او و همسرش و دو فرزندش با خود نبرد. گفتند: پروردگارا، آرى .

فـرمـود: شـمـا را بـه خـدا سـوگـند، آيا مى دانيد كه در روز خيبر پرچم را به او داد و فرمود: پـرچـم را بـه كـسى مى دهم كه خدا و رسولش او را دوست مى دارند و او نيز خدا و رسولش ‍ را دوسـت مـى دارد، او حـمله كننده اى است كه نمى گريزد، خداوند به دست او پيروزى مى آفريند؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: شـمـا را بـه خـدا سـوگـنـد، آيـا مـى دانـيـد كـه رسـول خـدا(ص) او را براى بيزارى از مشركان فرستاد و فرمود: پيام مرا جز خودم و يا مردى از خودم نمى رساند؟ گفتند: پروردگارا، آرى .

فـرمـود: آيـا مى دانيد كه هيچ سختى اى براى رسول خدا(ص) پيش نيامد، مگر آن كه به خاطر اعـتـماد به على او را پيش فرستاد؛ و هرگز او را به نام نخواند و تنها مى گفت : (اى برادرم )، يا (برادرم را صدا بزنيد) گفتند: آرى به خدا قسم .

فرمود: آيا مى دانيد كه رسول خدا(ص) ميان او و جعفر و زيد داورى كرد و سپس فرمود: يا على ، تو از منى و من از توام و تو پس از من ولى همه مؤ منانى ؟ گفتند: پروردگارا، آرى .

فرمود: آيا مى دانيد كه رسول خدا(ص) هر روز با او خلوت مى گزيد و هر شب نزدش ‍ مى رفت ، هرگاه كه مى خواست به او عطا مى فرمود و هرگاه كه خموش بود با وى سخن آغاز مى كرد؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: آيـا مـى دانـيـد كـه رسـول (ص) او را بر جعفر و حمزه برترى داد، آن هنگامى كه به فـاطـمـه (س ) فرمود: تو را به همسرى بهترين فرد خاندانم درآوردم ، اسلامش بر همه پيشى دارد، بردبارتر و عالم تر است ؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: آيـا مـى دانـيـد كـه رسـول خـدا(ص) فـرمود: من سرور فرزندان آدمم و برادرم ، على ، سـرور عـرب اسـت ؛ و فاطمه سرور زنان بهشتى است و حسن و حسين ، دو پسرم ، سرور جوانان اهل بهشتند؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: آيـا مـى دانـيـد كـه رسـول خـدا(ص) دسـتـور غـسـلش را بـه او داد و بـه او خبر داد كه جبرئيل به وى كمك مى كند؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

فـرمـود: آيـا مى دانيد كه رسول خدا(ص) در پايان يكى از خطبه هايى كه خواند فرمود: من دو چـيـز گـرانـمـايـه را مـيـان شـما مى گذارم ، كتاب خدا و خاندانم . پس به آن دو چنگ بزنيد كه هرگز گمراه نشويد؟ گفتند: آرى به خدا قسم .

به همين ترتيب هيچ چيزى از قرآن را كه خداوند درباره على بن ابى طالب به ويژه و درباره اهـل بـيـت او نـازل گـشـتـه بـود؛ و نـيـز آنـچـه را بـر زبـان رسـول خـدا(ص) جـارى شـده است واننهاد، مگر آن كه مردم را در آن باره سوگند داد؛ و صحابه مى گفتند: بار پروردگارا، آرى ما شنيده ايم و تابعان مى گفتند: بارپروردگارا كسانى كه مورد اطمينان من هستند آن ها را نقل كردند و سپس يك به يك آنان را نام مى بردند.

سپس آنان را سوگند داد كه از پيامبر(ص) شنيده اند كه فرمود: هر كس مى پندارد كه مرا دوست مـى دارد در حـالى كـه بـا على دشمنى مى ورزد، دروغ مى گويد. نمى شود مرا دوست داشت و با عـلى دشـمـنـى ورزيـد. كـسـى بـه آن حـضـرت گـفـت : اى رسـول خـدا(ص)، ايـن چـگـونه است ؟ فرمود: زيرا من از اويم و او از من است ، هر كس او را دوست بدارد، هر آينه مرا دوست داشته است ؛ و هر كس مرا دوست بدارد، هرآينه خداى را دوست داشته است . هر كس او را دشمن بدارد، هر آينه مرا دشمن داشته است و هر كس مرا دشمن بدارد، خداى را دشمن داشته است . پس گفتند: پروردگارا، آرى ، ما شنيده ايم .

سپس مردم با همين گفت و گو مجلس را ترك كردند.(407)

اين روايت به روشنى هر چه تمام بر واقعيت هاى زير دلالت دارد:

1ـ شدت و شمول محاصره تبليغاتى امويان .

2ـ پـرده تـاريـكـى كـه بـنـى امـيـه بـر آن دسـتـه از سـخـنـان پـيـامـبـر(ص) كـه بـه فضايل اهلبيت مربوط مى شد كشيده بودند.

3ـ طولانى بودن روزگار اين محاصره و پرده پوشى .ايـن امـور امـام حـسـيـن (ع) را نـاگـزيـر سـاخـت تـا چـنـيـن اجـتـمـاع و مـحـفـلى بـزرگ را تـشـكـيـل دهـد و فـضـايـل اهل بيت را به باقيمانده صحابه صالح و تابعان برگزيده يادآور شـود. گـويـى امـام (ع) چيزى را يادآور مى شد كه در شرف فراموشى بود؛ و از حقيقتى پرده برمى داشت كه بر اثر اختناق و سخت گيرى در مدت زمان محاصره ، در آستانه مرگ قرار داشت . آرى اوسـت كـه مـى فرمايد: (من بيم آن دارم كه اين امر كهنه گردد و حق از ميان برود و مغلوب شـود...)! و اوسـت كـه باقيمانده صحابه و تابعان را به شكستن اين محاصره دعوت مى كند و مـى فـرمـايـد: بـه خـاطـر حـقـى كـه خـدا و رسـول او بـر شـمـا دارنـد و بـه حق نزديكى من به رسـول خـدا(ص) از شما مى خواهم كه چون از نزدم رفتيد و در شهرهايتان افراد مورد اطمينان و اعـتـمـاد قـبـايـلتان را فرا خوانيد اين ديدار و گفت و گوى ما را به آنان بگوييد و آنان را به آنـچـه از حـق مـا مـى دانيد دعوت كنيد... شما را به خدا سوگند مى دهم كه اين حقايق را جز براى كسانى كه به خودشان و دينشان اعتماد داريد، بازگو نكنيد.

هـمـچـنـين در اين روايت دلالت روشنى است بر تلاش عظيمى كه امام حسين (ع) براى درهم شكستن اين محاصره و شكافتن اين پرده پوشى به خرج مى داد و نيز دشوارى بزرگى كه در اين راه رويـاروى آن حـضـرت قـرار داشـت . زيـرا كـه ايـن محاصره و پرده پوشى در اين دوره به اوج شدّتش رسيده بود. چنين شدتى نه در روزگار امام حسن (ع) بود و نه در روزگار اميرالمؤ منين ، على (ع).

3 ـ 1 ـ احتجاج با عالمان و دعوتشان براى يارى حق

آن حضرت طى گفتارى در امر به معروف و نهى از منكر، صحابيان آگاه را به ويژه و تابعان را بـه طـور عـمـوم مـورد خـطـاب قـرار مى دهد و با آنان احتجاج مى كند و آنان را به يارى حق و گرفتن موضعى شرافتمندانه و شايسته اهل علم فرا مى خواند و مى فرمايد:

اى مردم از موعظه هاى خداوند به دوستانش عبرت بگيريد، آن جا كه از احبار بد مى گويد و مى فـرمـايـد: (چـرا ربـانـيـون و احـبار آنان را از گفتار گناهشان منع نكردند)(408) و فـرمـود: (كسانى از بنى اسرائيل كه كفر ورزيدند لعنت شدند... هر آينه بدكارى است كه مى كـنـنـد)(409). خداوند از آن رو بر اين كارشان عيب گرفت كه آنها ستمگرانى را كه در مـيـان آن هـا آشـكـارا مـرتـكـب زشـتـى و فـسـاد مـى شـدنـد مـى ديـدنـد، ولى بـه خـاطـر تمايل به چيزى كه از آنها دريافت مى داشتند و از بيم چيزهايى كه از آن ها پرهيز مى كردند، آنـان را بـاز نـمـى داشـتـنـد. خـداونـد مـى فـرمـايـد: (پـس ، از مـردم نـتـرسـيـد و از مـن بـتـرسـيـد)(410) و فـرمـود: (مـردان و زنـان مـؤ مـن بـرخى شان سرپرست برخى ديگرند، به معروف امر و از منكر نهى مى كنند). خداوند از آن رو امر به معروف و نهى از منكر را واجب فرمود كه مى دانست اگر اين كار انجام پذيرد و برپا داشته شود، ديگر فرايض نيز، از آسان و دشوار، برپا مى گردد. چرا كه امر به معروف و نهى از منكر فراخواندن به اسلام همراه با رد بى عدالتى و مخالفت با ستمگر و تقسيم فَىْء(411) و غنايم و گرفتن زكات از جاى آن و سپردن آن به صاحبان حق است .

سـپـس شـمـا اى گـروه ، 