 نشيب بيابان و محمل لغزان را تاب بياورد.
عمر سعد فرياد مى زند: ((غل و زنجير!))
و همه با تعجب به او نگاه مى كنند كه : براى چه ؟!
اشاره مى كند به محمل سجاد و مى گويد: ((ببنديد دست و پاى اين جوان را كه در طول راه فرار نكند.))
عده اى مى خندند و تنى چند اطاعت فرمان مى كنند و تو سخت دلت مى شكند.
بغض آلوده مى گويى : ((چگونه فرار كند كسى كه توان ايستادن و نشستن ندارد؟!))
آنها اما كار خودشان را مى كنند. دستها را با زنجير به گردن مى آويزند و دو پا را باز با زنجير از زير شكم شتر به هم قفل مى كنند.
سپيد شدن مويت را در زير مقنعه ات احساس مى كنى و خراشيدن قلبت را و تفتيدن جگرت را.
از اينكه توان هيچ دفاعى ندارى ، مفهوم اسارت را با همه وجودت لمس ‍ مى كنى .
دشمن براى رفتن ، سخت شتابناك است و هنوز تو و سكينه بر زمين مانده ايد.
اگر دير بجنبيد دشمن پا پيش مى گذارد و در كار سوار شدن دخالت مى كند.
دست سكينه را مى گيرى و زانو خم مى كنى و به سكينه مى گويى : ((سوار شو!))
سكينه مى خواهد بپرسد: پس شما چى عمه جان !
اما اطاعت امر شما را بر خواهش دلش ترجيح مى دهد.
اكنون فقط تو مانده اى و آخرين شتر بى جهاز و... يك دريا دشمن و...
كاروان پا به راه كه معطل سوار شدن توست .
نگاه دوست و دشمن ، خيره تو مانده است . چه مى خواهى بكنى زينب ؟! چه مى توانى بكنى ؟!
شب هنگام ، وقتى با آن جلال و جبروت ، به زيارت قبر پيامبر مى رفتى ، پدر دستور مى داد كه چراغهاى حرم را خاموش كنند، حسن در پيش رو و حسين در پشت سر، گام به گام تو را همراهى مى كردند كه مبادا چشم نامجرمى به قامت عقيله بنى هاشم بيفتد.
و سنگينى نگاهى ، زينب على را بيازارد.
اكنون اى ايستاده تنها! اى بلندترين قامت استقامت ! با سنگينى اينهمه نگاه نامحرم ، چه مى كمى ؟
تقدير اگر چنين است چاره نيست ، بايد سوار شد.
اما چگونه ؟!
پيش از اين هر گاه عزم سفر مى كردى ، بلافاصله حسن پيش مى دويد، عباس زانو مى زد و ركاب مى گرفت و تو با تكيه بر دست و بازوى حسين بر مى نشستى .
در همين آخرين سفر از مدينه ، پيش از اينكه پا به كوچه بگذارى ، قاسم دويده بود و پهلوى مركبت كرسى گذاشته بود، عباس زانو بر زمين نهاده بود، على اكبر پرده كجاوه را نگاه داشته بود، حسين دست و بازو پيش ‍ آورده بود تا تو آنچنانكه شايسته عقيله يك قبيله است ، بر مركب سوار شدى .
آرى ، پيش از اين دردانه بنى هاشم ، عزيز على و بانوى مجلله اهل بيت اينگونه بر مركب مى نشست .
و اكنون هزاران چشم ، خيره و دريده مانده اند تا استيصال تو را ببينند و براى استمداد ناگزير تو، پاسخى از تحقير يا تمسخر يا ترحم بياورند.
خدا هيچ عزيزى را در معرض طوفان ذلت قرار ندهد.
خدا هيچ شكوهمندى را دچار اضطرار نكند.
امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السوء(21)
چه كسى را صدا كردى ؟ از چه كسى مدد خواستى ؟
آن كيست در عالم كه خواهش مضطر را اجابت كند؟
هم او در گوشت زمزمه مى كند كه : به جبران اين اضطرار، از اين پس ، ضمير مرجع ((امن يجيب )) تو باش .
هر كه از اين پس در هر كجاى عالم ، لب به ((ام من يجيب )) باز كند، دانسته و ندانسته تو را مى خواند و ديده و نديده تو را منجى خويش ‍ مى يابد.
خدا نمى تواند زينبش را در اضطرار ببيند.
اينت اجابت زينب !
ببين كه چگونه برايت ركاب گرفته است . پا بر زانوى او بگذار و با تكيه بر دست و بازوى او سوار شو، محبوبه خدا!
بگذار دشمن گمان كند كه تو پا بر فضا گذاشته اى و دست به هوا داده اى .
دشمنى كه به جاى خدا، هوى را مى پرستد، توان دريافت اين صحنه را ندارد.
همچنانكه نمى تواند بفهمد كه خود را اسير چه كاروانى كرده است و چه مقربانى را بر پشت عريان اين شتران نشانده است .
همچنانكه نمى تواند بفهمد كه چه حجتت الله غريبى را به غل و زنجير كشانده است .
با فشار دشمنان و حركت كاروان ، تو در كنار سجاد قرار مى گيرى و كودكان و زنان ، گرداگرد شما حلقه مى زنند و دشمن كه از پس و پيش و پهلو، كاروان را محاصره كرده است ، با طبل و دهل و ارعاب و توهين و تحقير و تازيانه ، شما را پيش مى راند.
بچه ها وحشت زده ، دستهاى كوچكشان را بر پشت و گردن شترها، چفت كرده اند و در هراس از سقوط، چشمهايشان را بسته اند.
اگر چه صف محاصره دشمن ، فشرده است اما هنوز از لابه لاى آن ، منظره جگر خراش قتلگاه را مى توان ديد و بوسه نسيم را بر رگهاى بريده و بدنهاى چاك چاك ، احساس مى توان كرد. و اين همان چيزى است كه نگاه سجاد را خيره خود ساخته است .
و اين همان چيزى است كه هول و اضطراب را در دل تو انداخته است . چرا كه به وضوح مى بينى كه آخرين رمقهاى سجاد نيز با تماشاى اين منظره دهشتزا ذوب مى شود.
و مى بينى كه دمى ديگر، خون در رگهاى سجاد از حركت مى ايستد و قلب از تپش فرو مى ماند.
و مى بينى كه دمى ديگر، جان از بدن او مفارقت مى كند و تن بيمار و خسته به زنجير بر جاى مى ماند.
و مى بينى كه دمى ديگر تن تبدار جهان از جان حجت خالى مى شود و آسمان و زمين بى امام مى ماند.
سر پيش مى برى و وحشتزده اما آرام و مهربان مى پرسى : ((با خودت چه مى كنى عزيز دلم ! يادگار پدر و برادرم ! بازمانده جدم !؟
و او با صدايى كه به زحمت از اعماق جراحت شنيده مى شود، مى گويد: ((چه مى توانم بكنم در اين حال كه پدرم را امامم را، آقايم را و برادرانم و عموهايم را و پسر عموهايم را و همه مردان خاندانم را در خون نشسته مى بينم ، بى لباس و كفن . نه كسى بر آنان رحم مى آورد و نه كسى به خاكشان مى سپارد. انگار كه از كفار ديلم و خزرند اين عزيزان كه بر خاك افتاده اند.))
كلام نيست اين كه از دهان بيرون مى آيد، انگار گدازه هاى آتش است كه از اعماق قلبش تراوش مى كند و تو اگر با نگاه و سخن و كلام زينبى ات كارى نكنى ، او همه هستى اش را با اين كلمات از سينه بيرون مى ريزد. پس ‍ تو آرام و تسلى بخش ، زمزمه مى كنى : ((تاب از كفت نبرد اين مصيبت ، عزيز دلم ! كه اين قصه ، عهدى دارد ميان پيامبر خدا، با جدت و پدرت و عمت . آرى خداوند متعال ، مردانى از اين امت را كه ناشناس حكام جابرند و در آسمان شهره ترند تا در زمين ، متعهد كرد كه به تكفين و تدفين اين عزيزان بپردازند؛ اعضاى پراكنده انى پيكرها را جمع كنند و بپوشانند و اين جسدهاى پاره پاره را دفن كنند و براى مقبره پدرت ، سيد الشهداء در زمين طف ، پرچمى بر افرازند كه در گذر زمان محو نشود و ياد و خاطره اش در حافظه تاريخ ، باقى بماند. و هر چه سردمداران كفر و پيروان ضلالت در نابودى آن بكوشند، ظهور و اعتلاى آن قوت گيرد و استمرار پذيرد. پس نگران كفن و دفن اين پيكرها مباش كه خدا خود به كفن و دفنشان نگران است .))
اين كلام تو انگار آبى است بر آتش و جانى كه انگار قطره قطره به تن تبدار و بى رمق سجاد تزريق مى شود. آنچنانكه آرام آرام گردنش را در زير بار غل و زنجير، فراز مى آورد، پلكهاى خسته اش را مى گشاسد و كنجكاو عطشناك مى گويد:
((روايت كن آن عهد و خبر را عمه جان !))
تو مركبت را به مركب سجاد، نزديكتر مى كنى ، تك تك ياران كاروانت را از نظر مى گذرانى و ادامه مى دهى : ((على جان ! اين حديث را خودم از ام ايمن شنيدم و