 جان و دل به فرمان امام زمانت ، سر مى سپرى ، سكوت مى كنى و آرام مى گيرى .
اما نه ، اين صحنه را ديگر نمى توانى تحمل كنى .
زنى از بام خانه مجلل خود، سر بر آورده است ، و به سر بر نيزه حسين ، اهانت مى كند، زباله مى پاشد و ناسزا مى گويد.
زن را مى شناسى ، ام هجام از بازماندگان خبيث خوارج است .
دلت مى شكند، دلت به سختى از اين اهانت مى شكند، آنچنانكه سر به آسمان بلند مى كنى و از اعماق جگر فرياد مى كشى : ((خدايا! خانه را بر سر اين زن خراب كن !))
هنوز كلام تو به پايان نرسيده ، ناگهان انگار زلزله اى فقط در همان خانه واقع مى شود، اركان ساختمان فرو مى ريزد و زن را به درون خويش ‍ مى بلعد.
زن ، حتى فرصت فريادى پيدا نمى كند.
خاك و غبار به هوا بلند مى شود. رعب و وحشت بر همه جا سايه مى افكند و بيش از آن ، حيرت بر جان همگان مسلط مى شود.
پس آن زن اسير زجر كشيده مظلوم ، صاحب چنين قرب و قدرتى است ؟
بى جهت نيست كه در خطابه خود، از موضع خدا، با خلق سخن مى گفت ؟
اين زن مى تواند به نفرينى ، كوفه را كن فيكون كند. پس چرا سكوت و تحمل مى كند؟ چه حكمتى در كار اين خاندان هست ؟!
كاروان ، همه را در بهت و حيرت فرو مى گذارد و به سمت دارالاماره پيش ‍ مى رود. خبر به سرعت باد در كوچه پس كوچه هاى كوفه مى پيچد.
ماءموران تا خود دارالاماره جراءت نفس كشيدن پيدا نمى كنند.
كاروان به آستانه دارالاماره مى رسد.
هر چه كاروان به دارالاماره نزديكتر مى شود از حضور مردم كاسته مى گردد و بر تعداد ماءموران و حاجبان افزوده مى شود.
وقتى كه دارالاماره در منظر چشمهايت قرار مى گيرد، باز به ياد پدر مى افتى .
مگر چند سال از شهادت پدر گذشته است ؟
پدر از آن خانه محقر و كوچك ، بر تمام عالم اسلام حكم مى راند و اينان فقط براى حكومت بر كوفه چه دارالاماره اى بنا كرده اند؟!
از اين پس هر چه ظلم و ستم بر سر مردم جهان مى رود، باعث و بانى اش ‍ همان غاصب اولى است .
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلك .
سر حسين را پيش از كاروان به دارالاماره رسانده اند و در طشتى زرين پيش روى ابن زياد نهاده اند. ابن زياد با تفاخر و تبختر بر تخت تكيه زده است و با چوبى كه در دست دارد، بر لب و دندان حسين مى زند، و قيحانه مى خندد و مى گويد: ((چه زود پير شدى حسين ! امروز تلافى روز بدر!))
و تو با خودت فكر مى كنى كه آيا روزى سخت تر از امروز در عالم هست ؟
مى فهمى كه اين صحنه را تدارك ديده اند تا به هنگام ورود شما، تتمه عزت و جلالتان را هم به خيال خود فرو بريزند.
در ميان حضار، چشمت به زيد بن ارقم صحابى خاص پيامبر مى افتد با ريش و مو و ابرويى سپيد و اندامى نحيف و تكيده .
در دلت به او مى گويى : ((تو چرا اين صحنه را تاب مى آورى زيد بن ارقم ؟))
زيد، ناگهان از جا بلند مى شود و با لرزشى در صدا فرياد مى زند: ((نكن ابن زياد! چوب را از اين لب و دندان بردار. به خدا كه من بارها و بارها شاهد بوسه پيامبر بر اين لب و دندان بوده ام .))
و گريه امانش را مى برد.
ابن زياد مى گويد: ((خدا گريه ات را زياد كند. براى اين فتح الهى گريه مى كنى ؟ اگر پير و خرفت نبودى ، حتم گردنت را مى زدم .))
زيد در ميان گريه پاسخ مى دهد: ((پس بگذار با بيان حديث ديگرى خشمت را افزون كنم :
من به چشم خودم ديدم كه پيامبر نشسته بود، حسن را بر پاى راست و حسين را بر پاى چپ نشانده بود، دو دست بر سر آن دو نهاده بود و به خدا عرضه مى داشت : خدايا! اين دو و مومنان صالح را به دست تو مى سپارم .
ببين ابن زياد! كه با امانت رسول خدا چه مى كنى ؟!))
و منتظر پاسخ نمى ماند. به ابن زياد پشت مى كند و راه خروج پيش ‍ مى گيرد و در حاليكه از ضعف و پيرى آرام آرام قدم بر مى دارد، زير لب به حضار مجلس مى گويد: ((از امروز ديگر برده ديگرانيد. فرزند فاطمه را كشتيد و زاده مرجانه را امير خود كرديد. او كسى است كه خوبانتان را مى كشد و بدانتان را به خدمت مى گيرد. بدبخت كسى كه به اين ننگ و ذلت تن مى دهد.))
يكى به ديگرى مى گويد:((اگر شنيده باشد ابن زياد اين كلام را، سر بر تن زيد باقى نمى ماند.))
اولين نقشه ابن زياد با اعتراض زيد به هم مى ريزد و ابن زياد به نقشه هاى ديگر خود فكر مى كند.
تو گوشه ترين مكان را براى نشستن انتخاب مى كنى و مى نشينى .
بلافاصله زنان ديگر به دورت حلقه مى زنند و تو را چون نگينى در ميان مى گيرند.
سجاد در نزديكى تو و بقيه نيز در اطراف شما مى نشينند.
ابن زياد چشم مى گرداند و نگاهش بر روى تو متوقف مى ماند.
با لحنى سرشار از تبختر و تحقير مى پرسد: ((آن زن ناشناس ‍ كيست ؟))
كسى پاسخ نمى دهد.
دوباره مى پرسد. باز هم پاسخى نمى شنود.
خشمگين فرياد مى زند: ((گفتم آن زن ناشناس كيست ؟))
يكى مى گويد: ((زينب ، دختر على بن ابيطالب .))
برقى اهريمنى در نگاه ابن زياد مى دود. رو مى كند به تو و با تمسخر و تحقير مى گويد: ((خدا را شكر كه شما را رسوا ساخت و افسانه دروغينتان را فاش كرد.))
تو با استوارى و صلابتى كه وصل به جلال خداست ، پاسخ مى دهى :
((خدا را شكر كه ما را به پيامبرش محمد، عزت و شوكت بخشيد و از هر شبهه و آلودگى پاك ساخت . آنكه رسوا مى شود، فاسق است و آنكه دروغش فاش مى شود فاجر است و اينها به يقين ما نيستيم .))
ابن زياد از اين پاسخ قاطع و غير منتظره جا مى خورد و لحظه اى مى ماند.
نمى تواند شكست را در اولين حمله ، بر خود هموار كند. نگاه حيرتزده حضار نيز او را براى حمله اى ديگر تحريك مى كند. اين ضربه بايد به گونه اى باشد كه جز ضعف و سكوت پاسخى به ميدان نياورد.
- چگونه ديدى كار خدا را با برادرت حسين ؟!
و تو محكم و استوار پاسخ مى دهى : ((ما راءيت الا جميلا. جز خوبى و زيبايى هيچ نديدم )).
و ادامه مى دهى : ((اينان قومى بودند كه خداوند، شهادت را برايشان رقم زده بود. پس به سوى قتلگاه خويش شتافتند.
به زودى خداوند تو را و آنان را جمع مى كند و در آنجا به داورى مى نشيند.
و اما اى ابن زياد! موقفى گران و محكمه اى سنگين پيش روى توست .
بكوش كه براى آن روز پاسخى تدارك ببينى . و چه پاسخى مى توانى داشت ؟!
ببين كه در آن روز، شكست و پيروزى از آن كيست .
مادرت به عزايت بنشيند اى زاده مرجانه !))
ابن زياد از اين ضربه هولناك به خود مى پيچد، به سختى زمين مى خورد و ناى برخاستن در خود نمى بيند.
تنها راهى كه در نهايت عجز، به ذهنش مى رسد، اين است كه جلاد را صدا كند تا در جا سر اين حريف شكست ناپذير را از تن جدا كند.
عمروبن حريث كه ننگ كشتن يك زن را بيش از ننگ اين شكست مى شمرد و جنس اين ننگ را بيش از ابن زياد مى فهمد، به او تذكر مى دهد كه دست از اين تصميم بردارد.
اما ابن زياد درمانده و مستاءصل شده است ، بايد كارى كند و چيزى بگويد كه اين شكست را بپوشاند.
رو مى كند به حضرت سجاد و مى گويد: ((تو كيستى ؟))
امام پاسخ مى دهد: ((من على فرزند حسينم .))
ابن زياد مى گويد: ((مگر على فرزند حسين را خدا نكشت ؟))
امام مى فرمايد: ((من برادرى به همين نام داشتم كه ... مردم ! او را كشتند؟))
ابن زياد مى گويد: ((نه ، خدا او را كشت .))
امام به كلامى از قرآن ، اين بحث را فيصله مى دهد:
- الله يتوفى الان