 ، دف و تنبور و طبل و دهل ، به استقبال كاروان مى آيد.
شهر، يكپارچه شادى و مستى است . مغنيان و مطربان در كوچه و خيابان به رقص و پايكوبى مشغولند. حجاب ، برداشته شده است . دختران و زنان ، بى پوشش در ملاء عام مى چرخند. پارچه هاى زرنگار و پرده هاى ديبا، همه ديوارهاى شهر را پر كرده است . هر كه با هر چه توانسته ، كوچه و محله و خيابان را آذين بسته است .
جا به جا شدن پرچم شادى افراشته اند و قدم به قدم ، نقل بر سر مردم مى پاشند.
همه اين افتخارات به خاطر پيروزى يك لشگر چندين هزار نفرى بر يك سپاه كوچك صد و چند نفرى است ؟! همه اين ساز و دهلها و بوق و كرناها براى اسير گرفتن يك مرد بيمار و هشتاد زن و كودك داغديده و رنج كشيده و بى پناه است ؟
آرى آنكه در كربلا به دست سپاه كفر كشته شد، برترين مخلوق روى زمين بود و همه عالم و آدم در ارزش با او برابرى نمى كرد و اين بزرگترين پيروزى كفر ظاهر و شيطان باطن بود. ولى مردمى كه به پايكوبى و دست افشانى مشغولند كه اين چيزها را نمى فهمند.
آرى ، تمام كوفه و شام و حجاز و عراق و پهنه گيتى با كودك خردسالى از اين كاروان ، برابرى نمى كند و ارزش اين كاروان به معنا بيش از تمام جهان است .
اما اين عروسكان دست آموز كه دنبال بهانه اى براى غفلت و بى خبرى مى گردند كه اين حرفها را نمى فهمند.
شيعه پاكدلى كه قدرى از اين حرفها را مى فهمد و از مشاهده اين وضع ، حيرت كرده است ، مراقب و هراسناك ، خودش را به تو مى رساند و مى گويد: ((قصه از چه قرار است ؟ شما كه از چنان منزلتى برخورداريد، به چنين ذلتى چرا تن داده ايد؟ چرا خدا به چنين حال و روزى براى شما رضايت داده است ؟!))
تو به او مى گويى : ((به آسمان نگاه كن !))
نگاه مى كند و تو پرده اى از پرده ها را برايش كنار مى زنى . در آسمان تا چشم كار مى كند، لشكر و سپاه و عده و عده است كه همه چشم انتظار يك اشارت صف كشيده اند. غلغله اى است در آسمان و لشگرى به حجم جهان ، داوطلب ياورى شما خاندان ، گشته اند.
مرد، مبهوت اين جلال و شكوه و عظمت ، زانو مى زند و تو پرده مى اندازى .
و مرد، كاروانى را مى بيند كه مردى نحيف و لاغر را در غل و زنجير بر شترى برهنه سوار كرده اند و زنان و كودكان را بر استران بى زين نهاده اند و نيزه دارانى كه سرها را حمل مى كنند، در ميانه كاروان پخش شده اند و ماءموران ، گرداگرد كاروان حلقه زده اند تا هر مركبى آهسته تر مى رود يا مسيرش منحرف مى شود، سوارش را به ضرب تازيانه بزنند و يا هر زنى و كودكى اشك مى ريزد، گريه اش را با سرنيزه ، آرام كنند.
سهل بن سعد از اصحاب پيامبر كه پيداست تازه وارد شام شده و مبهوت اين جشن بى سابقه است ، به زحمت خودش را به سكينه مى رساند و مى پرسد: ((تو كيستى ؟))
و مى شنود: ((من سكينه ام دختر حسين .))
شتابناك مى گويد: ((من سهل بن سعد صاعدى ام . از اصحاب جدت رسول خدا بوده ام . كارى مى توانم برايتان بكنم ؟))
سكينه مى گويد: ((خدا خيرت دهد. به اين نيزه داران بگو كه سرها را از كاروان بيرون ببرند تا مردم به تماشاى آنها، چشم از حرم پيامبر بردارند.))
سهل ، بلافاصله خود را به سردسته نيزه داران مى رساند و مى گويد: ((به چهارصد درهم خواهش مرا برآورده مى كنى ؟))
نيزه دار مى گويد: ((تا خواهشت چه باشد.))
سهل مى گويد: ((سرها را از كاروان بيرون ببريد و جلوتر حركت دهيد.))
نيزه دار مى گويد: ((مى پذيرم .))
چهارصد درهم را مى گيرد و سرها را از كاروان بيرون مى برد.
پليدى دشمن فقط اين نيست كه دورترين مسير به دارالاماره را برگزيده است ، پليدى مضاعف او اين است كه كاروان را دوباره و چندباره در شهر مى گرداند تا چشمهاى بيشترى را به تماشاى كاروان برانگيزد و از رنج حرم رسول الله لذت بيشترى ببرد.
و تو چه مى توانى براى زنان و دختران كاروان بكنى جز دعوت به صبر و تحمل و آرامش ؟ تويى كه خودت سخت ترين لحظات زندگى ات را مى گذرانى . تويى كه خودت خونين ترين دلها را در سينه مى پرورانى ، تويى كه خودت سنگين ترين بارها را با شانه هاى مجروحت مى كشانى .
كاروانتان را مقابل مسجد جامع شهر -محل نمايش اسراى جنگى - متوقف مى كنند. اگر چه حضور در بارگاه يزيد، عذاب و شكنجه اى تازه اى است ، اما همه زنان و كودكان كاروان دعا مى كنند كه اين نمايش ‍ جانسوز خيابانى زودتر به پايان برسد و زودتر از زير بار اين نگاهها و شماتتها و ريشخندها رهايى يابند و زودتر بگذرانند همه آنچه را كه به هر حال بايد بگذرانند.
اين معطلى در مقابل مسجد جامع شهر، فقط به خاطر نمايش ‍ نيست .
براى مهيا شدن مجلس يزيد نيز هست . به همين دليل ، سرها را از كاروان جدا مى كنند تا آماده نمايش در مجلس يزيد كنند.
محفر بن ثعلبه كه دستيار شمر در سرپرستى كاروان است ، هنگام بردن سرها فرياد مى كشد: ((اين محفر ثعلبه است كه لئيمان و فاجران را خدمت اميرالمؤ منين مى برد.))
امام ، بى آنكه روى سخنش با محفر باشد، آنچنانكه او بشنود، مى گويد: ((مادر محفر عجب فرزند خبيثى زاييده است .))
پيرمردى خميده با سر و روى سپيد، خود را به امام مى رساند و مى گويد: ((خدا را شكر كه شما را به هلاكت رساند و شهرها را از شر مردان شما آسوده كرد و اميرالمؤ منين را بر شما پيروز ساخت .))
حضرت سجاد، اگر چه از شدت ضعف ، ناى سخن گفتن ندارد، با آرامش ‍ و طماءنينه مى پرسد: ((اى شيخ ! آيا هيچ قرآن خوانده اى ؟))
پيرمرد مى گويد: ((آرى ، هماره مى خوانم .))
امام مى فرمايد: ((اين آيه را مى شناسى :
قل لا اسئلكم عليه اجرا الاالمودة فى القربى(28) از شما اجر و مزدى براى رسالتم نمى طلبم جز مهربانى با خويشانم .))
پير مرد مى گويد: ((آرى خوانده ام .))
امام مى فرمايد: ((ماييم آن خويشان پيامبر. اين آيه را مى شناسى : و آت ذالقربى حقه ؛(29)
حق نزديكانت را به ايشان بده .))
پيرمرد مى گويد: ((آرى خوانده ام .))
امام مى فرمايد: ((ماييم آن نزديكان پيامبر.))
رنگ پيرمرد آشكارا دگرگون مى شود و عصا در دستهايش مى لرزد.
امام مى فرمايد: ((اين آيه را خوانده اى : واعلموا انما غنمتم من شى فان الله خمسه و للرسول ولذى القربى .(30) و بدانيد هر آنچه غنيمت گرفتيد خمس آن براى خداست و رسولش و ذى القربى .))
پيرمرد مى گويد: ((آرى خوانده ام .))
امام مى فرمايد:((آن ذى القربى ماييم !))
پيرمرد وحشتزده مى پرسد: ((شما را به خدا قسم راست مى گوييد؟))
امام مى فرمايد: ((قسم به خدا كه راست مى گوييم . اين آيه از قرآن را خوانده اى كه :
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.(31)
خداوند اراده كرده است كه هر بدى را از شما اهل بيت دور گرداند و پاك و پيراسته تان قرار دهد.))
پير مرد كه اكنون به پهناى صورتش اشك مى ريزد، مى گويد: ((آرى خوانده ام .))
امام مى فرمايد: ((ما همان اهل بيتيم كه خداوند، پاك و مطهرمان گردانيده است .))
پيرمرد كه شانه هايش از هق هق گريه مى لرزد، مى گويد: ((شما را به خدا اهل بيت پيامبر شماييد؟!))
امام مى فرمايد: ((قسم به خدا و قسم به حقانيت جد ما رسول خدا كه ماييم آن اهل بيت و نزديكان و خويشان .))
پيرمرد، دستار از سر مى اندازد، سر به آسمان بلند مى كند و مى گويد: ((خدا