گرم ! زاده برادرم ! به زودى با پدرت ديدار خواهى كرد و آغوش پيامبر را به رويت گشاده خواهى يافت و...
و ببينى ... نه ... دستت را به روى چشمهايت بگذارى تا نبينى كه چگونه دو پيكر عمو و برادر زاده به هم دوخته مى شود.
حسين تو اما با اينهمه زخم ، هنوز ايستاده مانده است . ناى دوباره برنشستن بر اسب را ندارد اما اسب را تكيه گاه كرده است تا همچنان برپا بماند.
آنچه اكنون براى تو مانده ، پيكر غرق به خون عبدالله است و جاى پاى خون آلوده حسين .
حسين تلاش مى كند كه از جايگاه تو و خيمه ها فاصله بگيرد و جنگ را به ميانه ميدان بكشاند.
اما كدام جنگ ؟
جسته و گريخته مى شنوى كه او همچنان به دشمن خود پند مى دهد، نصيحت مى كند و از عواقب كار، برحذرشان مى دارد.
و به روشنى مى بينى كه ضارب و مضروب خويش را انتخاب مى كند.
از سر تنى چند مى گذرد و به سر و جان عده اى ديگر مى پردازد.
اگر در جبين نسلهاى آينده كسى ، نور رستگارى مى بيند، از او در مى گذرد اگر چه از همو ضربه مى خورد اما به كشتنش راضى نمى شود.
جنگى چنين فقط از دست و دل كسى چون حسين برمى آيد.
كسى به موعظه كسانى برخيزد كه او را محاصره كرده اند و هر كدام براى كشتنش از ديگرى سبقت مى گيرند.
كسى دلش براى كسانى بسوزد كه با سنگ و تير و نيزه و شمشير و كمان ، كمين كرده اند تا ضربات بيشترى بر او وارد آورند و زودتر كارش را بسازند.
واى ... مشت بر پيشانى مكوب زينب ! اگر چه اين سنگ كه از مقابل مى آيد، مقصدش پيشانى حسين است .
فقط كاش حسين ، پيراهن را به ستردن پيشانى ، بالا نياورد و سينه اش طمع تير دشمن را برنيانگيزد.پرتو يازدهم
رويت را مخراش ! مويت را پريشان مكن زينب ! مبادا كه لب به نفرين بگشايى و زمين و زمان را به هم بريزى و كائنات را كن فيكون كنى !
ظهور ابر سياه در آسمان صاف ، آتش گرفتن گونه هاى خورشيد، برپا شدن طوفانى عظيم به رنگ سرخ ، آنسان كه چشم از ديدن چشم به عجز بيايد، برانگيخته شدن غبار سياه و فروباريدن خون ، اين تكانهاى بى وقفه زمين ، اين لرزش شانه هاى آسمان ، همه از سر اين كلامى است كه تو اراده كردى و بر زبان نياوردى :
((كاش آسمان به زمين بيايد و كاش كوهها تكه تكه شوند و بر دامن بيابانها فرو بريزند، كاش ...
اگر اين ((كاش )) كه بر دل تو مى گذرد، بر زبان تو جارى شود، شيرازه جهان از هم مى گسلد و ستونهاى آسمان فرو مى ريزد. اگر تو بخواهى ، خدا طومار زمين و آسمان را به هم مى پيچد، اگر تو بگويى ، زمين تمام اهلش را در خويش مى بلعد، اگر تو نفرين كنى ، خورشيد جهان را شعله ور مى كند و كوهها را در آتش خويش مى گدازد.
اما مكن ، مگو، مخواه زينب !
چون مرغ رگ بريده دور خودت بچرخ ، چون ماهى به خاك افتاده در تب و تاب بسوز، اما لب به نفرين باز مكن .
اتمام حجت كن ! فرياد بزن ، بگو كه : ((و يحكم ! اما فيكم مسلم !))
واى بر شما! آيا در ميان شما يك مسلمان نيست .
اما به آتش نفرينت دچارشان مكن .
گرز فريادت را بر سر عمر سعد بكوب كه : ((ننگ بر تو! پسر پيامبر را مى كشند و تو نگاه مى كنى ؟!))
بگذار او گريه كند و روى از تو برگرداند و كلام تو را نشنيده بگيرد.
بگذار شمر بر سر ياران خود نعره بزند: ((مادرانتان به عزايتان بنشيند! براى كشتن اين مرد معطل چه هستيد؟!))
و همه آنها كه پرهيز مى كردند يا ملاحظه يا وحشت از كشتن حسين ، به او حمله برند و هر كدام زخمى بر زخمهاى او بيفزايند.
بگذار زرعه بن شريك شمشيرش را از پشت بر شانه چپ حسينت فرود بياورد و ميان دست و پيكر او فاصله بيندازد.
بگذار آن ديگرى كه رويش را پوشانده است گردن حسين را به ضربه شمشيرش بشكافد.
بگذار سنان بن انس با نيزه بلندش حسين را به خاك بيندازد.
بگذار خولى بن يزيد اصبحى ، به قصد جدا كردن سر حسين از اسب فرود بيايد اما زانوانش از وحشت سست شود، به خاك بيفتد و عتاب و ناسازگارى شمر را تحمل كند. بگذار... نگاه كن ! حسين به كجا مى نگرد؟ رد نگاه او... آرى به خيمه ها بر مى گردد، واى ... انگار اين قوم پليد، قصد خيمه ها را كرده اند.
از اعماق جگر فرياد بزن : ((حسين هنوز زنده است نامرد مردمان !))
اما نفرين نكن !
حسين ، خود از زمين خيز برمى دارد و تن مجروح را به دست يله مى دهد و با صلابتى زخم خورده فرياد مى كشد: ((واى بر شما اى پيروان ال ابى سفيان ! اگر دين نداريد و از قيامت خدا نمى ترسيد لااقل مرد باشيد.))
اين فرياد، دل ابن سعد را مى لرزاند و ناخودآگاه فرياد مى كشد: ((دست برداريد از خيمه ها.))
و همه پا پس مى كشند از خيمه ها و به حسين مى پردازند.
حسين دوست دارد به تو بگويد: ((خواهرم به خيمه برگرد.))
اما حنجره اش ديگر يارى نمى كند.
و تو دوست دارى كلام نگفته اش را اطاعت كنى ، اما زانوهايت تو را راه نمى برد.
مى دانستى كه كربلايى هست ، مى دانستى كه عاشورايى خواهد آمد.
آمده بودى و مانده بودى براى همين روز. اما هرگز گمان نمى كردى كه فاجعه تا بدين حد عظيم و شكننده باشد.
مى دانستى كه حسين به هر حال در آغوش خون خواهد خفت و بر محمل شهادت سفر خواهد كرد اما گمان نمى كردى كه كشتن پسر پيامبر پس از گذشت چند ده سال از ظهور او اين همه داوطلب داشته باشد.
شهادت نديده نبودى . مادرت عصمت كبرى و پدرت على مرتضى و برادرت حسن مجتبى همه هنگام سفر رخت شهادت پوشيدند.
چشمت با زخم و ضربت و خون ناآشنا نبود. اين همه را در پهلو و بازوى مادر، فرق سر پدر و طشت پيش روى برادر ديده بودى اما هرگز تصور نمى كردى كه دامنه قساوت تا اين حد، گسترده باشد.
تصور نمى كردى كه بتوان پيكرى به آن قداست را آنقدر تير باران كرد كه بلاتشبيه شكل خارپشت به خود بگيرد.
مى دانستى كه روزى سخت تر از روز اباعبدالله نيست . اين را از پدرت ، مادرت و از خود خدا شنيده بودى اما گمان مى كردى كه روز حسين ممكن است از روز فاطمه و روز على ، كمى سخت تر باشد يا خيلى سخت تر. اما در مخيله ات هم نمى گنجيد كه ممكن است جنايتى به اين عظمت در عالم اتفاق بيفتد و همچنان آسمان و زمين برپا و برجا بماند.
به همين دليل اين سؤ ال از دلت مى گذرد كه ((چرا آسمان بر زمين نمى آيد و چرا كوهها تكه تكه نمى شوند...))
مبادا كه اين سؤ ال و حيرت ، رنگ نفرين و نفرت به خود بگيرد. زينب !
دنيا به آخر نرسيده است . به ابتداى خود هم بازنگشته است . اگر چه ملائك يك صدا مويه مى كنند: اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الماء. و خدا به مهدى منتقم اشاره مى كند و مى گويد: ((انى اعلم ما لا تفعلون .))
اما اين رجعت به ابتداى عالم نيست . اين بلندترين نقطه تاريخ است .
حساسترين مقطع آفرينش است . خط استواى خلقت است . حيات در اين مقطع از زمان ، دوباره متولد مى شود و تو نه فقط شاهد اين خلق جديد كه قابله آنى . پس صبور باش و لب به شكوه و نفرين باز مكن ! صبور باش و و رى مخراش ! صبور باش و گيسو و كار خلق پريشان مكن .
بگذار شمر با دست و پاى خونين از قتلگاه بيرون بيايد، سر برادرت را با افتخار بر سر دست بلند كند و به دست خولى بسپارد و زير لب به او بگويد: ((يك لحظه نور چهره او و جمال صورت او آنچنان مرا به خود مشغول كرد كه داشتم از كشتنش غافل مى شدم . اما به خود آمدم و كار 