى بينى و هزار بار از جان عزيزتر. يا هر دو!؟
تو همچنان و هنوز در خلسه اين بوسه اى كه صداى زخم خورده حسين را از ميانه ميدان مى شنوى .
خوبى رمز ((لا حول و لا قوة الا بالله )) به همين است . تو مى توانى از لحن و آهنگ كلام حسين ، در بيان اين رمز، حال و موقعيت او را دريابى .
با شنيدن آهنگ كلام حسين مى توانى ببينى كه اكنون حسين چه مى كند. اسب را به سمت لشكر دشمن پيش مى راند، يا شمشير را دور سرش ‍ مى گرداند و به سپاه دشمن حمله مى برد يا ضربه هاى شمشير و نيزه را از اطراف خويش دفع مى كند، يا سپر به تيرهاى رعدآساى دشمن مى سايد، يا در محاصره نامردانه سياهدلان چرخ مى خورد، يا به ضربات نابهنگام اما هماهنگ عده اى ، از اسب فرومى افتد...
آرى ، لحن اين لاحول ، آهنگ فرو افتادن خورشيد بر زمين است .
تو ناگهان از زمين كنده مى شوى و به سمت صدا پر مى كشى و از فاصله اى نه چندان دور، ذوالجناح را مى بينى كه بر گرد سوار فرو افتاده خويش ‍ مى چرخد و با هجمه هاى خويش ، محاصره دشمن را بازتر مى كند.
چه بايد بكنى ؟ حسين به ماندن در خيمه فرمان داده است اما دل ، تاب و قرار ماندن ندارد. و دل مگر حسين است و فرمان دل مگر غير از فرمان حسين ؟
اگر پيش بروى فرمان پيشين حسين را نبرده اى و اگر بازپس بنشينى ، تمكين به اين دل حسينى نكرده اى .
كاش حسين چيزى بگويد و به كلام و حجتى تكليف را روشنى ببخشد.
اين صداى اوست كه خطاب به تو فرياد مى زند: ((درياب اين كودك را!))
و تو چشم مى گردانى و كودكى را مى بينى كه بى واهمه از هر چه سپاه و لشكر و دشمن به سوى حسين مى دود و پيوسته عمو را صدا مى زند.
تو جان گرفته از فرمان حسين ، تمام توانت را در پاهايت مى ريزى و به سوى كودك خيز بر مى دارى . عبدالله صداى تو را مى شنود و حضور و تعقيب را در مى يابد اما بنا ندارد كه گوش جز به دلش و سر جز به حسينش بسپارد.
وقتى تو از پشت ، پيراهنش را مى گيرى و او را بغل مى زنى ، گمان مى كنى كه به چنگش آورده اى و از رفتن و گريختن بازش داشته اى . اما هنوز اين گمان را در ذهن مضمضه نكرده اى كه او چون ماهى چابكى از تور دستهاى تو مى گريزد و خود را به امام مى رساند.
در ميان حلقه دشمن ، جاى تو نيست . اين را دل تو و نگاه حسين هر دو مى گويند. پس ناگزيرى كه در چند قدمى بايستى و ببينى كه ابجر بن كعب شمشيرش را به قصد حسين فرا مى برد و ببينى كه عبدالله نيز دستش را به دفاع از امام بلند مى كند و بشنوى اين كلام كودكانه عبدالله را كه :
تو را به عموى من چه كار اى خبيث زاده ناپاك !
و ببينى كه شمشير، سبعانه فرود مى آيد و از دست نازك عبدالله عبور مى كند، آنچنانكه دست و بازو به پوست ، معلق مى ماند.
و بشنوى نواى ((وا اماه )) عبدالله را كه از اعماق جگر فرياد مى كشد و مادر را به يارى مى طلبد.
و ببينى كه چگونه حسين او را در آغوش مى كشد و با كلام و نگاه و نوازش تسلايش مى دهد:
صبور باش عزيز دلم ! پاره 