ينه قلبت را مى گشودى و جانت را به تصوير روشن او التيام مى بخشيدى . تويى كه خود، جان حسينى و بهترين نشانه براى يافتن او، اكنون نياز به نشانه و علامت ندارى . با چشم بسته هم مى توانى پيكر حسين را در ميان بيش از صد كشته ، بازشناسى . اما آنچه نمى توانى باور كنى اين است كه از آن سرو آراسته ، اين شاخه هاى شكسته باقى مانده باشد.
از آن قامت وارسته ، اين تن درهم شكسته ، اين اعضاى پراكنده و در خون نشسته .
تنها تو نيستى كه نمى توانى انى صحنه را باور كنى . پيامبر نيز كه در ميانه ميدان ايستاده است و اشك ، مثل باران بهارى از گونه هايش فرومى چكد، نمى تواند بپذيرد كه انى تن پاره پاره ؛ حسين او باشد. همان حسينى كه او بر سينه اش مى نشانده است و سراپايش را غرق بوسه مى كرده است .
اين است كه تو رو به پيامبر مى كنى و از اعماق جگر فرياد مى كشى :
يا جداه ! يا رسول الله صلى عليك مليك السماء(20) اين كشته به خون آغشته ؛ حسين توست ، اين پيكر بريده بريده ؛ حسين توست ! و اين اسيران ، دختران تواند. يا محمد! حسين توست اين كشته ناپاك زادگان كه برهنه بر صحرا افتاده است و دستخوش باد صبا شده است . اى واى از اين غم و اندوه ! اى واى از اين مصيبت جانكاه يا ابا عبدالله !
گريه پيامبر از شيون تو شدت مى گيرد، آنچنانكه دست بر شانه على مى گذارد تا ايستاده بماند و تو مى بينى كه در سمت ديگر او زهراى مرضيه ايستاده است و پشت سرش حمزه سيد الشهداء و اصحاب ناب رسول الله .
داغ دلت از ديدن اين عزيزان ، تازه تر مى شود و همچنان زجرآلوده فرياد مى كشى :
از اين حال و روز، شكايت به پيشگاه خدا بايد برد و به پيشگاه شما اى على مرتضى ! اى فاطمه زهرا! اى حمزه سيد الشهداء!
داغ دلت از ديدن اين عزيزان تازه تر مى شود و به ياد مى آورى كه تا حسين بود، انگار اين همه بودند و با رفتن حسين ، گويى همه رفته اند.
همين امروز، همه رفته اند، فرياد مى كشى :
امروز جدم رسول خدا كشته شد! امروز پدرم على مرتضى كشته شد!
امروز مادرم فاطمه زهرا كشته شد! امروز برادرم حسن مجتبى كشته شد!
اصحاب پيامبر، سعى در آرام كردن تو دارند اما تو بى خويش ضجه مى زنى :
اى اصحاب محمد! اينان فرزندان مصطفايند كه به اسارت مى روند.
و اين حسين است كه سرش را از قفا بريده اند و عمامه و ردايش را ربوده اند.
اكنون آنقدر بى خويش شده اى كه نه صف فشرده دشمنان را در مقابلت مى بينى و نه حضور زنان و دختران را در كنارت احساس مى كنى .
در كنار پيكر حسينت زانو مى زنى و همچنان زبان مى گيرى :
پدرم فداى آنكه در يك دوشنبه ، تمام هستى و سپاهش غارت و گسسته شد. پدرم فداى آنكه عمود خيمه اش شكسته شد. پدرم فداى آنكه سفر، نرفته تا چشم به بازگشتش باشد و مجروح نگشته تا اميد به مداوايش ‍ برود. پدرم فداى آنكه جان من فداى اوست . پدرم فداى آنكه غمگين درگذشت . پدرم فداى آنكه تشنه جان سپرد. پدرم فداى آنكه محاسنش ‍ غرق خون است . پدرم فداى آنكه جدش محمد مصطفاست . جدش ‍ فرستاده خداست . پدرم فداى آنكه فرزند پيامبر هدايت ، فرزند خديجه كبراست ، فرزند على مرتضاست ، يادگار فاطمه زهراست .
صداى ضجه دوست و دشمن ، زمين و آسمان را بر مى دارد.
زنان و فرزندان كه تاكنون فقط سكوت و صبورى و تسلى تو را ديده اند، با نوحه گرى جانسوزت بهانه اى مى يابند تا سير گريه كنند و عقده هاى دلشان را بگشايند.
از اينكه مى بينى دشمن قتاله سنگدل هم گريه مى كند، اصلا تعجب نمى كنى ، چرا كه به وضوح ، ضجه زمين را مى شنوى ، اشك اشياء را مشاهده مى كنى ، گريه آسمان را مى بينى ، نوحه سنگ و خاك و باد و كوير را احساس مى كنى و حتى مى بينى كه اسبهاى دشمن آنچنان گريه مى كنند كه سمهاشان از اشك چشمهاشان تر مى شود.
ولوله اى به پا كرده اى در عالم ، زينب !
هيچ كس نمى توانست تصور كند كه اين زينب استقامت اگر بخواهد در مصيبت برادرش نوحه گرى كند، چنان آتشى به جان عالم و آدم مى افكند كه اشك عرش را در مى آورد و دل سنگين دشمن را مى لرزاند.
اما اين وضع ، نبايد ادامه بيابد كه اگر بيابد، دمى ديگر آب در لانه دشمن مى افتد و سامان بخشيدن سپاه را براى عمر سعد مشكل مى كند.
پس عمر سعد به كسى كه كنار او ايستاده ، فرمان مى دهد:
برو و اين زن را از سر جنازه ها بران !
تواين دستور عمر سعد نمى شنوى . فقط ناگهان ضربه تازيانه و غلاف شمشير را بر بازو و پهلوى خود احساس مى كنى آنچنانكه تا اعماق جگرت تير مى كشد، بند بند تنت از هم مى گسلد و فرياد يا زهرايت به آسمان مى رود.
زبان زور، زبان نيزه ، زبان تازيانه ؛ اينها ابزار تكلم اين اعراب جاهليت اند. انگار نافشان را با خنجر نفرت بريده اند و دلهايشان را در گور كرده اند.
اگر برنخيزى و بچه ها را با دست خودت از كنار جنازه ها برنخيزانى ، زبان نيزه آنها را بلند خواهد كرد و ضربه تازيانه بر آنها فرود خواهد آمد.
پس دردهايت را چون هميشه پنهان مى كنى ، از جا بر مى خيزى و زنان و كودكان را با زبان مهربانى و دست تسلى از پاى پيكرها كنار مى كشى و دور هم جمع مى كنى .
اين شترهاى عريان و بى جهاز، براى بردن شما صف كشيده اند.
عمر سعد به سپاهش فرمان برنشستن مى دهد و عده اى را هم ماءمور سوار كردن كودكان و زنان مى كند.
مردان براى سوار كردن كودكان و زنان هجوم مى آورند. گويى بهانه اى يافته اند تا به ((آل الله )) نزديك شوند و به دست اسيران خويش دست بيازند. غافل كه دختر حيدر، نگاهبان اين نواميس خداوندى است و كسى را ياراى تعرض به اهل بيت خدا نيست .
با تمام غيرت مرتضوى ات فرياد مى كشى ؛
هيچ كس دست به زنان و كودكان نمى زند! خودم همه را سوار مى كنم . همه وحشتزده پا پس مى كشند و با چشمهاى از حدقه درآمده ، خيره و معطل مى مانند. در ميان زنان و كودكان ، چشم مى گردانى و نگاه در نگاه سكينه مى مانى :
سكينه جان ! بيا كمك كن !
سكينه ، چشم مى گويد و پيش مى آيد و هر دو، دست به كار سوار كردن بچه ها مى شويد. كارى كه پيش از اين هيچ كدام تجربه نكرده ايد. همچنانكه زنان و كودكان نيز سفرى اينگونه را در تنان عنر تجربه نكرده اند.
زنان و كودكان ، خود وحشتزده و هراسناكند و دشمن نمى فهمد كه براى ترساندنشان نياز به اينهمه خباثت نيست .
كوبيدن بر طبل و دهل ، جهانيدن شتر، پايكوبى و دست افشانى و هلهله .
آيا اين همان دشمنى است كه دمى پيش در نوحه خوانى تو گريه مى كرد؟
در ميانه اين معركه دهشتزا، با حوصله اى تمام و كمال ، زنان و كودكان را يك به يك سوار مى كنى و با دست و كلام و نگاه ، آرام و قرارشان مى بخشى .
اكنون سجاد مانده است و سكينه و تو.
رمق ، آنچنان از تن سجاد، رفته است كه نشستن را هم نمى تواند. چه رسد به ايستادن و سوار شدن .
تو و سكينه در دو سوى او زانو مى زنيد، چهار دست به زير اندام نحيف او مى بريد و آنچنانكه بر درد او نيفزايد، آرام از جا بلندش مى كنيد و با سختى و تعب بر شتر مى نشانيد.
تن ، طاقت نگه داشتن سر را ندارد. سر فرو مى افتد و پيشانى بر گردن شتر مماس مى شود.
هر دو، دل رها كردن او را نداريد و هر دو همزمان انديشه مى كنيد كه اين تن ضعيف و لرزان چگونه فراز و