را تمام كردم . اين سر! به امير بگو كه كار، كار من بوده است .))
بگذار اين ندا در آسمان بپيچد كه : ((قتل الامام ابن الامام(17))) اما حرف از فرو ريختن آسمان نزن !
سجاد را ببين كه چگونه مشت بر زمين مى كوبد و هستى را به آرامش ‍ دعوت مى كند. سجاد را ببين كه چگونه بر سر كائنات فرياد مى كشد كه ((اين منم حجت خدا بر زمين !)) و با دستهاى لرزانش تلاش مى كند كه ستونهاى آفرينش را استوار نگه دارد.
شكيبايى ات را از دست مده زينب ! كه آسمان بر ستون صبر تو استوار ايستاده است . اينك اين ملائكه اند كه صف به صف پيش روى تو زانو زده اند و تو را به صبورى دعوت مى كنند. اين تمامى پيامبران خداوندند كه به تسلاى دل مجروح تو آمده اند. جز اينجا و اكنون ، زمين كى تمام پيامبران را يك جا بر روى خويش ديده است .
اين صف اولياست ، تمامى اولياءالله و اين خود محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . اين پيامبر خاتم است كه در ميانه معركه ايستاده است ، محاسنش را در دست گرفته است و اشك مثل باران بهارى بر روى گونه هايش فرو مى ريزد.
يا جداه ! يا رسول الله ! يا محمداه ! اين حسين توست كه ...
نگاه كن زينب ! اين خداست كه به تسلاى تو آمده است .
خدا! ببين كه با فرزند پيامبرت چه مى كنند! ببين كه بر سر عزيز تو چه مى آورند؟ ببين كه نور چشم على را...))
نه . نه ، شكوه نكن زينب ! با خدا شكوه نكن ! از خدا گلايه نكن . فقط سرت را بر روى شانه هاى آرام بخش خدا بگذار و هاى هاى گريه كن .
خودت را فقط به خدا بسپار و از او كمك بخواه . خودت را در آغوش گرم خدا گم كن و از خدا سيراب شو، اشباع شو، سرريز شو. آنچنان كه بتوانى دست زير پيكر پاره پاره حسين بگيرى و او را از زمين بلند كنى و به خدا بگويى : ((خدا! اين قربانى را از آل محمد قبول كن !))پرتو دوازدهم
درست همان جا كه گمان مى برى انتهاى وادى مصيبت است ، آغاز مصيبت تازه اى است ؛ سخت تر و شكننده تر.
اكنون بناست جگرت را شرحه شرحه بر خاك گرم نينوا بگسترانى تا اسبها بى مهابا بر آن بتازند و جاى جاى سم ستوران بر آن نقش استقامت بيندازد.
بناست بمانى و تمامت عمر را با همين جگر زخم خورده و چاك چاك سر كنى .
ابن سعد داوطلب مى طلبد براى اسب تازاندن بر پيكر حسين . در ميان اين دهها هزار تن ، ده تن از بقيه شقى ترند و دامان مادرشان ناپاك تر.
يكى اسحق بن حيوة حضرمى است ، يكى اخنس بن مرثد، يكى حكيم بن طفيل ، يكى عمر بن صبيح صيداوى ، يكى رجاء بن منقذ عبدى ، ديگرى صالح بن سليم بن خيثمه جعفى است . ديگرى واحظ بن ناعم و ديگرى صالح بن وهب جعفى و ديگرى هانى بن ثبيت حضرمى و دهمى اسيد بن مالك .
كوه هم اگر باشى با ديدن اين منظره ويرانگر از هم مى پاشى و متلاشى مى شوى . اما تو كوه نيستى كه كوه شاگرد كودن و مانده و درجازده مكتب توست .
پس مى ايستى ، دندانهايت را به هم مى فشارى و خودت را به خدا مى سپارى و فقط تلاش مى كنى كه نگاه بچه ها را از اين واقعه بگردانى تا قالب تهى نكنند و جانشان را بر سر اين حادثه نبازند.
و ذوالجناح چون هميشه چه محمل خوبى است . هرچند كه خودش ‍ براى خودش داغى است و نشان و يادگارى از داغى ، هرچند كه بچه ها دوره اش كرده اند و همه خبر از سوارش مى گيرند و چند و چون شهادتش ؛ هرچند كه سكينه به يالش آويخته است و ملتمسانه مى پرسد: ((اى اسب باباى من ! پدرم را عاقبت آب دادند يا همچنان با لب تشنه شهيدش ‍ كردند؟!
هرچند كه پر و بال خونين ذوالجناح ، خود دفتر مصيبتى است كه هزاران اندوه را تداعى مى كند، اما همين قدر كه نگاه بچه ها را از آنسوى ميدان مى گرداند، همين قدر كه ذهن و دلشان را از اسبهاى ديگر كه به كارى ديگر مشغولند، غافل مى كند، خود نعمت بزرگى است ، شكر كردنى و سپاس ‍ گزاردنى .
بخصوص كه مويه بچه ها، كاسه صبر ذوالجناح را لبريز مى كند، او را از جا مى جهاند و به سمت مقر دشمن مى كشاند.
و بچه ها از فاصله اى نه چندان دور جسارت و بى باكى ذوالجناح را مى بيند كه يك تنه به صف دشمن مى زند و افراد لشكر ابن سعد را به خاك و خون مى كشد و فرياد عجزآلود ابن سعد را بر سر سپاه خود مى شنوند كه : ((تا اين اسب ، همه را به كشتن نداده كارى بكنيد.)) و بچه ها تا چهل جنازه را مى شمرند كه از زير پاى ذوالجناح بيرون كشيده مى شود و عاقبت تن ذوالجناح را آكنده از تيرهاى دشمن مى بينند كه در خود مچاله مى شود و در خون خود دست و پا مى زند و... سرهايشان را به زير مى اندازند تا جان دادن اين آخرين يشان كاروان را نبينند.
در آنسوى ديگر، سم اسبان ، خون حسين را در وسعت بيابان ، تكثير كرده اند و كار به انجام رسيده است اما مصيبت ، نه .
درست همان جا كه گمان مى برى انتهاى وادى مصيبت است ، آغاز مصيبت تازه اى است .
مگرنه بچه ها در محاصره دشمن اند؟ مگر نه اسب و خود و سپر و شمشير و نيزه و قساوت ، مشتى زن و كودك را در محاصره گرفته ؟ مگر نه آفتاب عصر، همچنان به قوت ظهر بر سر خاك ، آتش مى ريزد؟ اصلا مگر نه هر داغدار و مصيبت ديده اى به دنبال سرپناهى مى گردد، به دنبال گوشه اى ، ستونى ، ديوارى ، سايه اى تا غم خويش را در بغل بگيرد و با غصه خويش ‍ سر كند؟
پس اين خيمه ها فرصت مغتنمى است كه بچه ها را در سايه سار آن پناه دهى و به التيام دردهايشان بنشينى .
اما هنوز اين انديشه ات را تمام و كمال ، به انجام نرسانده اى كه ناگهان صداى طبل و دهل ، صداى فرياد و هلهله ، صداى سم اسبان و بوى دود، دود آتش و مشعل در روز، دلت را فرو مى ريزد و تن بچه هاى كوچك داغديده را مى لرزاند.
تا به خود بيايى و سر بر گردانى و چاره اى بينديشى ، آتش از سر و روى خيمه ها بالا رفته است و حتى به دامان تنى چند از دختران و كودكان گرفته است .
باور نمى كنى . اين مرتبه از پستى و قساوت را نمى توانى باور كنى . اما اين صداى ضجه بچه هاست . اين آتش است كه از همه سو زبانه مس كشد و اين دود است كه چشمها را مى سوزاند و نفس را تنگ مى كند و اين حضور چهره به چهره دشمن است و اين صداى استغاثه و نواى بغض آلود بچه ها ست كه : ((عمه جان چه كنيم ؟ به كجا پناه ببريم ؟)) و اين سجاد است كه با دست به سمتى اشاره مى كند و به تو مى گويد: ((عمه جان ! از اين سمت فرار كنيد، بچه ها را به اين بگريزانيد.))
كدام سمت ؟ كدام جهت ؟ كدام روزنه از آتش و دشمن ، خالى است ؟
در بيابانى كه دشمن بر همه جاى آن چنگ انداخته ، به سوى كدام مقصد، به اميد كدام ماءمن ، فرار مى توان كرد؟ و چه معلوم كه دشمن از اين آتش ، سوزانده تر نباشد.
اينكه تو مضطر و مستاءصل مانده اى و بهت زده به اطراف نگاه مى كنى ، نه از سر اين است كه خداى نكرده خود را باخته باشى يا توان از كف داده باشى ،
بل از اين روست كه نمى دانى از كجا شروع كنى ، به كدام كار اول همت بگمارى ، كدام مصيبت را اول سامان دهى ، كدام زخم را اول به مداوا بنشينى .
اول جلوى هجوم دشمن را بگيرى ؟ به مهار كردن آتش فكر كنى ؟ به گريزاندن بچه ها بينديشى به خاموش كردن آتش لباسهايشان بپردازى ؟ كوچكترها را كه نفسشان در ميان آتش و دود بريده از خيمه بيرون بيندازى ؟ ستون خيمه را از فرو افتادن نگه دارى ؟ به آنكه گليم از 