س حين موتها(27) خداوند هنگام مرگ ، جان انسانها را مى گيرد.
خشم ابن زياد برافروخته مى شود، فرياد مى زند: ((تو با اين حال هم جراءت و جسارت به خرج مى دهى و با من محاجه مى كنى ؟))
و احساس مى كند كه تلافى شكست در ميدان تو را هم يكجا به سر او در بياورد.
فرياد مى زند: ((ببريد و گردنش را بزنيد.))
پيش از آنكه ماءموران پا پيش بگذارند، تو از جا كنده مى شوى ، دستهايت را چون چترى بر سر سجاده مى گيرى و بر سر ابن زياد فرياد مى كشى : ((بس نيست خونهايى كه از ما ريخته اى . به خدا قسم كه براى كشتن او بايد از روى جنازه من بگذريد.))
ابن زياد به اطرافيان خود مى گويد: ((حيرت از اين محبت خويشاوندى !
به خدا قسم كه به راستى حاضر است جانش را فداى او كند.))
سجاد به تو مى گويد: ((آرام باش عمه جان ! بگذار من با او سخن بگويم .))
و بر سر ابن زياد فرياد مى كشد: ((ابن زياد! مرا از قتل مى ترسانى ؟! تو هنوز نفهميده اى كه كشته شدن عادت ما و شهادت كرامت خاندان ماست ؟!))
ابن زياد از صلابت اين كلام برخود مى لرزد. رو مى كند به ماءموران و مى گويد: ((رهايش كنيد. بيمارى اش او را از پا در خواهد آورد.))
و فرياد مى زند: ((ببريدشان . همه شان را ببريد.))
و با خود فكر مى كند: ((كاش وارد اين جنگ نمى شدم . هيچ چيز جز شكست و شماتت بر جا نماند.))
شما را در خرابه اى كنار مسجد اعظم سكنى مى دهند تا فردا راهى شامتان كنند و تا صبح ، هيچ كس سراغى از شما نمى گيرد، مگر كنيزان و اسيرى چشيدگان .
پس كجا رفتند آنهمه مردمى كه در بازار كوفه ضجه مى زدند و اظهار ندامت و حمايت مى كردند؟!
چه شهر غريبى است كوفه !پرتو پانزدهم
پشت سر فريبگاه فتنه خيز كوفه است و پيش رو شهر شوم شام .
پشت سر، خستگى و فرسودگى است و پيش رو التهاب و اضطراب .
كاش كوفه ، نقطه ختم مصيبت بود. كاش شهرى به نام شام در عالم نبود.
كاش در بين كوفه و شام ، منزلى به نام نصيبين نبود و سجاد در اين منزل با غل و زنجير از مركب فرو نمى افتاد.
كاش منزل ((جبل جوشن ))ى در نزديكى شام نبود و زنى از اهل بيت ، به ضرب تازيانه ماءموران ، كودكش سقط نمى شد.
كاش در بين كوفه و شام قريه اى به نام ((اندرين )) نبود و اهالى و ماءموران ، شب را تا صبح با شادى و طرب و خواندن و نواختن و شراب نوشيدن ، آتش به دل كاروان نمى زدند.
كاش منزل ((عسقلان ))ى در كار نبود و دختركى از مركب نمى افتاد و زير دست و پاى شتران نمى رفت و با مرگش جگر تو را نمي گداخت .
كاش راه اينقدر طولانى نبود. كاش هوا اينقدر گرم نبود، كاش در منازل بين راه ، دشمن ، شما را در ضل آفتاب ، رها نمى كرد تا تو ناگزير شوى سجاد بيمار را در زير سايه شتر بخوابانى و كنار بسترش اشك بريزى و بگويى : ((چه دشوار است بر من ، ديدن اين حال و روز تو.))
كاش سهم هر كدام از اسيران در شبانه روز يك قرص نان نبود تا تو ناگزير نشوى نانهايت را به كودكان ببخشى و از فرط ضعف و گرسنگى ، نماز شبت را نشسته بخوانى .
و باز همه اين مصائب ، قابل تحمل بود اگر شهرى به نام شام در عالم نمى بود.
كوفه اى كه زمانى مركز حكومت پدرت بوده است ، جان تو را به آتش ‍ كشيد، شام با تو چه خواهد كرد!؟ ((شام ))ى كه از ابتدا مقر حكومت بنى اميه بوده است و بر تمام منابر، هر صبح و ظهر و شام ، عليه على خطبه خوانده اند و به او ناسزا گفته اند، ((شام ))ى كه مردمش دست پرورده يزيد و معاويه اند، ((شامى ))ى كه نطفه اش را به دشمنى با اهل بيت بسته اند، با تو چه خواهد كرد؟!
چهار ساعت ، اين كاروان خسته و مجروح و ستم كشيده را بر دروازه جيران نگاه مى دارند تا شهر را براى جشن اين پيروزى بزرگ مهيا كنند. به نحوى كه دروازه از اين پس به خاطر اين معطلى چند ساعته ، دروازه ساعات نام مى گيرد.
پيش از رسيدن به شام ، تو خودت را به شمر مى رسانى و مى گويى : ((بيا و يك مردانگى در عمرت بكن .))
شمر مى گويد:((باشد، هر خواهشى كه كنى برآورده است .))
با تعجب و ترديد مى گويى : ((نگاه نامحرمان ، دختران و زنان آل الله را آزار مى دهد. ما را از دروازه اى وارد شام كن كه خلوت تر باشد و چشمهاى كمترى نگران كاروان شود.))
شمر پوزخندى مى زند و مى گويد: ((عجب ! نگاهها آزارتان مى دهد. پس از شلوغترين دروازه شهر وارد مى شويم ؛ جيران !))
و براى اينكه دلت را بيشتر بسوزاند، اضافه مى كند: ((يك خاصيت ديگر هم اين دروازه دارد. فاصله اش با دارالاماره بيشتر است و مردم بيشترى در شهر مى توانند تماشايتان كنند.))
كاروان در پشت دروازه ايستاده است و تو به سرپرستى و دلدارى كودكانى مشغولى كه زنى پرس و جو كنان خودش را به تو مى رساند، پسر جوانى كه همراه اوست ، كمى دورتر مى ايستد و زن كه به كنيزان مى ماند، به تو سلام مى كند و مى گويد: ((من اسمم زينبه است . آمده ام براى خانمم خبر ببرم . شهر شلوغ است و ما نمى دانيم چرا. گفتند كاروانى از اسرا در راه است . آمده ام بپرسم كه شما كيستيد و در كدام جنگ اسير شده ايد.))
تو سؤ ال مى كنى : ((خانم شما كيست ؟))
كنيز مى گويد: ((اسمش ؛ حميده است از طايفه بنى هاشم .))
و به جوان اشاره مى كند: ((آن جوان هم پسر اوست . اسمش سعد است ))
سعد، قدرى نزديكتر مى آيد تا حرفها را بهتر بشنود.
تو مى گويى : ((حميده را مى شناسم . سلام مرا به او برسان و بگو من زينبم ، دختر اميرالمؤ منين ، على بن ابيطالب . و آن سرها كه بر نيزه است ، سر برادران و برادرزادگان و عزيران من است . بگو كه ...
پيش از آنكه كلام تو به پايان برسد، كنيز از شنيدن خبر، بى هوش بر زمين مى افتد.
سر بلند مى كنى ، جوان را مى بينى كه گريان و بر سر زنان مى گريزد.
به زحمت از مركب فرود مى آيى و سر كنيز را به دامن مى گيرى . كنيز انگار سالهاست كه مرده است .
مصيبتى تازه براى كاروانى كه قوت دائمى اش مصيبت شده است .
صداى فرياد و شيون ، تو جهت را جلب مى كند. زنى را مى بينى ، با سر و پاى برهنه كه افتان و خيزان پيش مى آيد، مى افتد، برمى خيزد، شيون مى كند، چنگ بر صورت مى زند و خاك بر سر مى پاشد.
نزديكتر كه مى آيد، مى بينى حميده است . خبر، او را از جا كنده است و با سر و پاى برهنه به اينجا كشانده است .
سر كنيز را زمين مى گذارى و به استقبال او مى شتابى تا مگر سر و رويش ‍ را بپوشانى . پسر كه خود، بى تاب و وحشتزده است با تكه پارچه هايى در دست به دنبال او مى دود. براى اينكه زن را در بغل بگيرى و تسلا دهى ، آغوشى مى گشايى ، اما زن پيش از آنكه آغوش تو را درك كند صيحه اى مى كشد و بر روى پاهايت مى افتد. مى نشينى و سر و شانه هايش را بلند مى كنى ، يال چادرت را بر سرش مى افكنى و گرم در آغوشش مى گيرى و به روشنى درمى يابى كه هم الان روح از بدنش مفارقت كرده است ، اگر چه از خراشهاى صورتش خون تازه مى چكد و اگر چه پوست و گوشت صورتش در زير ناخنهاى خون آلودش رخ مى نمايد و اگر چه چشمهاى اشكبارش به تو خيره مانده است .
سعد گريان و ضجه زنان پيش پايت زانو مى زند و نمى داند كه بر مصيبت شما گريه كند يا از دست دادن مادر.
ماءموران ، حتى مجال گريستن بر سر جنازه را به تو نمى دهند.
با خشونت ، كاروان را راه مى اندازند و به سمت دروازه ، پيش مى برند. پيش از ورود به شام ، صدا