 ، مرهم زخمهايتان ، درمان دردهايتان ، آرامش دلهايتان و مرجع اختلافهايتان بود.
چه بد توشه اى راهى قيامتتان كرديدو بار چه گناه بزرگى را بر دوش ‍ گرفتيد.
كلامت ، كلام نيست زينب ! تيغى است كه پرده هاى تزوير را مى درد و مغز حقيقت را از ميان پوسته هاى رنگارنگ نيرنگ برملا مى كند. شمشيرى است كه نقابها را فرو مى ريزد و ماهيت خلايق را عيان مى سازد.
صداى شيون و گريه لحظه به لحظه بلندتر مى شود.
كودكانى كه به تماشا سر از پنجره ها در آورده اند، شرمگين و غمزده غروب مى كنند. چند نفرى در خود مچاله مى شوند و فرو مى ريزند. عده اى سر بر ديوار مى گذارند و ضجه مى زنند.
پيرمردى كه اشك ، پهناى صورتش را فراگرفته و از ريشهاى سپيدش فرو مى چكد، دست به سوى آسمان بلند مى كند و مى گويد:
((پدر و مادرم فداى اين خاندان كه پيرانشان بهترين پيران و بانوانشان بهترين زنان و جوانانشان بهترين جوانان اند. نسلشان نسل كريم است و فضلشان ، فضل عظيم .))
يكى ، در ميان گريه به ديگرى مى گويد: ((به خدا قسم كه اين زن ، به زبان على سخن مى گويد.))
و پاسخ مى شنود: ((كدام زن ؟ والله كه اين خود على است . اين صلابت ، اين بلاغت ، اين لحن ، اين خطاب ، اين عرصه ، اين عتاب ، ملك طلق على است .))
قيامتى به پاكرده اى زينب !
اينجا كوفه نيست . صحراى محشر است . يوم تبلى السرائر(23) است و كلام تو فاروقى(24) است كه اهل جهنم و بهشت را از هم متمايز مى كند. شعله اى است كه هر چه خرقه خدعه و تزوير و ريا را مى سوزاند. آينه اى است كه خلق را از ديدن خودشان به وحشت مى اندازد.
اشك و آه و گريه و شيون ، كوفه را برمى دارد. هر چه سوهان ضجه ها تيزتر مى شود، صلاى تو جلاى بيشترى پيدا مى كند و برنده تر از پيش ، اعماق وجود مردم را مى شكافد و دملهاى چركين روحشان را نشتر مى زند.
همچنان محكم و با صلابت ادامه مى دهى :
مرگتان باد.
و ننگ و نفرين و نفرت بر شما.
در اين معامله ، سرمايه هستى خود را به تاراج داديد.
بريده باد دستهايتان كه خشم و غضب خدا را به جان خريديد و مهر خفت و خوارى و لعنت و درماندگى را بر پيشانى خود، نقش ‍ زديد.
مى دانيد چه جگرى از محمد مصطفى شكافتيد؟
چه پيمانى از او شكستيد؟
چه پرده اى از او دريديد؟
چه هتك حيثيتى از او كرديد؟
و چه خونى از او ريختيد؟
كارى بس هولناك كرديد، آنچنانكه نزديك بود آسمان بشكافد، زمين متلاشى شود و كوهها از هم بپاشد.
مصيبتى غريب به بار آورديد.
مصيبتى سخت ، زشت ، بغرنج ، شوم و انحراف برانگيز. مصيبتى به عظمت زمين و آسمان .
شگفت نيست اگر كه آسمان در اين مصيبت ، خون گريه كند.
و بدانيد كه عذاب آخرت ، خواركننده تر است و هيچ كس به يارى برنمى خيزد.
پس اين مهلت خدا شما را خيره و غره نكند. چرا كه خداى عزوجل از شتاب در عقاب ، منزه است و از تاءخير در انتقام نمى هراسد.
ان ربك لباالمرصاد.(25)
به يقين خدا در كمينگاه شماست ...
كوفه يكپارچه ، ضجه و صيحه مى شود. گويى زلزله اى ناگهان ، همه هستى همه را بر باد داده است .
آتشفشانى كه از اعماق دلت ، شروع به فوران كرده ، مهار شدنى نيست .
شقشقه اى است انگار به سان شقشقيه پدر كه تا تاريخ را به آتش نكشد فرو نمى نشيند.
نه شيون و ضجه هاى مردم ، از زن و مرد و پير و جوان ، و نه چشمهاى به خون نشسته دژخيمان و نه نگاههاى تهديدآميز سربازان ، هيچ كدام نمى تواند تو را از اوج خشم و خطاب و عتاب و توبيخ و محاكمه خلق پايين بياورد. اما... اما يك چيز هست كه مى تواند و آن اشارات پنهانى چشم سجاد است ، و آن نگاههاى شكيب جوى امام زمان توست .
و تو جان و دل به فرمان اين اشارات مى سپارى ، سكوت مى كنى و آرام مى گيرى . اما گريه و ضجه و غلغله ، لحظه به لحظه شديدتر مى شود آنچنانكه بيم اعتراض و عصيان و قيام مى رود.
نگرانى و اضطراب در وجود ماءموران و دژخيمان ، بدل به استيصال مى شود و نگاهها، دستها و گامهايشان را بى هدف به هر سو مى كشاند.
راهى بايد جست كه آتش كلام تو، كوفه را مشتعل نكند و بنيان حكومت را به مخاطره نيفكند.
تنها راه ، كوچاندن هر چه زودتر كاروان به سمت دارالاماره است .
سربازان و دژخيمان ، مردم را از كاروان جدا مى كنند و با هر چه در دست دارند، از نيزه و شمشير تا شلاق و تازيانه ، كاروان را به سمت دارالاماره پيش مى رانند. ازدحام جمعيت ، عبور كاروان را مشكل مى كند، چند ماءمورى كه پيش روى كاروان قرار گرفته اند، ناگهان تازيانه ها را مى كشند و دور سر مى چرخانند تا سريعتر راه را باز كنند و كاروان را به دارالاماره برسانند. گردش ناگهانى تازيانه ها مردم را وحشتزده عقب مى كشد و بر روى هم مى اندازد. اما راه كاروان باز مى شود.
شترها به اشاره ماءموران به حركت درمى آيند و علمها و پرچمها و نيزه هاى حامل سرها دوباره افراشته مى شوند.
و تو... ناگهان چشمت به چهره چون ماه برادر مى افتد كه بر فراز نيزه ، طلوع ... نه ... غروب كرده است . خون سر، پيشانى و محاسن سپيدش را پوشانده است و موهاى سرخ فامش در تبانى ميان تكانهاى نيزه و نسيم ، به دست باد افتاده است .
تو سرت سلامت باشد و سر معشوقت حسين ، شكافته و خون آغشته ؟!
اين در قاموس عشق نمى گنجد. اين را دل دريايى تو بر نمى تابد. اين با دعوى دوست داشتن منافات دارد، اين با اصول محبت ، سر سازگارى ندارد.
آرى ... اما... آرامتر زينب ! تو را به خدا آرامتر.
اينسان كه تو بى خويش ، سر بر كجاوه مى كوبى ، ستونهاى عرش به لرزه مى افتد. تو را به خدا كمى آرامتر. رسالت كاروانى به سنگينى پيام حسين بر دوش توست .
نگاه كن ! خون را نگاه كن كه چگونه از لابه لاى موهايت مى گذرد، چگونه از زير مقنعه ات عبور مى كند و چگونه از ستون كجاوه فرو مى چكد!
مرثيه اى كه به همراه اشك ، بى اختيار از درونت مى جوشد و بر زبانت جارى مى شود، آتشى تازه در خرمن نيم سوخته كاروان مى اندازد.
ياهلالا لما استتم كمالا 	  	غاله خسفه فابدى غروبا
ما توهمت ياشقيق فؤ ادى 	  	كان هذا مقدرا مكتوبا(26)

اى هلال ! اى ماه نو! كه درست به هنگامه بدر و كمال ، چهره اش را خسوف گرفت و درچار غروب شد.
هرگز گمان نمى بردم اى پاره دلم كه اين باشد سرنوشت مقدر مكتوب ...
چه مى كنى تور را اين كاروان دلشكسته ، زينب !؟
دختران و زنان كاروان كه تا كنون همه بغضهايشان را فرو خورده بودند، اكنون رها مى كنند و بر بال ضجه هايشان به آسمان مى فرستند.
همه اشكهايشان را كه به سختى در پشت سد چشمها، نگاه داشته بودند، اكنون در بستر صورتها رها مى كنند و به خاك مى فرستند.
و همه زخمهاى روحشان را كه از چشم مردم پوشانده بودند، اكنون به نشتر مرثيه سوزناك تو مى گشايند و خون دلشان را به آسمان مى پاشند.
مردم ، وحشت مى كنند از اين هول و ولا و ولوله ناگهانى ، و ماءموران در مى مانند كه چه بايد بكنند با اين چهره هاى پنهان و گريان ، با اين كجاوه هاى لرزان و با اين صيحه هاى ناگهان .
سجاد، مركبش را به تو نزديكتر مى سازد و آرام در گوشت زمزمه مى كند: ((بس است عمه جان ! شما بحمدالله عالمه غير متعلمه ايد و استاد كلاس نديده . خدا شما را به علم لدنى و تفهيم الهى پرورده است .))
و تو با