وشـن هـلاك گـردد و كـسـى كـه [بـايـد] زنـده بـماند، با دليلى روشن زنده بماند.).(618)

يارانى كه از منازل جُهينه به كاروان حسينى پيوستنداز ديـگـر رخـدادهـايـى كـه تـاريـخ از راه مـديـنـه ـ مـكـّه نـقـل مـى كـنـد، پـيـوسـتـن گـروهـى از اعـراب بـه كـاروان حـسـيـنـى ، هـنـگـام گـذر امام (ع) بر منزل گاه هاى آنان است . از جمله اين منازل ، منازل جهينه (آب هاى جهينه ) است . شمارى از ساكنان آن جـا به امام (ع) پيوستند. از جمله سه مرد بودند كه پس از پراكنده شدن اعراب از گرد امام هـمـچـنـان بـاقـى مـانـدنـد و پـيـوسـته با حضرت همراه بودند و از او جدا نشدند تا آن كه به بـالاتـريـن مـراتـب شـرافـت دنيا و آخرت دست يافتند و در روز عاشورا در سرزمين كربلا و در حضور آن حضرت به شهادت رسيدند. اين سه تن اين هايند:

1ـ مجمع بن زياد بن عمرو جهنى .

2ـ عبّاد بن مهاجر بن ابى مهاجر جهنى .

3ـ عقبة بن صلت جهنى .(619)

آيا ابن عباس و ابن عمر در راه مكّه با امام ديدار كردند؟

ابن اثير گفته است كه پسر عمر همراه پسر عباس در مكّه بود، پس به مدينه بازگشتند در راه بـا حـسـيـن و ابـن زبـيـر برخوردند كه از آن ها پرسيدند: چه خبر؟ گفتند: مرگ معاويه و بيعت يزيد! ابن عمر گفت : از جماعت مسلمانان جدا مشويد.(620)

امـا طـبرى مى گويد: (واقدى پنداشته است هنگامى كه خبر مرگ معاويه و بيعت يزيد به وليد رسيد، ابن عمر در مدينه نبود؛ و چون ابن زبير و حسين به بيعت فراخوانده شدند، نپذيرفتند و هـمـان شـب بـه مـكـّه رفـتـنـد. ابـن عـبـاس و ابـن عـمـر كـه در حـال آمـدن از مكّه بودند به آن دو برخوردند و پرسيدند: از مدينه چه خبر...)(621) تا پايان گزارش ابن اثير با اندكى تفاوت .

امـا ابـن كـثـيـر در تـاريـخ خـويـش مى نويسد:(622) (واقدى گويد:...) و سپس همان روايت طبرى را با اندكى تفاوت نقل مى كند.

چـنـيـن بـه نـظـر مـى رسـد كـه ايـن روايـت را، هـيچ كدام از مورخان ، جز اين سه تن و واقدى كه دوتايشان از او نقل مى كنند، نقل نكرده است .

گفته ابن اثير در صدر اين روايت : (و گفته شده است ) و سخن طبرى : (واقدى پنداشته است )ناظر بر عدم اطمينان آنان به اين پندار است و موجب تضعيف اين روايت مى گردد. به ويژه آن كـه آن هـا هـر دو در تـاريخ ‌هايشان نقل كرده اند كه پيش از خروج امام حسين از مدينه عبدالله بن عمر در آن جا بود.(623)

هـمـچـنـين اين روايت با نقل مشهورى كه به ويژه حاكى از حضور عبدالله بن عباس هنگام ورود امام حـسـيـن بـه مـكـّه در آن شـهـر اسـت ، مـخـالفـت دارد. از روايـت هـاى مـشـهـور نقل دينورى در اخبار الطوال است كه مى گويد: (اما عبدالله بن عباس ، چند روز پيش از اين به مـكـّه رفـته بود).(624) ابن اعثم به نقل از خوارزمى گويد: حسين (ع) باقيمانده ماه شـعـبـان و ماه هاى رمضان ، شوال و ذى قعده را در مكّه ماند؛ و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر نيز در اين هنگام در مكّه بودند.(625)

از ايـن گـذشته ، اين روايت با اعتقاد بيش تر مورخان دو مذهب مبنى بر اين كه عبدالله بن زبير پـيـش از امـام حـسـيـن (ع) به مكّه رفت مخالف است . چرا كه ابن زبير در تاريكى همان شبى كه وليـد بـن عـتـبـه خـواسـتار بيعت وى با يزيد شد، از شهر بيرون رفت . ميان بيرون رفتن او و بـيـرون رفـتـن امـام حـسـيـن (ع) دو شـب فـاصـله است . از اين گذشته ابن زبير از شاهراه كناره گـرفـت ، در حالى كه امام حسين (ع) بر پيمودن آن پاى فشرد. اين خود دلالت دارد بر اين كه ايـن دو در هـيـچ يـك از منزل هاى ميان راه باهم يك جا جمع نشده اند. به ويژه آن كه ابن زبير راه مـكـّه را هـمـانـنـد فـراريـان پـيـمـود، بـه طـورى كـه 81 سـوار از غـلامـان بـنـى امـيـه او را دنبال كردند ولى به او نرسيدند و باز گشتند.(626)

بـنـابـراين ، چگونه اين روايت كه مى گويد آن دو با هم بودند تا آن كه ابن عباس و ابن عمر با آنان ديدار كردند، مى تواند درست باشد؟

بنابراين ، روايت ياد شده گذشته از مرسل و ضعيف بودنش (627) با حقيقت تاريخى نيز مخالف است . ابن عساكر در تاريخ خويش مى نويسد: (حسين و عبدالله بن زبير شبانه به مـكـّه رهـسـپـار شـدنـد. بـامـدادان كـه مـردم بـراى بـيعت رفتند، به جست و جوى حسين و ابن زبير برآمدند ولى آنان را نيافتند. ...عبدالله بن عمر و عبدالله بن عياش بن ابى ربيعه كه از عمره باز مى گشتند آن دو را در ابواء ديدند. در اين هنگام ابن عمر به آنان گفت : از خدا پروا كنيد و بـاز گرديد و به مردم بپيونديد آن گاه بنگريد، اگر مردم بر يزيد گرد آمدند شما نيز از آنان جدا مشويد و اگر بر او اختلاف كردند، همان مى شود كه شما مى خواهيد... ابن عياش به او گفت :(628) اى پسر فاطمه ، آهنگ كجا را دارى ؟ گفت : عراق و شيعيانم . گفت : من اين را براى تو نمى پسندم ، آيا سوى مردمى مى روى كه پدرت را كشتند و برادرت را خنجر زدند تـا آن كـه خـشـمـگـيـنـانـه و مـلول آنان را ترك گفت ؟ از خدا پروا كنيد، مبادا كه فريب بخورى ...)(629)

ايـن روايت نيز در پرتو مناقشه تاريخى اى كه در رد روايت نخست ارائه داديم ، مانند آن روايت بـا حـقـيقت تاريخى سازگار نيست . از اين گذشته ، سندش نيز دست كم به واسطه جويرة بن اسـمـاء ضـعـيف مى باشد، چرا كه امام صادق (ع) درباره اش فرموده است : (اما جويره زنديقى است كه هرگز رستگار نمى شود).(630)

چـنـانچه درستى وقوع گفت و گوى اخير در روايت ابن عساكر ميان ابن عياش (631) و امـام (ع) را بـپذيريم ، دلايل تاريخى حاكى از آن است كه مانند چنين گفت و گويى كه امام به صراحت از عزم خويش مبنى بر رفتن به عراق و نزد شيعيان خود در آن جا سخن گفته باشد، جز در اثـنـاى اقـامـتـشان در مكّه يا اندكى پيش از خروج از آن شهر روى نداده است . چرا كه امام (ع) آهـنـگ خـويـش مـبـنـى بـر رفتن به عراق را با كسانى كه در مكّه با وى گفت و گو كردند فاش نـسـاخـت . در مـديـنـه و از آن جـا تـا مـكـّه نـيـز تـنـهـا بـا بـرخـى از افـراد مـورد اعـتـمـاد مثل ام سلمه و محمد بن حنفيه از اين نيت پرده برداشتند، ولى با كسانى چون عبدالله مطيع عدوى و امثال او تنها همين اندازه گفتند كه به مكّه مى روند.

عـبـدالله بـن عـيّاش ياد شده نيز نه با اهل بيت قرابتى دارد و نه دوستى اى ، بلكه از ظاهر متن گـفت و گويى كه ابن عساكر نقل كرده است ـ بر فرض انجام شدن آن ـ چنين بر مى آيد كه اين عـبـدالله حتى رعايت ادب را هم نسبت به امام (ع) نمى كند، تا چه رسد به آگاهى نسبت به امامت آن حـضرت ، آن جا كه مى گويد: از خدا پروا كنيد مبادا فريب بخورى ). در نتيجه او نيز مانند عـبـدالله بـن مطيع عدوى و بلكه بدتر از او است . چرا كه وى در گفت و گوى با امام (ع) دست كم ادب و دوستى را نسبت به آن حضرت رعايت مى كرد.

ديدار با عبدالله بن مطيع عدوى

تـاريـخ دو ديدار را از عبدالله بن مطيع عدوى با امام حسين (ع) براى ما گزارش مى كند. نخست در راه مدينه ـ مكّه و دوم بر طبق روايت مفيد، در ارشاد، هنگامى كه امام (ع) از حاجز به سوى عراق مى رفت و به يكى از آب هاى عرب رسيد.(632)

آنـچـه د