طراف خيام را از دور و نزديك ديده اند و اين آرامش نسبى را دريافته اند، آهسته آهسته از گوشه و كنار بيابان ، خود را به سمت خيمه ها مى كشانند.
همه را يك به يك با اشاره اى ،نگاهى ، كلامى ، لبخندى و دست نوازشى ، تسلى مى بخشى و ب سوى خيمه هايت مى كنى .
اما هنوز نقطه هاى ثابت بيابان كن نيستند. ماناه اند كسانى كه زمينگير شده اند، پشت به خيمه دارند يا دل بازگشتن ندارند.
شتاب كن زينب جان ! هم الان هوا تاريك مى شود و پيدا كردن بچه ها در اين بيابان ، ناممكن .
مقصد را آن دورترين سياهى بيابان قرار بده و جابه جا در مسير، از افتادگان و درماندگان و زمينگيران بخواه كه را به خيمه برسانند تا از شب و ظلمت و بيابان و دشمن در امان بمانند.
بلند شو عزيزكم ! هوا دارد تاريك مى شود.
خانمم شما چرا اينجا نشسته ايد؟ دست بچه ها را بگيريد و به خيمه ببريد.
گريه نكن دختركم ! دشمنان شاد مى شوند. صبور باش ! سفارش پدرت را از ياد مبر!
سكينه جان ! زير بال اين دو كودك را بگير و تا خيمه ياريشان كن .
مرد كه گريه نمى كند، جگر گوشه ام ! بلند شو و اين دختر بچه ها را سرپرستى كن . مبادا دشمن اشك تو را ببيند.
عمه جان ! اين چه جاى خوابيدن است ؟ چشمهايت را باز كن ! بلند شو عزيز دلم !
آرام آرام دانه ها برچيده مى شوند و به يارى سكينه در خيمه كوچك بازمانده ، كنار هم چيده مى شوند.
تاسكينه همين اطراف را وارسى كند تو مى توانى سرى به اعماق بيابان بزنى و از شبح نگران كننده خبر بگيرى .
هرچه نزديكتر مى شوى ، پاهايت سست تر مى شود و خستگى ات افزونتر.
دخترى است انگار كه چنگ بر زمين زده و در خود مچاله شده است . به لاك پشتى مى ماند كه سر و پا و دستش را در خود جمع كرده باشد.
آنچنان در خود پيچيده است كه سر و پايش را نمى توانى از هم بشناسى .
بازش مى گردانى و ناگهان چهره ات و قلبت درهم فشرده مى شود.
صورت ، تماما به كبودى نشسته و لبها درست مثل بيابان عطش زده ، چاك خورده .
نيازى نيست كه سرت را بر روى سينه اش بگذارى تا سكون قلبش را دريابى . سكون چهره اش نشان مى دهد كه فرسنگها از اين جهان آشفته ، فاصله گرفته است .
مى فهمى كه وحشت و تشنگى دست به دست هم داده اند و اين نهال نازك نورسته زا سوزانده اند.
مى خواهى گريه نكنى ، بايد گريه نكنى . اما اين بغضى كه راه نفس را بسته است ، اگر رها نشود، رهايت نمى كند.
در اين اطراف ، نه از سپاه تو كسى هست و نه از لشگر دشمن . فقط خدا هست . خدايى كه آغوش به رويت گشوده است و سينه خود را بستر ابتلاى تو كرده است .
پس گريه كن ! ضجه بزن و از خداى اشكهايت براى ادامه راه مدد بگير. بگذار فرشتگان طوفگيرت نيز از اشكهايت براى ادامه حيات ، مدد بگيرند.
گريه كن ! چشم به تتمه خورشيد بدوز و همچنان گريه كن .
چه غروب دلگيرى !
تو هم چشمهايت را ببند خورشيد! كه پس از حسين ، در دنيا چيزى براى ديدن وجود ندارد. دنيايى كه حضور حسين را در خود بر نمى تابد، ديدنى نيست .
اين صداى گريه از كجاست كه با ضجه هاى تو در آميخته است ؟ مگر نه فرشتگان بى صدا گريه مى كنند؟!
سر بر مى گردانى و سكينه را مى بينى كه در چند قدمى ايستاده است و غبار بيابان ، با اشك چشمهايش در آميخته است و گونه هايش را به گل نشانده است .
وقتى او خود ضجه هاى تو را شنيده است و تو را در حال شيون و گريه ديده است ، چگونه مى توانى از او بخواهى كه گريه اش را فرو بخورد و اشكهايش را پنهان كند؟
از جا برمى خيزى ، آغوش به روى سكينه مى گشايى ، او را سخت در بغل مى فشرى و مجال مى دهى تا او سينه تو را ماءمن گريه هايش كند و بار طاقت فرساى اندوهش را بر سينه تو بگذارد.
معطل چه هستى خورشيد؟ اين منظره جانسوز چه ديدن دارد كه تو از پشت بام افق ، با سماجت سرك كشيده اى و اين دلهاى سوخته را به تماشا ايستاده اى ؟!
غروب كن خورشيد! بگذار شب ، آفتابى شود و بر روى غمها و اشكها و خستگيها سايه بيندازد!
زمين ، دم كرده است . بگذار وقت نماز فرا رسد و درهاى آسمان گشوده شود.
خورشيد، شرمزده خود را فرو مى كشد و تو شتابناك ، كودك جانباخته را بغل مى زنى ، به سكينه نگاه مى كنى و به سمت خيمه راه مى افتى .
بى اشارت اين نگاه هنم سكينه خوب مى فهمد كه خبر مرگ اين كودك بايد از زنان و كودكان ديگر پنهان بماند و جگرهاى زخم خورده را به اين نمك نيازارد.
وقتى به خسمه مى رسى ، مى بينى كه دشمن ، آب را آزاد كرده است .
يعنى به فرزندان زهرا هم اجازه داده است كه از مهريه مادرشان ، سهمى داشته باشند.
بچه ها را مى بينى كه با رنگ روى زرد، با لبهاى چاك چاك و گلوهاى عطشناك ، مقابل ظرفهاى آب نشسته اند اما هيچ ككدام لب به آب نمى زنند. فقط گريه مى كنند.
به آب نگاه مى كنند و گريه مى كنند.
يكى عطش عباس را به ياد مى آورد، يكى تشنگى على اكبر را تداعى مى كند، يكى به ياد قاسم مى افتد، يكى از بى تابى على اصغر مى گويد و...
در اين ميانه ، لحن سكينه از همه جانسوزتر است كه با خود مويه مى كند:
هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟(19)
تاب ديدن اين منظره طاقت سوز، بى مدد از غيب ، ممكن نيست .
پرده را كنار مى زنى و چشم به دور دستهاى مى دوزى ؛ به ازل ، به پيش از خلقت ، به لوح ، به قلم ، به نقش آفرينى خامه تكوين ، به معمارى آفرينش ‍ و...مى بينى كه آب به اشارت زهراست كه راه به جهان پيدا مى كند و در رگهاى خلقت جارى مى شود.
همان آبى كه دشمن تا دمى پيش به روى فرزندان زهرا بسته بود و هم اكنون با منت به رويشان گشوده است .
باز مى گردى .
دانستن اين رازهاى سر به مهر خلقت و مرورشان ، بار مصيبت را سنگين تر مى كند.
بايد به هر زبان كه هست آب را به بچه ها بنوشانى تا حسرت و عطش ، از سپاه تو قربانى ديگرى نگيرد.
چه شبى تا بدين پايه فرود آمده است يا زمين زير پاى تو تا جايگاه خدا اوج گرفته است ؟
حسين ، اين خطه را با خود تا عرش بالا برده است يا عرش به زير پيكر حسين بال گسترده است ؟
الرحمن على العرش استوى .
اينجا كربلا ست يا عرش خداست ؟!
اگر چه خسته و شكسته اى زينب ! اما نمازت را ايستاده بخوان ! پيش روى خدا منشين !پرتو سيزدهم
آدمى به سر، شناخته مى شود، يا لباس ؟
كشته اى را اگر بخواهند شناسايى كنند، به چهره اش مى نگرند يا به لباسى كه پيش از رزم بر تن كرده است ؟
اما اگر دشمن آنقدر پليد باشد كه سرها را از بدن جدا كرده و برده باشد، چه بايد كرد؟
اگر دشمن ، كهنه ترين پيراهن را هم به غنيمت برده باشد، چه بايد كرد؟
لابد به دنبال علامتى ، نشانه اى ، انگشترى ، چيزى بايد گشت .
اما اگر پست ترين سپاهى دشمن در سياهى شب ، به بهانه بردن انگشتر، انگشت را هم بريده باشد و هر دو را با هم برده باشد، به چه علامت نشانه اى كشته خويش را باز مى توان شناخت ؟
البته نياز به اين علائم و نشانه ها مخصوص غريبه هاست نه براى زينبى كه با بوى حسين بزرگ شده است و رايحه جسم و جان حسين را از زواياى قلب خود بهتر مى شناسد.
تو را نياز به نشانه و علامت نيست . كه راه گم كرده ، علامت مى طلبد و ناشناس ، نشانه مى جويد.
تويى كه حضور حسين را در مدينه به يارى شامه ات مى فهميدى ، تويى كه هر بار براى حسين دلتنگ مى شدى ، آ