و نه وحيى نازل شد!
من از خاندان خندف نباشم اگر كينه اى كه از محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارم از فرزندان او نگيرم .(35)))
با ديدن اين صحنه ، ناله و فغان و گريه دختران و زنان به آسمان مى رود و از گريه آنان زنان پشت پرده قصر يزيد به گريه مى افتند و صداى گريه و ضجه و ناله ، مجلس را فرا مى گيرد.
و تو ناگهان از جا برمى خيزى و صداى گريه و ضجه فرو مى نشيند. همه سرها به سوى تو برمى گردد و همه نگاهها به تو خيره مى شود. سؤ ال و كنجكاوى اينكه تو چه مى خواهى بكنى و چه مى خواهى بگويى بر جان دوست و دشمن ، چنگ مى اندازد.
چوب خيزران به دست يزيد ميان زمين و آسمان مى ماند.
نفسها در سينه حبس مى شود و سكوتى غريب بر مجلس سايه مى افكند.
و تو آغاز مى كنى :
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين .
راست گفت خداى سبحان ، آنجا كه فرمود: ثم كان عاقبة الذين اساؤ السؤ اى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزئون .
سپس فرجام آنان كه مرتكب گناه شدند، اين بود كه آيات خدا را دروغ شمردند و به تمسخر آن پرداختند.
چه گمان كرده اى يزيد؟!
اينكه راههاى زمين و آفاق آسمان را بر ما بستى و ما را به سان اسيران به اين سو و آن سو راندى ، گمان مى كنى كه نشانگر خوارى ما نزد خدا و عزت و بزرگى تو در نزد اوست ؟
كبر ورزيدى ، گردن فرازى كردى و به خود باليدى و شادمان گشتى از اينكه دنيا به تو روى آورده و كارها بر وفق مرادت شده و ملك ما و حكومت ما به سيطره ات درآمده ؟!
كجا با اين شتاب ؟!
آهسته تر يزيد!
فراموش كرده اى اين فرموده خداوند را كه : و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم . انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب اليم .(36)
آنان كه كفر ورزيدند، گمان نكنند كه مهلت ما به سود آنهاست . ما به آنان مهلت و فرصت مى دهيم تا بر گناهانشان بيفزايند و عذابى دردناك در انتظار آنان است .))
اى فرزند آزاد شدگان به منت !(37) آيا اين از عدالت است كه زنان و كنيزان تو در پرده باشند و دختران رسول الله ، اسير و آواره ؟
حجاب آنان را بدرى ، روى آنان را بگشايى و دشمنان ، آنان را با شهرى به شهرى برند و بيابانى و شهرى بدانها چشم بدوزند و نزديك و دور و پست و شريف به تماشايشان بايستد در حاليكه نه از مردانشان سرپرستى مانده و نه از ياورانشان ، مددكارى .
و چه توقع و انتظارى است از فرزندان آن جگر خوارى كه جگر پاكان را به دندان كشيده و گوشتش از خون شهيدان روئيده ؟!
و چگونه در عداوت با ما شتاب نكند كسى كه به ما به چشم بغض و كينه و خشم و دشمنى مى نگرد و بى هيچ حيا و پروايى مى گويد: ((اى كاش ‍ پدرانم بودند و از شادمانى فرياد مى زدند: اى يزيد! دست مريزاد!))
و بى شرمانه بر لب و دندان ابا عبدالله ، سيد جوانان اهل بهشت ، چوب مى زند!
و چرا چنان نگويى و چنين نكنى ؟!
تويى كه جراحت را به انتها رساندى و ريشه مان را بريدى و خون فرزندان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ستارگان زمين از خاندان عبدالمطلب را به خاك ريختى و ياد پدرانت كردى و به گمانت آنان را فراخواندى .
پس به زودى به آنان مى پيوندى و به عاقبت آنان دچار مى شوى و آرزو مى كنى كه اى كاش لال بودى و آنچه گفتى ، نمى گفتى .
و آرزو مى كنى كه ايكاش فلج بودى و آنچه كردى ، نمى كردى .
بار خدايا! حق ما را بستان و از ستمگران بر ما انتقام بكش و خشم و غضب را بر قاتلان ما و قاتلان حاميان ما جارى ساز.
قسم به خدا كه اى يزيد! تو پوست خود را دريدى و گوشت خود را بريدى و به زودى بر رسول خدا وارد مى شوى با بار سنگينى از خون فرزندانش و هتك حرمت خاندان و بستگانش ، در آنجا كه خداوند آشفتگى آنان را سامان مى بخشد، خاطر پريشانشان را جمع مى كند و حقشان را مى ستاند.
و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون .(38)
و گمان مبريد آنان كه در راه خدا كشته شدند، مرده اند، آنان زنده اند و در نزد خداوندشان روزى مى خورند.))
و تو را همين بس كه حكم كننده خداست . محمد دشمن توست و جبرئيل پشتيبان او.
و به زودى آنكه سلطنت را براى تو آراست و تو را بر گردن مسلمين سوار كرد، خواهيد ديد كه ستمگران را چه عقوبت و جايگاه بدى است . و خواهد ديد كه كداميك از شما جايگاه بدترى داريد و لشگر ناتوانترى .
و اگر چه روزگار، مرا با تو هم گفتار كرد ولى من همچنان تو را حقير مى بينم و سرزنشت را لازم مى شمرم و توبيخت را واجب مى دانم . ولى حيف كه چشمهايمان اشكبار است و سينه هايمان آتش وار.
در شگفتم ! و بسيار در شگفتم از اينكه بزرگ زادگان حزب خدا به دست بردگان آزاد شده حزب شيطان ، كشته شدند!؟
و از دستهاى شماست كه خون ما مى چكد و با دهانهاى شماست كه گوشت ما كنده مى شود.
مگر نه اينكه گرگها بر گرد آن بدنهاى پاك و تابناك حلقه زده اند و كفتارها، آنها را در خاك مى غلطانند.
اگر اكنون غنيمت تو هستيم ، به زودى غرامت تو خواهيم شد. آن هنگام كه هيچ چيز جز اعمال خويش را با خود نخواهى داشت و خدايت به بندگان خويش ستم نمى كند.
و ملجاء و پناه من خداست و شكوه گاه من خداست .
پس هر مكرى كه مى توانى بساز و هر تلاشى كه مى توانى بكن .
به خدا سوگند كه ريشه ياد ما را نمى توانى بخشكانى و وحى ما را نمى توانى بميرانى و دوره ما را نمى توانى به سر برسانى و ننگ اين حادثه را نيز نمى توانى از خود برانى .
عقلت منحرف و محدود است و ايام حكومتت كوتاه و معدود و جمعيتت پراكنده و مطرود.
روزى خواهد رسيد كه منادى ندا خواهد كرد: الا لعنة الله على الظالمين .(39)
پس حمد و سپاس از آن خداى جهانيان است كه براى اولمان سعادت و مغفرت رقم زد و براى آخرمان ، شهادت و رحمت .
از خدا مى خواهيم كه ثوابشان را كامل كند و بر پاداششان بيفزايد و ما را جانشينان شايسته آنان قرار دهد، كه او با محبت و مهربان است . و او براى ما كافيست و هم او بهترين پشتيبان ماست .
نفسى عميق مى كشى و مى نشينى .
پشت دشمن را به خاك ماليده اى ، كار را به انجام رسانده اى و حرفى براى گفتن ، باقى نگذاشته اى .
آنچه باقى گذاشته اى فقط حيرت است .
يزيد، اطرافيان يزيد، بزرگان مجلس ، زنان پشت پرده ، سربازان و ماءموران و محافظان و حتى اهالى كاروان همه مبهوت اين سؤ الند كه آيا تو همان زينبى كه داغ ديده اى ؟!
تو همان زينبى كه اسارت چشيده اى ؟! تو همان زينبى كه مصيبت كشيده اى ؟!
يعنى اينهمه درد و داغ و رنج و مصيبت ، ذره اى از جلال تو نكاسته است ؟
يعنى اينهمه تخفيف و تحقير و تكفير و ارعاب دشمن ، ذره اى تو را به عقب نشينى وانداشته است ؟
اين لحن ، لحن محكوميت و اسارت نيست ، لحن سيطره و اقتدار است .
تو به كجا متصلى زينب ؟ تو از كجا مدد مى گيرى ؟ تو اهل كدام جلالستانى ؟
اكنون يزيد بايد چيزى بگويد و اين سكوت سنگين مجلس را بشكند. اما چه بگويد؟ تو چيزى براى او باقى نگذاشته اى .
همه اين برنامه ها و مقدمات و تشريفات براى شكستن شما بوده است و تو نه تنها نشكسته اى كه در نهايت استوارى و اقتدار، دشمن را مچاله كرده اى و دور انداخته اى .
تو همه ديدنيها و به رخ كشيدنيها را نديده گر