ل تو پرهيز داشته باشد.
بر اين باورى كه يا تو را مى كشد و نوبت به سجاد نمى رسد، كه تو پيشمرگ امام زمانت شده اى . و چه فوزى برتر از اين ؟!
و يا تو و او هر دو را مى كشد كه اين بسى بهتر است از زيستن در زمين بى امام زمان و خالى از حجت .
شمر، شمشير را به قصد كشتننت فراز مى آرد و تو چشمانت را مى بندى تا آرامش آغوش خدا را با همه وجودت بچشنى ...اما...اما انگار هنوز هستند كسانى كه واقعه اى اينچنين را بر نمى تابند.
يك نفر كه واقعه نگار جبهه دشمن است ، پا پيش مى گذارد و بر سر شمر نهيب مى زند كه : ((هر چه تا به اينجا كرده ايد، كافيست . اين ديگر در قاموس هيچ بنى بشرى نيست .))
و ديگرى ، زنى است از قبيله بكر بن وائل ، با شمشير افراشته پيش مى آيد، مقابل همسر و همدستانش در جبهه دشمن مى ايستد و فرياد مى زند: ((كشتن پسر پيامبر بس نبود كه بر كشتن زنان حرم و غارت خيام او كمر بسته اسى !؟))
همسرش او را به توصيه ديگران مهار مى كند و به درون خيمه اش ‍ مى فرستد اما اين بلوا و بحث و جدل ، ابن سعد را به معركه مى كشاند.
ابن سعد اما اين بلوا و بحث و جدل ، ابن سعد را به معركه مى كشاند.
ابن سعد، سياستر از اين است كه جو عمومى را بر عليه خود برانگيزد و جبهه خود را به آشوب و بلوا بكشاند. از سويى مى بيند كه اين حال و روز سجاد، ححال و روز جنگيدن نيست و از سوى ديگر او را كاملا در چنگ خود مى بين آنچنانكه هر لحظه اراده كند، مى تواند جانش را بستاند.
پس چرا بذر ترديد و تفرقه را در سپاه خويش بپاشد، فرياد مى زند:
((دست برداريد از اين جوان مريض !))
ت رو به ابن سعد مى كنى و مى گويى : ((شرم نداريد از غارت خيام آل الله ؟))
ابن سعد با لحنى كه به از سر واكردن بيشتر مى ماند، تا دستور، به سپاه خود مى گويد: ((هر كه هر چه غنيمت برداشته ، بازگرداند.))
دريغ از آنكه حتى تكه مقنعه اى يا پاره معجرى به صاحبش باز پس داده شود.
اين سعد، افراد لشگرش را به كار جمع آورى جنازه ها و كفن و دفنشان مى گمارد و اين فررصتى است براى تو كه به سامان دادن جبهه خودت بپردازى .
اكنون كه افراد لشكر دشمن ، آرام آرام دور خيمه ها را خلوت مى كنند، تو بهتر مى توانى ببينى كه بر سر سپاهت چه آمده است و هجوم و غارت و چپاول با اردوگاه تو چه كرده است .
نگاه خسته ات را به روى دشت پهن مى كنى .
چه سرخى غريبى دارد آفتاب ! و چه شرم جانكاهى از آنچه در نگاهش ‍ اتفاق افتاده است . آنچنانكه با اين رنج و تعب ، چهره خود را در پشت كوهسار جمع مى كند.
او هم انگار اين پيكرهاى پاره پاره ، اين كبوتران پر و بال سوخته و اين آشيانه هاى آبش گرفته را نمى تواند ببيند.
پيش روى تو سجاد خفته است بر داغى بيابانى كه تن تبدارش را مى سوزاند، آنسوتر خيمه هاى نيم سوخته است كه در سرخى دشت ، خود به لشگر از هم گسسته مى ماند و دورتر، بچه هايى كه جا به جا در پهناى بيابان ، ايستاده اند، افتاده اند، نشسته اند، كز كرده اند و بعضيشان از شدت خستگى ، صورت بر كف خاك به خواب رفته اند.
آنچه نگران كننده تر است ، دورترهاست . لكه هايى در دل سرخى بيابان . خدا نكند كه اينها بچه هايى باشند كه سر به بيابان نهاده اند و از شدت وحشت ، بى نگاه به پشت سر، گريخته اند.
در ميان خيمه ها، تك خيمه اى كه با بقيه اندكى فاصله داشته ، از دستبرد شعله ها به دور مانده و پاى آتش به درون آن باز نشده .
دستى به زير سر و گردن و دستى به زير دو پاى سجاد مى برى ، از زمين بلندش مى كنى و چون جان شيرين ، در آغوشش مى فشارى ، و با خودت فكر مى كنى ؛ هيچ بيمارى تاكنون با هجوم و آبش و غارت ، تيمار نشده است و سر بر بالين نگذاشته است .
وقتى پيشانى اش را مى بوسى ، لبهايت از داغى پيشانى اش ، مى سوزد.
جزاى بوسه ات درد آلودى است كه بر لبهاى داغمه بسته اش ‍ مى نشيند.
همچنانكه او را در بغل دارى و چشم از بر نمى دارى ، به سمت تنها خيمه سلامت مانده ، حركت مى كنى .
يال خيمه را به زحمت كنار مى زنى و او را در كنار خيمه بى اثاث مى خوابانى .
اكنون نوبت زنها و بچه هاست . بايد پيش از تاريكى كامل هوا، اين تسبيح عزيز از هم گسسته ات را دانه دانه از پهنه بيابان برچينى .
عطش ، حتى حدقه چشمهايت را به خشكى كشانده . نه تابى در تن مانده و نه آبى در بدن . اما همچنان بايد بدوى . بايد تا يافتن تمامى بچه ها، راه بروى و تا رسيدگى به تك تكشان ايستاده بمانى .
تو اگر بيفتى پرچم كربلا فرو مى افتد و تو اگر بشكنى ، پيام عاشورا مى شكند.
نپس ايستاده بمان و كار را به انجام برسان كه كربلا را استقامت تو معنا مى كند و استوارى توست كه به عاشورا رنگ جاودانگى مى زند.
راه رفتن با روح ، ايستادن بى جسم ، دويدن با روان ، استقامت با جان و ادامه حيات با ايمان كارى است كه تنها از تو بر مى آيد.
پس ايستاده بمان و سپاهت را به سامان برسان و زمين و آسمان را از اين بى سر و سامانى برهان .
پيش از هر كار بايد سكينه را پيدا كنى . سكينه اگر باشد، هم آرامش دل است و هم ياور حل مشكل .
شايد آن كسى كه زانو بر زمين زده و دو كودك را با دو بال در آغوش گرفته و سرهايشان را به سينه چسبانده ، سكينه باشد.
آرى سكينه است . اين مهربانى منتشر، اين داغدار تسلى بخش ، اين يتيم نوازشگر، هيچ كس جز سكينه نمى تواند باشد.
در حاليكه چشمهايش از گريه به سرخى نشسته و اشك بر روى گونه هايش رسوب كرده ، به روى تو لبخند مى زند و تلاش مى كند كه داغ و درد و خستگى اش را با لبخند، از تو بپوشاند. چه تلاش خالصانه اما بى ثمرى ! تو بهتر از هر كس مى دانى كه داغ پدرى چون حسين و عمويى چون عباس و برادرى چون على اكبر و بر روى اينهمه چندين داغ ديگر، پنهان كردنى نيست . اما اين تلاش شيرينش را پاس مى دارى و با نگاهت سپاس ‍ مى گزارى .
اگر بار اين مسؤ وليت سنگين نبود، تو و سكينه سر بر شانه هم مى گذاشتيد و تا قيام قيامت گريه مى كرديد.
اما اكنون ناگزيرى كه مهربان اما محكم به او بگويى : ((سكينه جان ! اين دو كودك را در آن خيمه نسوخته سامان بده و در پى من بيا تا باقى كودكان و زنان را از پهنه بيابان جمع كنيم .))
سكينه ، نه فقط با زبانش كه با نگاهش و همه دلش مى گويد: ((چشم ! عمه جان !)) و دو كودك را با مهر به بغل مى زند و با لطف در خيمه مى نشاند و به دنبال تو روانه مى شود. بايد رباب باشد آن زنى كه رو به قتلگاه نشسته است ، با خود زبان گرفته است ، شانه هايش را به دو سو تكان مى دهد، چنگ بر خاك مى زند، خاك بر سر مى پاشد، گونه هايش را مى خراشد و بى وقفه اشك مى ريزد.
خودت بايد پا پيش بگذارى .
كار سكينه نيست ، كه ديدن دختر، داغ رفتن پدر را افزونتر مى كند.
خودت پيش مى روى ، در كنار رباب زانو مى زنى . دست ولايت بر سينه اش مى گذارى و از اقيانوس صبر زينبى ات ، جرعه اى در جانش ‍ مى ريزى .
آبى بر آتش !
آرام و مهربان از جا بلندش مى كنى ، به سوى خيمه اش مى كشانى و در كنار عزيزان ديگرى مى نشانى .
از خيمه بيرون مى زنى .
به افق نگاه مى كنى . سرخى خورشيد هر لحظه پر رنگ مى شود.
تو هم مگر پر و بال در خون حسين شسته اى خورشيد! كه اينگونه به سرخى نشسته اى ؟!
زنان و كودكان كه خود، خلوت شدن 