زير بيمارت به يغما مى كشد هجوم كنى ؟ تنها حجت بازمانده خدا را، امام زمانت را از معركه در ببرى ؟
مگر در يك زينب چند دست دارد؟ چند چشم ؟ چند زبان ؟ و چند دل ؟ براى سوختن و خاكستر شدن ؟
بچه ها و زنها را به سمت اشاره سجاد، فرمان گريز مى دهى ! اما... اما آنها كه آتش به دامن دارند نبايد با اين فرمان بگريزد و آتش را مشتعل تر كنند. به آنها مى گويى بمانند و با دست به خاموش كردن آتشهايشان مى پردازى ، اما آتش كه يك شعله نيست ، از يك سو نيست . تا يك سمت را با تاول دستها خاموش مى كنى ، سمت ديگر لباس ديگر گر گرفته است .
از اين سو، ستون خيمه در آتش مى سوزد و بيم فروريختن خيمه و آتش ‍ مى رود. از آن خيمه هاى ديگر بچه ها با استيصال تو را صدا مى زنند.
آنكه چشم به گليم بستر سجاد داشته است ، گليم را از زير تن او كشيده و او را بر زمين افكنده و رفته است .
در چشم به هم زدنى ، بچه هاى مانده را به دو بال از خيمه مى تارانى ، سجاد را در بغل مى گيرى و از خيمه بيرون مى زنى .
به محض خروج شما، خيمه فرو مى ريزد آتش ، هستى اش را در بر مى گيرد.
سجاد را به فاصله از آبش مى خوابانى ، بچه هاى آتش گرفته را به شن و خاك هدايت مى كنى و به سمت خيمه ديگر مى دوى . در آن خيمه ، بچه ها از ترس به آغوش هم پناه برده اند و مثل بيد مى لرزند. بچه ها را از خيمه بيرون مى كشانى و به سمت بيابان مى دوانى .
آبش همچنان پيشروى مى كند و خيمه ها را يكى پس از ديگرى فرو مى ريزد.
بچه هاى نفس بريده را فقط آب مى تواند هستى ببخشد. اما در اين قحطى آب ، چشمه اميد كجاست جز اشك چشم ؟!
اگر آرامش بود، اگر تنها آتش بود، كار آسانتر به انجام مى رسيد، اما اين بوق و كرنا و طبل ودهل و هلهله دشمن ، اين گرگها كه با چشمهاى دريده ، بره هاى شيرى را دوره كرده اند، اين كركسها كه معلوم نيست چنگالهايشان درنده تر است يا نگاههايشان ، اين هجوم همه جانبه ، اين اسبها كه شيهه مى كشند و بر روى دو پا بلند مى شوند و فرود مى آيند، اين ضرباتى كه با تازيانته و غلاف شمشير. كعب نيزه بر دست و پا و پشت و پهلو وسر و صورت شما نواخته مى شود، اينها قدرت تفكر و تمركز را سلب مى كند.
همين دشمن اگر آنچه را كه به زور و هجوم و توحش چنگ مى زند، به آرامش طلب كند، همه چيز را آسانتر به دست مى آورد و به يغما مى برد.
آهاى ! سواز سنگدل بى مقدار! چه نيازى است كه اين دخترك را به ضرب تازيانه بر زمنى بيندازى و خلخال را به زور از بپايش بكشى ، آنچنانكه خون تمام انگشتان و كف پايش را بپوشاند؟! بى اينهمه جنايت هم مى تئوان خلخال از او گرفت . تو بگو، بخواه ، اگر نشد به زور متوسل شو! به اين رذالت تن بده !
اين فرار بچه ها از هراس هجوم سبعانه شماست نه براى دربردن دارايى كودكانه شان .
چه ارزشى دارد اين تكه طلاى گوشواره كه تو گوش دختر آل الله را بشكافى ؟!
نكن ! تو را به هرچه بريت مقدس است ، دنبال فاطمه نكن ! اين دختر، زهره اش آب مى شود و دل كوچكش مى تركد. بگو كه از او چه مى خواهى و به زبان خوش از او بگير.
عذاب خودت را مضاعف نكن . آتش به قيامت خودت نزن ! ببين چگونه دامنش به پاهايش مى پيچد و او را زمين مى زند!
همين را مى خواستى ؟ كه با صورت به زمين بيفتد و از همش بزود؟ و تن روسرى اش را به غنيمت بگيرى ؟
خدا نه ، پيامبر نه ، دين نه ،... جوانمردى هم نه ، آن دل سنگى كه در سينه توست چكونه به اينهمه خباثت رضايت مى دهد؟
تپش قلب كببوترانه اين پسر بچه ها را از روى پيراهن نازكشان نمى بينى ؟
هراس و انستيصالشان تكانت نمى دهد؟ آهاى ! نامرد بى همه چيز كه بر اسب نشسته اى و به يك خيز بر النگو و دست اين دخترك ، چنگ انداخته اى . بايست ! پياده شو! و النگو را دربيار و ببر!
نكشان اين دختر نحيف را اينچنين به دنبال خود! مگر نمى بينى چگونه در زير دست و پاى اسبت ، دست و پا مى زند؟!
اگر از قيامت انديشه نمى كنى ، از مكافات همين دنيا بترس ! بترس از آن روز كه مختار دستهاى تو را به اسبى ببندد و به خاك و خونت بكشاند.
آى ! عربهاى خبيث بيابانى ! عربهاى جاهليت مطلق ! شما چه ميفهميد دختر يعنى چه ؟ و دختر كوچك چه لطافت غريبى دارد.
اگر مى فهميديد؛ رقيه را، اين دختر داغدار سه ساله را اينگونه دوره نمى كرديد و هر كدام به ياد ازلام(18) جاهليت ، زخمى بر او نمى زديد.
تو به كداميك از اينها مى خواهى برسى زينب ! به كداميك مى توانى برسى !
به سجادى كه شمر با شمشير آخته بالاى سرش ايستاده است و قصد جانش را كرده است ؟
به بچه هايى كه در بيابان گم شده اند؟
به زنانى كه بيش از كودكان در معرض خطرند؟
به پسرانى كه عزاى تشنگى گرفته اند؟
به دخترانى كه از حال رفته اند؟
به مجروحينى كه در غارت و احتراق خيام آسيب ديده اند؟
آنجا را نگاه كن ! آن بى شرم ، دست به سوى گردن سكينه يازيده است .
خودت را برسان زينب ! كه سكينه در حالى نيست كه بتواند از خودش ‍ دفاع كند. مواظب باش كه لباس به پايت نپيچد! نه ! زمين نخور زينب ! الان وقت لرزيدن زانوهاى تو نيست . لبند شو! سوزش زانوهاى زخمى قابل تحمل تر است از آنچه پيش چشم تو بر سكينه مى رود. كار خويش را كرد آن خبيث نامرد! اين گوشواره خونين كه در دستهاى اوست و اين خون تازه كه از گوش و گردن و گريبان سكينه مى چكد.
جز نگاه خشمگين و نفرين ، چه مى توانى بكنى با اين دشمن سنگدل بى همه چيز.
گريه سكينه طبيعى است . اما اين نامرد چرا گريه مى كند؟!
گريه ات ديگر براى چيست اى خبيثى كه دست به شوم ترين كار عالم آلوده اى ؟
نگاه به سكينه دازد و دستهاى خونين خودش و گوشواره . و گريه كنان مى گويد:
به خاطر مصبتى كه بر شما اهل بيت پيامبر مى رود!
با حيرت فرياد مى زنى كه : ((خب نكن ! اين چه حالتى است كه با گريه مى كنى ؟))
گوشواره را در انبانش جا مى دهد و مى گويد: ((من اگر نبرم ديگرى مى برد.))
استدلال از اين سخيف تر؟!
واى اگر جهل و قساوت به هم درآميزد!
دندانهايت را به هم مى فشارى و مى گويى : ((خدا دست و پايت را قطع كند و به آتش دنيايت پيش از آخرت بسوزاند!))
و همو را در چند صباح ديگر مى بينى كه مختار دست و پايش را بريده و او زنده زنده به آتش مى اندازد.
سكينه را كه خود مجروح و غمديده است به جمع آورى بچه ها از بيابان مى فرستى و خودت ار عقاب واز به بالين بيابانى سجاد مى رسانى .
عده اى با شمشير و خنجر و نيزه او را دوزه كرده اند و شمر كه سر دسته آنهاست به جد قصد كشتن او را دارد و استدلالش فرمان اين زياد است كه : ((هيچ مردى از لشگر حسين نبايد زنده بماند.))
تو مى دانستى كه حال سجاد در كربلا بايد چنان بشود كه دشمن اميدى به زنده ماندنش و رغبتى به كشتنش پيدا نكند، اما اكنون مى بينى كه كشتن او نيز به اندازه وخامت حال او جدى است . پس ميان شمشير شمر و بستر سجاد حائل مى شوى ، پشت به سجاد و رو در روى شمر مى ايستى ، دو دستت را همچون دو بال مى گشايى و بر سر شمر فرياد مى زنى : ((شرم نمى كنى از كشتن بيمارى تا بدين حد زار و نزار؟ و الله مگر از جنازه من بگذرى تا به او دست پيدا كنى .))
اين كلام تو، نه رنگ تعارف دارد، نه جوهر تهديد. چه ؛ مى دانى كه شمر كسى نيست كه از كشتن زنى حتى مث