د و حضورش رسيد و عرض كرد: من نوزده حجّ انجام داده ام ، از خداوند بخواهيد كه يك حجّ ديگر نصيبم شده و بدين ترتيب تا عدد بيست كامل گردد.
حضرت فرمودند: آيا قبر امام حسين (ع ) را زيارت كرده اى ؟ آن مرد عرض ‍ كرد: خير. حضرت فرمودند: زيارت آن حضرت از بيست حجّ بهتر مى باشد.(60)
اِذا شِئتَ النِّجاتَ فَزُر حسيناً
لِكَىِ تَلقَى الالهَ قَريرَ عَينى
فَاِنّ النّارَ لَيسَ تَمُسُّ جِسمًا
عَلَيه غُبارُ زُوارِ الحُسَين
اگر خواهى رهى از آتش قهر
زيارت كن غريب كربلا را
نميسوزد به آتش آنكه از شوق
زيارت كرد شاه نينوا را(61)پرتو هفدهم
خرابه ، جايى است بى سقف و حصار، در كنار كاخ يزيد كه پيداست بعد از اتمام بناى كاخ ، معطل مانده است . نه در مقابل سرماى شب ، حفاظى دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهى .
تنها در گوشه اى از آن ، سقفى در حال فرو ريختن هست كه جاى امنى براى اسكان بچه ها نيست .
وقتى يكى از كودكان با ديدن سقف ، متوحش مى شود و به احتمال فروريختن آن اشاره مى كند، ماءمور مى خندد و به ديگرى مى گويد: ((اينها را نگاه كن ! قرار است فردا همگى كشته شوند و امروز نگران فروريختن سقف اند.))
طبيعى است كه اين كلام ، رعب و وحشت بچه ها را بيشتر كند اما حرفهاى امام تسلى و آرامششان مى بخشد:
عزيزانم ! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهيم شد. ما به مدينه عزيمت مى كنيم و شما به خانه هاى خود باز مى گرديد.
دلهاى بچه ها به اميد آينده آرام مى گيرد. اما به هر حال ، خرابه ، خرابه است و جاى زندگى كردن نيست .
چهره هايى كه آسمان هرگز رنگ رويشان را نديده ، بايد در هجوم سرماى شب بسوزند و در تابش مستقيم آفتاب ظهر پوست بيندازند.
انگار كه لطيف ترين گلهاى گلخانه اى را به كويرى ترين نقطه جهان ، تبعيد كرده باشند.
تو هنوز زنها و بچه ها را در خرابه اسكان نداده اى ، هنوز اشكهايشان را نسترده اى ، هنوز آرامشان نكرده اى و هنوز گرد و غبار راه از سر و رويشان نگرفته اى كه زنى با ظرفى از غذا وارد خرابه مى شود. به تو سلام مى كند و ظرف غذا را پيش رويت مى نهد.
بوى غذاى گرم در فضاى خرابه مى پيچد و توجه كودكانى را كه مدتهاست جز گرسنگى نكشيده اند و جز نان خشك نچشيده اند، به خود جلب مى كند.
تو زن را دعا مى كنى و ظرف غذا را پس مى زنى و به زن مى گويى : ((مگر نمى دانى كه صدقه بر ما حرام است ؟))
زن مى گويد: ((به خدا قسم كه اين صدقه نيست ، نذرى است بر عهده من كه هر غريب و اسيرى را شامل مى شود.))
تو مى پرسى كه : ((اين چه عهد و نذرى است ؟!))
و او توضيح مى دهد كه : ((در مدينه زندگى مى كرديم و من كودك بودم كه به بيمارى لاعلاجى گرفتار شدم . پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول الله بردند تا او و على براى شفاى من دعا كنند. در اين هنگام پسرى خوش سيما وارد خانه شد. او حسين فرزند آنها بود.
على او را صدا كرد و گفت : حسين جان ! دستت را بر سر اين دختر قرار ده و شفاى او را از خدا بخواه .
حسين ، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصله شفا يافتم و آنچنان شفا يافتم كه تا كنون به هيچ بيمارى مبتلا نشده ام .
گردش روزگار، مرا از مدينه و آن خاندان دور كرد و در اطراف شام سكنى داد.
من از آن زمان نذر كرده ام كه براى سلامتى آقا حسين به اسيران و غريبان ، احسان كنم تا مگر جمال آن عزيز را دوباره ببينم .))
تو همين را كم داشتى زينب ! كه از دل صيحه بكشى و پاره هاى جگرت را از ديدگانت فرو بريزى .
و حالا اين سجاد است كه بايد تو را آرام كند و اين كودكانند كه بايد به دلدارى تو بيايند.
در ميان ضجه ها و گريه هايت به زن مى گويى : ((حاجت روا شدى زن ! به وصال خود رسيدى .)) من زينبم ، دختر فاطمه و على و خواهر حسين و اين سر كه بر سر دارالاماره نصب شده ، سر همان حسينى است كه تو به دنبالش مى گردى و اين كودكان ، فرزندان حسين اند. نذرت تمام شد و كارت به سرانجام رسيد.))
زن نعره اى از جگر مى كشد و بيهوش بر زمين مى افتد.
تو پيش پيكر نيمه جان او زانو مى زنى و اشكهاى مدامت را بر سر و صورت او مى پاشى
زن به هوش مى آيد، گريه مى كند، زار مى زند، گيسوانش را مى كند، بر سر و صورت مى كوبد. و دوباره از هوش مى رود.
باز به هوش مى آيد، خود را بر خاك مى كشد، بر پاى كودكان بوسه مى زند، خاك پايشان را به اشك چشم مى شويد و باز از هوش مى رود.
آنچنانكه تو ناگزير مى شوى دست از تعزيت خود بردارى و به تيمار اين زن غريب بپردازى .
تو هنوز خود را باز نيافته اى و كودكان هنوز از تداعى اين خاطره جگر سوز فارغ نشده اند كه زنى ديگر با كوزه آبى در دست وارد خرابه مى شود.
چهره اين زن ، اما براى تو آشناست . او تو را به جا نمى آورد اما تو خوب او را به ياد مى آورى .
چهره او از دوران كودكى ات به ياد مانده است . زمانى كه به خانه مادرت زهرا مى آمد و براى كمك به كارهاى خانه مادرت التماس مى كرد.
او دختر كوچك و دوست داشتنى و شيرينى را در ذهن دارد و به نام زينب كه هر بار به خانه فاطمه مى رفته ، سراپاى او را غرق بوسه مى كرده و او را در آغوش مى گرفته و قلبش التيام مى يافته . آنچنانكه تا سالها كمك به كار خانه را بهانه مى كرده تا با محبوب كوچك خود، تجديد ديدار كند و از آغوش او وام التيام بگيرد.
او واله و سرگشته زينب شده ، اما حوادثى او را از مدينه دور كرده و دست نگاهش را از جمال زينب ، كوتاه ساخته . و براى اينكه خدا عطش اشتياق او را به زلال وصال زينب فرو بنشاند، عهد كرده كه عطش غريبان و اسيران و در راه ماندگان را فرو بنشاند.
او باور نمى كند كه تو زينبى ! و چگونه ممكن است كه آن عقيله ، آن دردانه و عزيز كرده قوم و قبيله ، اكنون ساكن خرابه اى در شام شده باشد؟!
چگونه ممكن است كه بانوى بانوان عالم ، رخت اسيرى بر تن كرده باشد؟!
انكار او، و نقل خاطرات او تنها كارى كه مى كند، مشتعل كردن آتش عزاى تو و بچه هاست .
خرابه تا نيمه هاى شب ، نه خرابه اى در كنار كاخ يزيد كه عزاخانه اى است در سوگ حسين و برادران و فرزندان حسين .
بچه ها با گريه به خواب مى روند و تو مهياى نماز شب مى شوى .
اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اى كه صداى دختر سه ساله حسين به گريه بلند مى شود. گريه اى نه مثل هميشه . گريه اى وحشتزده ، گريه اى به سان مارگزيده . گريه كسى كه تازه داغ ديده . ديگران به سراغش مى روند و در آغوشش مى گيرند و تو گمان مى كنى كه هم الان آرام مى گيرد و صبر مى كنى .
بچه ، بغل به بغل و دست به دست مى شود اما آرام نمى گيرد.
پيش از اين هم رقيه هرگز آرام نبوده است . از خود كربلا تا همين خرابه . لحظه اى نبوده كه آرام گرفته باشد، لحظه اى نبوده كه بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه اى نبوده كه اشكش خشك شده باشد، لحظه اى نبوده كه با زبان كودكانه اش مرثيه نخوانده باشد.
انگار كه داغ رقيه ، بر خلاف سن و سالش ، از همه بزرگتر بوده است .
به همين دليل در تمام طول راه ، و همه منازل بين راه ، همه ملاحظه او را كرده اند، به دلش راه آمده اند، در آغوشش گرفته اند، دلدارى اش داده اند، به تسلايش نشسته اند و يا لااقل پا به پاى او گريسته اند. هر بار كه گفته است : ((كجاست پدرم ؟ كجاست حمايتگ