 شريف را در بر مى گيرد، بر آن نماز مى گذارد، خداوند را تسبيح مى كنند و براى زائران آن بقعه ، بخشش مى طلبند.
نام زائران امتت را كه به خاطر خدا و به خاطر تو، به زيارت ، مشرف شده اند، مى نويسد و نام پدرانشان را و خاندانشان را و اهالى شهرشان را و از نور عرش خدا بر پيشانى آنها نشانه اى مى گذارند كه : اين زائر قبر برترين شهيد و فرزند بهترين انبياست .
و در قيامت اين نور در سيماى آنان تابان است . و زيباترين راهبر و نشان ، آنچنانكه بدان شناخته مى شوند و ديگران خيره اين روشنى مى گردند.))
جبرئيل گفت : ((يا رسول الله ! در آن زمان تو در ميان من و ميكائيل ايستاده اى و على پيش روى ماست و آنقدر فرشتگان اطرافمان را گرفته اند كه در حد و حساب نمى گنجد و هر كه در آنجا به اين نور، منور است ، خداوند از عذاب و سختيهاى آن روز در امانش مى دارد.
و اين حكم خداست و پاداش اوست براى كسى كه خالصا لوجه الله قبر تو را، يا على تو را، يا حسن و حسين تو را زيارت كند.
از اين پس ، مردمانى خواهند آمد مغضوب و ملعون خداوند كه تلاش ‍ مى كنند اين مقبره و نشانه را از ميان بردارند اما خداوند راه بر آنان مى بندد و ناكامشان مى گرداند.))
پيامبر فرمود: ((دريافت اين خبرها بود كه مرا غمگين و گريان كرد.))
اين فقط سجاد نيست كه از شنيدن اين حديث ، جان مى گيرد و روح تازه اى در كالبد مجروح و خسته اش دميده مى شود.
تداعى و نقل اين حديث ، حال تو را نيز دگرگون مى كند و قوتى خارق العاده در تار و پود وجودت مى ريزد. آنچنانكه بتوانى راه دشوار كربلا تا كوفه را در زير بار شكننده مصيبت و مسؤ ليت طى كند و خم به ابرو نياورى .پرتو چهاردهم
آيا اين همان كوفه اى است كه تو در آن ، تفسير قرآنى مى گفتى ؟!
آيا اين همان كوفه اى است كه كوچه هايش ، خاك پاى تو را مريدانه به چشم مى كشيد؟
آيا اين همان كوفه اى است كه زنانش ، زينب را برترين بانوى عالم مى شمردند و مردانش بر صلابت عقيله بنى هاشم سجود مى بردند؟
نه ، باور نمى توان كرد.
اينهمه زيور و تزيين و آذين براى چيست ؟
اين صداى ساز و دهل و دف از چه روست ؟
اين مطربان و مغنيان در كوچه و خيابان چه مى كنند؟
اين مردم به شادخوارى كدام فتح و پيروزى اينچنين دست مى افشانند و پاى مى كوبند؟
در اين چند صباح ، چه اتفاقى در عالم افتاده است ؟
چه بلايى ، چه حادثه اى ، چه زلزله اى ، كوفه و مردمش را اينچين دگرگون كرده است ؟
چرا همه چشمها خيره به اين كاروان غريب است ؟ به دختران و زنان بى سرپناه ؟ اين چشمهاى دريده از اين كاروان چه مى خواهند؟
فرياد مى زنى : ((اى اهل كوفه ! از خدا و رسولش شرم نمى كنيد كه چشم به حرم پيامبر دوخته ايد؟))
از خيل جمعيتى كه به نظاره ايستاده ايد، زنى پا پيش مى گذارد و مى پرسد: ((شما اسيران ، از كدام فرقه ايد؟))
پس اين جشن و پايكوبى و هياهو براى ورود اين كاروان كوچك اسراست ؟!))
عجب ! و اين مردم نمى دانند كه در فتح كدام جبهه ، در پيروزى كدام جنگ و براى اسارت كدام دشمن ، پايكوبى مى كنند؟
نگاهى به اوضاع دگرگون شهر مى اندازى و نگاهى به كاروان خسته اسرا و پاسخ مى دهى : ((ما اسيران ، از خاندان محمد مصطفائيم !))
زن ، گاهى پيشتر مى آيد و با وحشت و حيرت مى پرسد: ((و شما بانو؟!))
و مى شنود: ((من زينبم ! دختر پيامبر و على .))
و زن صيحه مى كشد: ((خاك بر چشم من !))
و با شتاب به خانه مى دود و هر چه چادر و معجز و مقنعه و سرپوش دارد، پيش مى آورد و در ميان گريه مى گويد: ((بانوى من ! اينها را ميان بانوان و دختران كاروان قسمت كنيد.))
تو لحظه اى به او و آنچه آورده است ، نگاه مى كنى .
زن ، التماس مى كند:
اين هديه است . تو را به خدا بپذيريد.
لباسها را از دست زن مى گيرى و او را دعا مى كنى .
پارچه ها و لباسها، دست به دست ميان زنان و دختران مى گردد و هر كس ‍ به قدر نياز، تكه اى از آن بر مى دارد.
زجر بن قيس كه زن را به هنگام اين مراوده ديده است ، او را دشنام مى دهد و مى دهد و دنبال مى كند.
زن مى گريزد و خود را ميان زنان ديگر، پنهان مى سازد.
حال و روز كاروان ، رقت همگان را بر مى انگيزد. آنچنانكه زنى پيش ‍ مى آيد و به بچه هاى كوچكتر كاروان ، به تصدق ، نان و خرما مى بخشد.
تو زخم خورده و خشمگين ، خود را به بچه ها مى رسانى ، نان و خرما را از دستشان مى ستانى و بر مى گردانى و فرياد مى زنى : ((صدقه حرام است بر ما.))
پيرمردى زمينگير با ديدن اين صحنه ، اشك در چشمهايش حلقه مى زند، بغض ، راه گلويش را مى بندد و به كنار دستى اش مى گويد: ((عالم و آدم از صدقه سر اين خاندان ، روزى مى خورند. ببين به كجا رسيده كار عالم كه مردم به اينها صدقه مى دهند.))
همين معرفيهاى كوتاه و ناخواسته تو، كم كم ولوله در ميان خلق مى اندازد:
يعنى اينان خاندان پيامبرند؟!
از روم و زنگ نيستند!؟
اين زن ، همان بانوى بزرگ كوفه است !؟
اينها بچه هاى محمد مصطفايند!؟
اين زن ، دختر على است !؟
پچ پچ و ولوله اندك اندك به بغض بدل مى شود و بغض به گريه مى نشيند و گريه ، رنگ مويه مى گيرد و مويه ها به هم مى پيچد و تبديل به ضجه مى گردد. آنچنانكه سجاد، متعجب و حيرتزده مى پرسد: ((براى ما گريه و شيون مى كنيد؟ پس چه كسى ما را كشته است ؟))
بهت و حيرت تو نيز كم از سجاد نيست .
رو مى كنى به مردان و زنان گريان و فرياد مى زنى : ((خاموش !اهل كوفه ! مردانتان ما را مى كشند و زنانتان بر ما گريه مى كنند؟ خدا ميان ما و شما قضاوت كند در روز جزا و فصل قضاء.))
اين كلام تو آتش پديد آمده را، نه خاموش كه شعله ورتر مى كند، گريه ها شدت مى گيرد و ضجه ها به صيحه بدل مى شود.
دست فرا مى آرى و فرياد مى زنى : ((ساكت !))
نفسها در سينه حبس مى شود. خجالت و حسرت و ندامت چون كلافى سردرگم ، در هم مى پيچد و به دلهاى مهر خورده مجال تپيدن نمى دهد. سكوتى سرشار از وحشت و انفعال و عجز، همه را فرا مى گيرد. نه فقط زنان و مردان كه حتى زنگ شتران از نوا فرو مى افتد. سكوت محض .
و تو آغاز مى كنى :
بسم الله الرحمن الرحيم
اى اهل كوفه !
اى اهل خدعه و خيانت و خفت !
گريه مى كنيد ؟!
اشكهايتان نخشكد و ناله هايتان پايان نپذيرد. مثل شما مثل آن زنى است كه پيوسته رشته هاى خود را به هم مى بست و سپس از هم مى گسست .(22)
پيمانها و سوگندهايتان را ظرف خدعه ها و خيانتهايتان كرده ايد.
چه داريد جز لاف زدن ، جز فخر فروختن ، جز كينه ورزيدن ، جز دروغ گفتن ، جز چاپلوسى كنيزكان و جز سخن چينى دشمنان ؟!
به سبزه اى مى مانيد كه بر مزبله و سرگينگاه روئيده است و نقره اى كه مقبره هاى عفن را آذين كرده است .
واى بر شما كه براى قيامت خود، چه بد توشه اى پيش فرستاده ايد و چه بد تداركى ديده ايد. خشم و غضب خداوند را برانگيخته ايد و عذاب جاودانه اش را به جان خريده ايد.
گريه مى كنيد؟!
به خدا كه شايسته گريستيد.
گريه هاتان افزون باد و خنده هاتان اندك .
دامان جانتان را به ننگ و عارى آلوده كرديد كه هرگز به هيچ آبى شسته نمى شود. و چگونه پاك شو ننگ و عار شكستن فرزند آخرين پيامبر و معدن رسالت ؟!
كشتن سيد جوانان اهل بهشت ؛ كسى كه تكيه گاه جنگتان ، پناهگاه جمعتان ، روشنى بخش راهتان