 ايـن مـقطع از تاريخ حركت كاروان حسينى براى ما اهميت دارد، ماجراى ديدار نخست است . روايت تاريخى در پى گيرى جريان حركت امام حسين (ع) در راه مدينه ـ مكّه مى گويد: همان طور كـه امـام حـسـيـن (ع) مـيـان مـديـنـه ـ مـكـّه در حـركـت بـود، عـبـدالله بـن مـطـيـع عـدوى از ايـشـان استقبال كرد و گفت : اى اباعبدالله ، خداوند مرا فدايت گرداند، آهنگ كجا دارى ؟

فـرمود: اينك آهنگ مكّه دارم ؛ و چون به آن جا رفتم ، آن گاه در كار خويش از خداوند طلب خير مى كنم .

عـبدالله بن مطيع گفت : اى پسر دختر رسول خدا، در كارى كه قصدش راكرده اى خداوند برايت خـيـر بـخـواهـد، ولى مـن پـيـشـنـهادى دارم كه مى خواهم آن را از من بپذيرى ! حسين (ع) گفت : چه پيشنهادى ؟ اى پسر مطيع !

گـفـت : چـون به مكّه درآمدى ، از فريب كوفيان برحذر باش . چرا كه پدرت در اين شهر كشته شـد، بـرادرت را خـنجر زدند كه نزديك بود جان بسپارد. از اين رو در حرم بمان كه تو در اين دوران سـرور عـرب هـستى . به خدا سوگند كه اگر تو هلاك گردى ، خاندانت نيز با تو هلاك خواهند شد. والسلام .

گويد: امام حسين (ع) او را وداع گفت و برايش دعاى خير كرد.(633)

در روايـت ديـنورى در اخبار الطوال آمده است كه عبدالله بن مطيع به امام (ع) گفت : چون به مكّه رسيدى و خواستى از آن شهر به شهر ديگرى بروى ، از كوفه برحذر باش . چرا كه شهرى اسـت شـوم و پـدرت در ايـن شـهـر كـشته شد. برادرت را تنها گذاشتند و او را ناگهانى خنجر زدنـد كـه نـزديك بود جان سپارد. در حرم بمان ، چون مردم حجاز هچ كس را با تو برابر نمى دانند و سپس شيعيانت را از همه جا دعوت كن كه همگان نزد تو خواهند آمد.

امام (ع) فرمود: خداوند آنچه را كه دوست بدارد مقدر مى كند.(634)

امـا ابـن عـسـاكـر مـاجـراى ايـن ديـدار را بـه صـورت زيـر نقل مى كند:

هـنگامى كه حسين بن على از مدينه بيرون آمد و آهنگ مكّه داشت ، بر ابن مطيع گذشت كه سرگرم كندن چاهش بود؛ و به حضرت گفت : پدر و مادرم فدايت ، كجا؟ گفت : آهنگ مكّه دارم ؛ و يادآور شد كه شيعيانش در آن جا به وى نامه نوشته اند.

پـسر مطيع گفت : پدر و مادرم فدايت ، كجا؟ ما را از وجود خويش بهره مند فرما و نزد آنان مرو! ولى حـسـيـن نپذيرفت . آن گاه ابن مطيع گفت : اين چاه را آماده كرده ام و امروز براى نخستين بار به دلو ما آب آمده است . چه مى شد كه شما به درگاه خداوند دعا مى كرديد و برايش بركت مى خـواسـتـيـد. فـرمـود: قـدرى از آبـش بياور عبدالله دلوى آب آورد و امام از آن نوشيد، سپس آن را مضمضه كرد و در چاه ريخت . پس از آن ، آب چاه گوارا و فراوان گشت .(635)

عبدالله بن مطيع عدوى كيست ؟

اينك ما در محضر امام حسين (ع) در راه مكّه به مخاطبى از نوع ديگر برمى خوريم و او عبدالله بن مـطـيـع عـدوى اسـت . مـردى از قريش عافيت طلب و سودپرست . اهتمام او بر حفظ منزلت قريش و عـرب بـيـش از اهـتـمـام او بـه حـفـظ اسـلام اسـت . او نـه جـويـاى حـق اسـت و نـه اهـل يـارى و دفـاع از آن . در ادعـاى دوسـتـى اهـل بـيت ، با آن كه نسبت به منزلت ويژه آنان نزد خـداونـد تـعـالى آگـاهـى دارد، دروغـگـوسـت ؛ و امـام حـسـيـن (ع) وى را بـه طـور كامل مى شناسد!

از ايـن رو از كـنارش بزرگوارانه مى گذرد و به او توجّه نمى كند و در موضوع نهضت با او بـه صـراحـت سـخـن نـمـى گـويـد و آن طـور كـه بـه عـنـوان مـثال براى ام سلمه ، محمد بن حنفيه ، فرشتگان و مؤ منان جن ، جزئيات آينده نهضت را آشكار مى سازد، با او چيزى نمى گويد. بلكه تنها از هدف مقطعى خود يعنى مكّه برايش سخن مى گويد و از آن پس جز اين كه (چون به آن جا رفتم ، آن گاه در كار خويش از خداوند طلب خير مى كنم )يا (خداوند آنچه را كه دوست بدارد مقدر مى كند)، چيزى نمى گويد.

در گـفـت و گـويـش بـا امام (ع) در ديدار دوم (طبق روايت ارشاد) مى بينيم كه بيش ترين كوشش ابـن مـطيع اين است كه (حرمت عرب و حرمت قريش ) شكسته نشود؛ و مى بينيم كه خطاب به امام (ع) مـى گـويـد: (تـو در ايـن دوران سـرور هـمه عرب هستى )، كه نشان شدّت گرايش نژادى (قومى ) در عقل و جان اوست .

نـيز مى بينيم كه با وجود آگاهى به منزلت امام در اسلام و در ميان امّت و آگاهى از حقانيت قيام امـام (ع)، به ياريش برنمى خيزد و به او نمى پيوندد، بلكه همه توجّه او در اين خلاصه مى شود كه چگونه آب چاهش فراوان و شيرين شود، آن هم به بركت امام (ع).

عـافـيـت طـلبـى و سـودپـرسـتـى ذاتـى ، فـرصـت بـى مـانـنـدى را كـه در طـول زنـدگـى بـا گـذشـتـن امام بر عبدالله نصيب وى شد، از دست داد. در حالى كه بايد آن را غـنـيـمـت مى شمرد و به امام مى پيوست و با شهيد شدن در حضور آن حضرت دنيا و آخرت را به دست مى آورد، همت خود را تا آن جا پايين آورد كه در فراوانى و گوارايى آب چاهش خلاصه شد.

دروغ بودن ادعاى ابن مطيع مبنى بر دوستى امام (ع) هنگامى آشكار شد كه پس از شهادت امام (ع)بـه ابـن زبير پيوست و والى كوفه گرديد؛ و به جست و جوى شيعيان پرداخت و آنان را مى تـرسـانـد.(636) در رويارويى با قيام مختار نيز با شيعيان جنگيد و از خود قاتلان امـام حـسـيـن (ع) مـانـنـد شـمـر بن ذى الجوشن و شبث بن ربعى و ديگران عليه آنان كمك گرفت .(637)

در نـخـسـتـين خطبه اش در كوفه تصميم خود را بر اجراى فرمان ابن زبير مبنى بر رفتار با اهـل كـوفـه بـه سـيـره عـمـر بـن خـطـاب و عـثمان بن عفان اعلام داشت . اما پس از آن كه كوفيان خـواسـتار عمل به سيره على (ع) شدند از پذيرش ديگر سيره ها سرباز زدند، غافلگير شد. سـائب بـن مـالك اشـعـرى در برابر وى ايستاد و گفت : اما درباره بردن غنايم ما با رضايت ما، همه گواهى مى دهيم كه راضى نيستيم زيادى آن را از پيش ما ببرند، و ميان ما تقسيم نكنند و جز با سيره على بن ابى طالب كه تا دم مرگ در آن سرزمين با آن رفتار كرد، با ما رفتار نشود. ما نيازى نداريم كه درباره غنايم ما و خود به سيره عثمان يا عمر رفتار شود، هر چند كه براى ما آسان تر هم باشد...(638)

آيا در آستانه كوچ امام از مدينه نامه اى به ايشان رسيد؟

ايـن كـه در دوران مـعـاويـه مـيـان امـام حـسـين (ع) و شيعيانش در عراق و حجاز و ديگر سرزمين هاى اسلامى آن روزگار نامه هايى رد و بدل شده باشد طبيعى است .

امـا سـؤ ال تـحـقـيـقـى مـا در ايـن زمـيـنـه پـيـرامـون ايـن اسـت كـه در اثـنـاى دو سـه روز قبل از سفر امام از مدينه نامه هايى به ايشان رسيده باشد. يعنى از هنگامى كه خبر مرگ معاويه رسـيـد. و از آن حـضـرت خـواسـتـه شـد كـه بـا يـزيـد بـيـعت كند، تا هنگامى كه از مدينه منوره كوچيدند.

در اين جا سه روايت وجود دارد كه حاكى از حصول چنين امرى است :

يـكـم ـ و آن روايـتـى اسـت از ابـن عـسـاكـر كـه در مـاجـراى ديـدار نـخست امام با عبدالله بن مطيع نقل شد؛ و راوى در آن جا گفته است كه امام (ع) پس از پاسخ به ابن مطيع مبنى بر اين كه به مكّه مى رود (يادآور شد كه شيعيانش در آن شهر به وى نامه نوشته اند).

آنـچـه از ظـاهـر ايـن سخن به ذهن مى آيد اين است كه شيعيان امام (ع) در م