يا پناه بر تو از شر دشمنان اهل بيت ، گواه باشد كه من از دشمنان آل محمد بيزارى مى جويم .
سپس صورت اشكبارش را بر پاهاى امام مى گذارد و مى پرسد:((آيا راهى براى توبه و بازگشت هست ؟))
امام مى فرمايد: ((آرى ، خداوند توبه پذير است .))
پيرمرد كه انگار از يك كابوس وحشتناك بيدار شده است و جان و جوانى اش را دوباره پيدا كرده ، عصايش را به زمين مى اندازد و همچون جنون زده ها مى دود و فرياد مى كشد: ((مردم ! ما فريب خورديم . اينها دشمنان خدا نيستند. اينها اهل بيت پيامبرند، قاتلين اينها؛ دشمنان خدايند، يزيد دشمن خداست . آن پيامبرى كه در اذانها شهادت ، به رسالتش مى دهيد، پدر اينهاست . توبه كنيد! جبران كنيد! برگرديد!))
ماءمورى كه از لحظاتى پيش ، كمر به قتل پيرمرد بسته و به تعقيب او پرداخته ، اكنون به پيرمرد مى رسد و با ضربه شمشيرى ميان سر و بدن او فاصله مى اندازد، آنچنانكه پيرمرد چند گامى را هم بى سر مى دود و سپس ‍ بر زمين مى افتد.
مردم ، مردمى كه شاهد اين صحنه بوده اند، بيش از آنكه هشيار و متنبه شوند، مرعوب و وحشتزده مى شوند.
بيش از اين ، نگاه داشتن كاروان مصلحت نيست . كاروان را در زير بار سنگين نگاهها به سمت قصر يزيد، حركت مى دهند.پرتو شانزدهم
يزيد، همه اعيان و اشراف شام و بزرگان يهود و نصارى و سران بنى اميه و سفرا را براى شركت در اين جشن بزرگ ، دعوت كرده است ، قصر را به انواع زينتها آراسته و شرابهاى گوناگون تدارك ديده است . پيداست كه يزيد به بزرگترين پيروزى زندگى خود، دست يافته است .
يزيد به هنگام شنيدن خبر ورود كاروان سرها و اسرا، در حين مستى و سرخوشى ، ناگهان ناله شوم كلاغها را مى شنود و با خود آنچنان كه ديگران بشنوند، زمزمه مى كند: ((در اين هنگام كه محمل شتران رسيد و آن خورشيدها بر تل جيران درخشيد، كلاغ ناله كرد و من گفتم : چه ناله كنى ، چه نكنى ، من طلبم را وصول كردم و به آنچه مى خواستم رسيدم .))
هم اكنون نيز، با غرور و تبختر بر تخت تكيه زده است و ورود كاروان شما را نظاره مى كند. او كه همه تلاش خود را براى تحقير اين كاروان و تعظيم دم و دستگاه خود به كار گرفته است ، اكنون به تماشاى شكوه و عزت خود و خفت و خوارى كاروان نشسته است .
همه اهل كاروان را از بزرگ و كوچك ، با طناب به يكديگر بسته اند.
يك سر طناب را برگردن سجاد افكنده اند و سر ديگر را به بازوى تو بسته اند. طناب ديگر از بازوى تو به دستهاى سكينه و طناب ديگر و دست ديگر و بازوى ديگر و همه اهل كاروان به گونه اى به هم وصل شده اند كه اگر كسى كندتر و يا تندتر برود، ديگران را با خود به زمين بيفكند و اسباب خنده و مضحكه شود.
به محض ورود به مجلس ، امام رو مى كند و به يزيد و با لحنى آميخته از شكوه و اعتراض و توبيخ مى گويد: ((اى يزيد! گمان مى كنى كه اگر رسول خدا ما را در اين حال ببيند، چه مى كند؟!))
با همين اولين كلام امام ، حال مجلس دگرگون مى شود.
يزيد فرمان مى دهد كه بند از دست و پاى شما و غل و زنجير از دست و پا و گردن امام ، باز كنند.
يزيد در دو سوى خود امرا و بزرگان را نشانده است ، براى شما جايى درست مقابل خويش ، تدارك ديده است و سرها را در طبقهايى پيش روى خود چيده است .
دختران و زنان تا مى توانند به هم پناه مى برند و به درون هم مى خزند تا از شر نگاهها در امان بمانند.
يكى از سران لشگر يزيد، شروع مى كند به ارائه گزارش كربلا و مى گويد: ((حسين با گروهى از ياران و خويشانش آمده بود. به محض اينكه ما به آنها حمله كرديم ، برخى به ديگرى پناه مى بردند و ساعتى نگذشت كه ما همه آنها را كشتيم و...))
تو ناگهان از جا بلند مى شوى و فرياد مى كشى : ((مادرت به عزايت بنشيند اى دروغگوى لافزن ! شمشير برادرم حسين ، تك تك خانه هاى كوفه را عزاخانه كرد و هيچ خانه اى را در كوفه بدون عزادار نگذاشت .(32)))
سر لشكر يزيد، با اين تشر، حرف در دهانش مى خشكد، نفس در سينه اش حبس مى شود و كلامش را نگفته ، بر جا مى نشيند.
مجلس در همين لحظات اول ، دگرگون مى شود.
يزيد كه حال و روز بيمار و جسم نحيف سجاد را مى بيند، براى تغيير فضاى مجلس هم كه شده ، به پسرش اشاره مى كند و به سجاد مى گويد: ((حاضرى با پسرم خالد كشتى بگيرى ؟))
و با خود گمان مى كند كه از دو حال خارج نيست . يا مى پذيرد و با اين حال و روز، زمين مى خورد و يا نمى پذيرد و با شانه خالى كردنش و اظهار عجزش ، زمين مى خورد.
سجاد، اما پاسخى مى دهد كه يزيد را براى لحظاتى گيج مى كند. امام مى گويد: ((كشتى چرا؟! يك شمشير به دست هر كداممان بده تا درست و حسابى بجنگيم .))
يزيد زير لب با خود زمزمه مى كند: ((حقا كه پسر على بن ابيطالب است .))
سپس به امام مى گويد: ((اى فرزند حسين ! پدرت درباره سلطنت با من ستيز كرد و ديدى كه خداوند چه بر سر او آورد!؟))
امام مى فرمايد: ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير. لكيلا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم و الله لا يحب كل مختال فخور.(33)
((هيچ مصيبتى در عالم ارض و يا در نفس شما واقع نمى شود مگر پيش ‍ از آنكه بروزش دهيم در كتاب موجود است . و اين بر خدا آسان است . براى اينكه به خاطر از دست دادنها غمگين نشويد و حسرت نخوريد و به خاطر به دست آوردنها، شادمان نگرديد. و خداوند هيچ متكبر و فخر فروشى را دوست ندارد.))
يزيد رو مى كند به خالد، پسرش و مى گويد: ((پاسخ بده ))
خالد به پدر، به امام و به سرها نگاه مى كند و هيچ نمى گويد.
يزيد مى گويد: ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير.(34)
هر مصيبتى كه به شما مى رسد، دست آورد خودتان است و خداوند از گناهان بسيارتان مى گذرد.
امام بر جاى خود نيم خيز مى شود و آنچنانكه همه كلام او را بشنوند، مى فرمايد: ((اى پسر معاويه و اى زاده هند و صخر! قبل از آنكه تو به دنيا بيايى ، نبوت و فرمانروايى ، همواره در اختيار پدران و اجداد من بوده است .
در جنگهاى بدر و احد و احزاب ، جدم على بن ابيطالب ، لواى پيامبر خدا را در دست داشت و پدر تو پرچم كفر را.
واى بر تو يزيد! اگر مى دانستى كه چه كار كرده اى ، و درباره پدر و برادر و عموها و خاندانم ، مرتكب چه جنايتى شده اى ، آنچنانكه سر پدرم حسين ، فرزند على و فاطمه و وديعه رسول الله را بر سر در شهر آويخته اى ، به كوهها مى گريختى و شنهاى بيابان را بستر خويش ‍ مى ساختى و فرياد و شيونت را به آسمان مى رساندى . پس چشم انتظار باش ، خوارى و ندامت روز قيامت را كه وعده گاه خلايق است .))
يزيد كه پاسخى براى گفتن نمى يابد طبقى كه سر حسين را بر آن نهاده اند، پيش مى كشد و با چوب خيزرانى كه در دست دارد، شروع مى كند به كوفتن بر صورت و لب و دندان امام . و آنچنانكه همه بشنوند، زمزمه مى كند: ((اى كاش بزرگان قبيله من كه در جنگ بدر كشته شدند، بودند و مى ديدند كه چگونه قبيله خزرج در برابر ضربات نيزه به خوارى و زارى افتاده است ،
و از شادى فرياد مى زدند كه اى يزيد! دست مريزاد.
بزرگانشان را به تلاقى جنگ بدر كشتيم و مساوى شديم .
مساءله بنى هاشم ، بازى با سلطنت بود. نه خبرى از آسمان آمد 