ته اى .
تو يزيد را رسواى خاص و عام كرده اى .
اكنون هر اقدامى از سوى يزيد او را رسواتر و ضايعتر مى كند.
قتل و غارت و شكنجه و اسارت ، امتحان شده است و نتيجه اش اين شده است . بايد دستى بالاى دست اين تحقير بياورد تا به شرايط مساوى دست پيدا كند. و همين راه را پيش مى گيرد: فرو خوردن خشم و اظهار بى اعتنايى .
اين بيت شعر، بهترين چيزى است كه در آن لحظه به ذهنش ‍ مى رسد:
((اين فريادى است كه شايسته زنان است و مرثيه سرايى بر داغديدگان آسان است .))
اما نه ، اين شعر، مشكلى از يزيد را حل نمى كند. بهترين گواه ، عكس ‍ العمل نزديكان و اطرافيان اوست .
ناگهان زنى از زنان بارگاه يزيد، بى اختيار، با سربرهنه ، خود را به درون مجلس مى افكند، بر سر بريده امام ، سجده مى برد و فرياد واحسيناه سر مى دهد و از ميان ضجهه ها و مويه هايش اين كلمات شنيده مى شود: ((اى محبوب خاندان رسول الله ! اى فرزند محمد! اى غمخوار يتيمان و بيوه زنان ! اى كشته حرامزادگان !
اى يزيد! خدا دست و پايت را قطع كند و به آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند.
يزيد، دستور مى دهد كه او را هر چه سريعتر از مجلس بيرون ببرند.
ابوبرزه اسلمى رو مى كند به يزيد و مى گويد: ((واى بر تو اى يزيد! هيچ مى دانى چه كرده اى و چه مى كنى ؟ به خدا قسم من شاهد بودم كه بر همين لب و دندانى كه تو چوب مى زنى ، پيامبر بوسه مى زد و خودم شنيدم كه درباره او و برادرش حسن ، مى فرمود: ((شما هر دو سرور جوانان اهل بهشتيد. خدا بكشد قاتلان شما را و لعنتشان كند و مقيم دوزخشان گرداند كه بد جايگاهى است .))(40)
خشم يزيد از اين كلام ابوبرزه اسلمى ، افزونتر مى شود و فرمان مى دهد كه او را كشان كشان از مجلس بيرون ببرند.
و او در آن حال كه توسط ماءموران بر زمين كشيده مى شود به يزيد مى گويد: ((بدان كه تو در قيامت با ابن زياد محشور مى شوى و صاحب اين سر، با محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ).))
يحيى بن حكم برادر مروان كه هميشه از ياران و نزديكان يزيد بوده است ، فى البداهه اين دو بيت را براى يزيد مى خواند:
((آنان كه در كربلا بودند، در خويشاوندى نزديكترند از ابن زياد كه به دروغ ، خود را جا زده است .
آيا اين درست است كه نسل سميه مادر بدكاره ابن زياد به شماره ريگ بيابانها باشد و از دختر رسول الله ، نسلى باقى نماند؟!(41)
يزيد، چوبى را كه در دست دارد، به سوى او پرتاب مى كند و فرياد مى زند: ((ببند دهانت را.))
يحيى به اعتراض از جا بلند مى شود و به قهر مجلس را ترك مى كند و به هنگام رفتن فقط مى گويد: ((ديگر در هيچ كار با تو همراهى نخواهم كرد.))
راءس الجالوت ، پير مردى است از علماى بزرگ يهود كه يزيد براى به رخ كشيدن قدرت خود، او را به اين مجلس ، دعوت كرده است . اما اكنون شنيدن حرفهاى تو و ديدن رفتار يزيد، او را دچار حيرت و شگفتى كرده است . رو مى كند به يزيد و مى پرسد: ((آيا اين سر، واقعا سر فرزند پيامبر شماست و اين كاروان ، خاندان اويند؟!))
يزيد مى گويد: ((آرى ، اينچنين است .))
راءس الجالوت مى پرسد: ((به چه جرمى اينها كشته شدند؟))
يزيد پاسخ مى دهد: ((او در مقابل حكومت ما قد برافراشت و قصد براندازى حكومت ما را داشت .))
راءس الجالوت ، بهت زده مى گويد: ((فرزند پيامبر كه به حكومت ، شايسته تر است . نسل من پس از هفتاد پشت به داود پيامبر مى رسد و مردم به سبب اين اتصال ، مرا گواهى مى دارند، خاك قدمهاى مرا بر چشم مى كشند و در هيچ مهم ، بى حضور و مشورت و دستور من عمل نمى كنند.
چگونه است كه شما فرزند پيامبرتان را به فاصله يك نسل مى كشيد و به آن افتخار مى كنيد؟ به خدا قسم كه شما بدترين امتيد.))
يزيد كه همه اينها را از چشم خطا به تو مى بيند، خشمگين به تو نگاه مى كند و به او مى گويد، اگر پيامبر نگفته بود كه : ((اگر كسى ، نامسلمانى را كه در پناه و تعهد اسلام است بيازارد، روز قيامت دشمن او خواهم بود.(42)))
هم الان دستور قتلت را صادر مى كردم .
راءس الجالوت مى گويد: ((اين كلام كه حجتى عليه خود توست . اگر پيامبر شما دشمنى كسى خواهد بود كه معاهد نامسلمان را بيازارد، با تو كه اولاد او را كشته اى و آزرده اى چه خواهد كرد؟! من به چنين پيامبرى ايمان مى آورم .))
و رو مى كند به سر بريده امام و مى گويد: ((در پيشگاه جدت گواه باش ‍ كه من شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم .)))
يزيد دندان مى سايد و مى گويد: ((عجب ! به دين اسلام وارد شدى . من كه پادشاه اسلامم ، چنين مسلمانى را نمى خواهم .))
و فرياد مى زند: ((جلاد! بيا و گردن اين يهودى را بزن .))
مردى سرخ روى از اهالى شام به فاطمه دختر امام حسين نگاه مى كند و به يزيد مى گويد: ((اين كنيزك را به من ببخش .))
فاطمه ناگهان بر خود مى لرزد، ترس در جانش مى افتد، خود را در آغوش ‍ تو مى افكند و گريه كنان مى گويد: ((عمه جان ! يتيم شدم ! كنيز هم بشوم ؟!))
و تو فاطمه را در آغوشت پناه مى دهى و آنچنانكه يزيد و آن مرد بشنوند، مى گويى : ((نه عزيزم ! اين حرف بزرگتر از دهان اين فاسق است .))
و خطاب به آن مرد مى گويى : ((بد ياوه اى گفتى پست فطرت ! اختيار اين دختر نه به دست توست و نه به دست يزيد.))
يزيد دندانهايش را به هم مى سايد و به تو مى گويد: ((اين اسير من است . من هر تصميمى بخواهم درباره اش مى گيرم .))
تو پاسخ مى دهى : ((به خدا كه چنين نيست . چنين حقى را خدا به تو نداده است . مگر از دين ما خارج شوى و به دين ديگرى درآيى .))
آتش خشم در جان يزيد شعله مى كشد و پرخاشگر مى گويد: ((به من چنين خطاب مى كنى ؟ اين پدر و برادر تو بودند كه از دين خارج شدند.))
تو مى گويى : ((تو و جدت اگر مسلمان هستيد، به دست جدم و پدرم مسلمان شده ايد.))
يزيد در مقابل اين كلام تو، پاسخى براى گفتن پيدا نمى كند، جز آنكه لجوجانه بگويد: ((دروغ مى گويى اى دشمن خدا.))
تو اما همين كلامش را هم بى پاسخ نمى گذارى : ((چون زور و قدرت دست توست ، از سر ستم ، ناسزا مى گويى و مى خواهى به زور محكوممان كنى .))
يزيد در مى ماند و مرد شامى دوباره خواسته اش را تكرار مى كند و يزيد خشمش را بر سر او هوار مى كند: ((خدا مرگت دهد. خفقان بگير.))
ماندن شما در اين مجلس ، بيش از اين ، به صلاح يزيد نيست .
خطبه تو نه تنها مستى را از سر خود او پرانده ، كه همه را از آشنا و غريبه و دور و نزديك ، مقابل او ايستانده و همه نقشه هايش را نقش بر آب كرده .
اگر مردم چهار كلام ديگر از اين دست بشنوند و دو جراءت و شهامت ديگر از اين دست ببيند، ديگر قابل كنترل نيستند.
به زودى خبر خطبه و خطابه تو در مقابل يزيد، در سراسر شام مى پيچيد و حيثيتى براى دستگاه يزيد باقى نمى گذارد.
در شرايطى كه مدعيان مردى و مردانگى ، در مقابل حكومت ، جراءت سخن گفتن ندارند، ايستادن زنى در مقابل يزيد و لجن مال كردن او، حادثه كوچكى نيست . بخصوص كه گفته مى شود؛ اين زن در موضع اسارت و مظلوميت بوده است و نه در موضع حاكميت و قدرت .
و اين تازه ، اولين شراره هاى آتشى است كه تو برپا كرده اى . اين آتش تا دودمان باعث و بانى اين ستمها و اولين غاصبان حقوق اهل بيت را نسوزاند، خاموش نمى شود.
يزيد فرياد مى زند: ((ببريدشان 