 آن زمان كه پدرم به ضربت ابن ملجم لعنت الله عليه در بستر شهادت آرميد و من آثار ارتحال را در سيماى او مشاهده كردم ، پيش ‍ رفتم ، مقابل بسترش زانو زدم و عرضه داشتم : ((پدر جان ! من حديثى را از ام ايمن شنيده ام . دوست دارم آن را باز از دو لب مبارك شما بشنوم .))
پدر، سلام الله عليه چشم گشوده و نگاه بى رمق اما مهربانش را به من دوخت و فرمود: نور ديده ام ! روشناى چشمم ! حديث همان است كه ام ايمن براى تو گفت . و من هم اكنون مى بينم تو را و جمعى از زنان و دختران اهل بيت را كه در همين كوفه ، دچار ذلت و وحشت شده ايد و در هراس از آزار مردمان قرار گرفته ايد. پس بر شما باد شكيبايى ! شكيبايى ! شكيبايى !
سوگند به خداوند شكافنده دانه و آفريننده جان آدميان كه در آن زمان در تمام روى زمين ، هيچ كس جز شما و پيروان شما، ولى خدا نيست ...))
از نگاه سجاد در مى يابى كه هر كلمه اين حديث ، دلش را قوت و روحش ‍ را طراوت مى بخشد و در رگهاى خشكيده اش ، خون تازه مى دواند.
همچنانكه اگر او هم با نگاه خواهشگرانه اش نگويد كه : ((هر آنچه شنيده اى بگجو عمه جان !)) تو خودت مى فهمى كه بايد تمامت قصه را روايت كنى . تا در اين بيابان سوزان و راه پر فراز و نشيب ، امام را بر مركب لغزان خويش ، حفظ كنى :
ام ايمن چنين گفت : عزيز دلم و كلام پدر بر تمام گفته هاى او مهر تاءييد زد: من آنجا بودم آن روز كه پيامبر به منزل فاطمه دعوت بود و فاطمه برايش حريره اى مهيا كرده بود. حضرت على (عليه السلام ) ظرفى از خرما پيش روى او نهاد و من قدحى از شير و سرشير فراهم آوردم .
رسول خدا، على مرتضى ، فاطمه زهرا و حسن و حسين ، از آنچه بود، خوردند و آشاميدند. آنگاه على برخاست و آب بر دست پيامبر ريخت . پيامبر، دستهاى شسته به صورت كشيد و به على ، فاطمه و حسن و حسين نگريست . سرور و رضايت و شادمانى در نگاهش موج مى زد.
آنگاه رو به آسمان كرد و ابر غمى بر آسمان چشمش نشست . سپس به سمت قبله چرخيد، دو دست به دعا برداشت و بعد سر به سجده گذاشت . و ناگهان شروع به گريستن كرد. همه متعجب و حيران به او مى نگريستيم و او همچنان مى گريست . سر از سجده برداشت و اشك همچنان مثل باران بهارى ، از گونه هايش فرو مى چكد.
اهل بيت و من ، همه از گريه پيامبر، محزون شديم اما هيچ كدام دل سؤ ال كردن نداشتيم . اين حال آنقدر به طول انجاميد كه فاطمه و على به حرف آمدند و عرضه داشتند: خدا چشمانتان را گريان نخواهد يا رسول الله ! چه چيز، حالتان را دگرگون كرد و اشكتان را جارى ساخت ؟! دلهاى ما شكست از ديدار اين حال اندوهبار شما.
پيامبر فرمود: عزيزانم ! از ديدن و داشتن شما آنچنان حس خوشى به من دست داد كه پيش از اين هرگز بدين مرتبت از شادمانى و سرور دست نيافته بودم . شما را عاشقانه و شادمانه نگاه مى كردم خدا را به نعمت وجودتان ، سپاس مى گفتم كه ناگهان جبرئيل فرود آمد و گفت : ((اى محمد! خداوند تبارك و تعالى از احساس تو آگاه گشت و شادمانى تو را از داشتن چنين برادر و دختر و فرزندانى دريافت و خواست كه اين نعمت را بر تو كحنال ببخشد و اين عطيه را گواراى وجودت گرداند.
پس مقرر ساخت كه ايشان و فرزندان ايشان و دوستان و شيعيان ايشان ، با تو در بهشت جاويدان بمانند و هرگز ميان تو و آنان فاصله نيفتد.
هر چقدر تو گرامى هستى ، آنان گرامى شوند و هر نعمت كه تو را نصيب مى شود، آنان را نيز بهره باشد آنقدر كه تو خشنود شوى و از مقام خشنودى رضايت هم فراتر روى .
اما در عوض ، در اين دنيا مصيبت بسيار مى كشند و سختى فراوان مى بينند، به دست مردمى كه خود را مسلمان ، مى نامند و از امت تو مى شمارند، در حاليكه خدا و تو از آنها بيزاريد. آنان كمر به ايذاء عزيزان تو مى بندند و هر كدام را در نقطه اى به قتل مى رسانند آنچنانكه قتلگاه و قبورشان از هم فاصله مى گيرد و پراكنه مى شود.
خداوند تقدير را براى آنان چنين رقم زده است و براى تو درباره آنان . پس خداوند متعال را به خاطر تقديرى چنين سپاس گو به اين قضاى او راضى باش .))
من خداوند را سپاس گفتم و به اين تقديرى چنين رضايت دادم .
سپس جبرئيل گفت : ((اى محمد! برادرت پس از تو مقهور و مغلوب امت خواهد شد و از دست دشمنان تو رنجها خواهد كشيد و مصيبتها خواهد ديد تا آنكه به قتل خواهد رسيد.
قاتل او بدترين و شقى ترين موجود روى زمين است همانند كشنده ناقه صالح در شهرى كه به آن هجرت خواهد كرد يعنى كوفه و آن شهر، مركز شيعيان او و شيعيان فرزندان اوست .
و اما اين فرزند تو و با دست اشاره كرد به حسين با جمعى از فرزندان و اهل بيت و برگزيدگان امت تو به شهادت خواهد رسيد در كنار نهر فرات و در سرزمينى كه كربلا خوانده مى شود به خاطر كثرت اندوه و بلا كه از سوى دشمنان تو و دشمنان فرزندان تو در مى رسد در روزى كه غم آن جاودانه است و حسرت آن ماندگار.
كربلا، پاكترين و محترمترين بارگاه روى زمين است و قطعه اى است از قطعات بهشت . و آنگاه كه فرزند تو و ياورانش به شهادت مى رسند و سپاه كفر و ملعنت ، محاصره شان مى كنند، زمين به لرزه در مى آيد و كوههابه اضطراب و تزلزل مى افتد و درياها خشمگين و متلاطم مى شود و اهل آسمانها، آشفته و پريشان مى شوند و اينهمه از سر خشم به دشمنان توست يا محمد! و دشمنان فرزندان تو و عظمت حرمتى كه از خاندان تو شكسته شده است و شر هولناكى كه به فرزندان عترت تو رسيده است .
و در آن زمان هيچ موجودى نيست كه داوطلب حمايت از فرزندان تو نمى شود و از خدا براى يارى حجت خدا پس از تو، رخصت نمى طلبد.
ناگهان نداى وحى خداوند در آسمانها و زمين و كوهها و درياها طنين مى افكند كه : اين منم خداوند فرمانرواى قدرتمند! كسى كه هيچ گريزنده اى از حيطه اقتدارش بيرون نيست و هيچ طغيانگرى او را به عجز نمى آورد. و من قادر ترينم در امر يارى و انتقام .
سوگند به عزت و جلالم كه قاتلان فرزند پيامبرم را و ستمكاران به عترت رسولم را چنان عذاب كنم كه هيچ كس را در عالم چنين عذاب نكرده باشم . آنان كه حرمت و پيمان پيامبر را شكستند، عترت او را كشتند و به خاندان او ستم كردند.
تمام آسمان و زمين با شنيدن اين كلام خداوند، ضجه مى زنند و آلودگان به اين خون را نفرين و لعنت مى كنند.
چون هنگامه شهادت عزيزانت فرا مى رسد، خداوند با دستهاى خود، ارواحشان را مى ستاند و جانهايشان را به بر مى گيرد و فرشتگان را از آسمان هفتم فرو مى فرستد، با ظرفهايى از جنس ياقوت و زمرد، مملو از آب حيات ، انباشته از پارچه هاى جنانى و آكنده از عطرهاى رضوانى .
ملائك ، بدنها را به آب حيات ، غسل مى دهند و كفن و حنوطشان را با پارچه ها و عطرهاى بهشتى به انجام مى رسانند و صف در صف بر آنان نماز مى گذارند.
آنگاه خداوند متعال ، قومى را بر مى انگيزد كه از ديد كفار، ناشناسند و نه در گفتار و نه درنيت و انديشه و رفتار به اين خون ، آلوده نيستند. اين قوم به دفن بدنهاى معطر مى پردازند و پرچمى بر فراز قبر سيد الشهدا مى افرازند كه نشانه اى براى اهل حق است و وسيله اى براى رستگارى مومنان .
و هر روز و شب صد هراز فرشته از آسمان فرود مى آيد و آن مقبره