 شايسته شنيدن ، يافته است .
نگاه كن زينب ! آرام گرفت ! انگار رقيه آرام گرفت .
دلت ناگهان فرو مى ريزد و صداى حسين در گوش جانت مى پيچد كه رقيه را صدا مى زند و مى گويد: ((بيا! بيا دخترم ! كه سخت چشم انتظار تو بودم .))
شنيدن همين ندا، عروج روح رقيه را براى تو محرز مى كند. نيازى نيست كه خودت را به روى رقيه بيندازى ، او را در آغوش بگيرى ، بدن سردش را لمس كنى و چشمهاى باز مانده و بى رمقش را ببينى .
درد و داغ رقيه تمام شد و با سكوت او انگار خرابه آرامش گرفت .
اما اكنون ناگهان صيحه توست كه سينه آسمان را مى شكافد. انگار مصيبت تو تازه آغاز شده است .
همه كربلا و كوفه و شام ، يك طرف ، و اين خرابه يك طرف .
همه غمها و دردها و غصه ها يك طرف و غم رقيه يك طرف .
نه زنان و كودكان كاروان و نه سجاد و نه حتى فرشتگان آسمان ، نمى توانند تو را در اين غم تسلى ببخشد.
و چگونه تسلى دهند فرشتگانى كه خود صاحب عزايند و پر و بالشان به قدرى از اشك سنگين شده است كه پرواز به سوى آسمان را نمى توانند.
تنها حضور مادرت زهرا مى تواند تسلى بخش جان سوخته تو باشد.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فروخورده همه اين داغها و دردها رابگشا.پرتو هيجدهم
مگر نه بزرگترين آرزوى هر غريب ، رسيدن به موطن خويش است ؟ و مگر نه مقصد مدينه در پيش است ؟
پس چرا تو مدام تداعى خاطرات گذشته را مى كنى و در كجاوه تنهايى خودت ، اشك مى ريزى ؟
نمى توان گفت كه هر چه بود، گذشت . ولى مى توان گفت كه فصل مصيبت ، سپرى شد. اگر چه اين فصل به اندازه تمام سالهاى عمر، كش آمد و اگرچه اين فصل ، خزانى جاودانه براى عالم ، رقم زد.
نمى توان توقع كرد كه تو اكنون كه به مدينه باز مى گردى ، تمام خاطرات اين سفر را، اين سفر پر رنج و راز و خطر را تداعى نكنى و براى لحظه لحظه آن ، در خلوت كجاوه خودت ، اشك نريزى .
اما تو بايد خودت را هم حفظ كنى زينب ! چرا كه كار تو هنوز به اتمام نرسيده است .
پس به ياد بياور اما گريه نكن .
يزيد شما را ميان اقامت در شام و مراجعت به مدينه ، مخير ساخت . و تو و امام ، مراجعت به مدينه را برگزيديد.
تو گفتى : ((ما را به مدينه برگردان . ما به سوى جدمان هجرت مى كنيم )) به هنگام خروج از شام ، يزيد پول زيادى براى تو پيشكش ‍ آورد و گفت : ((اين را به عوض خون حسين بگيريد.))
و تو بر سرش فرياد زدى كه : ((واى بر تو اى يزيد كه چقدر وقيح و سنگدل و بى حيايى . برادرم را مى كشى و در عوض آن به من مال مى دهى ؟!))
يزيد شرمگين سرش را به زير افكند و پولهايش را پس كشيد.
يزيد به جبران گذشته ، نعمان بن بشير را كه مسن تر و مهربانتر و نرمخوتر بود به سرپرستى كاروان برگزيد و به او سفارش كرد كه همه گونه با اهل كاروان مدارا كند.
كاروان را از كناره شهرها بگذارند و در جاى خوب مقام دهد. و ماءموران و محافظان را از اطراف كاروان ، دورتر نگاه دارد تا اهل كاروان معذب نشوند.
و نيز دستور داد كه بر شترها كجاوه بگذارند و كجاوه ها را با پارچه هاى ابريشمين و زربفت ، زينت دهند و...
و تو وقتى چشمت به اين پارچه هاى رنگارنگ افتاد، خشمگين شدى و فرياد زدى : اين پارچه هاى الوان و اين زينتها را فرو بريزيد. اين كاروان ، عزادار فرزند رسول الله است . كاروان را سياه بپوشانيد تا مردم همه بدانند كه اين كاروان مصيبت زده شهادت اولاد زهر است .))
و دستور دادى كه علاوه بر آن ، در پس و پيش و ميان كاروان پرچمهاى سياه برافرازند تا هر كس به اين كاروان بر مى خورد، بفهمد كه چه اتفاق بزرگى در عالم افتاده است و بفهمد كه باعث و بانى اين اتفاق كه بوده است و بفهمد كه ... و براى دستگاه يزيد حيثيتى نماند.
با خطبه اى كه تو در مجلس يزيد خواندى ، با تعزيتى كه تو در شام بر پا كردى و با خطبه تكان دهنده اى كه سجاد در مسجد شام خواند، يزيد بر حكومت خود ترسيد و اگر چه به دروغ ، اظهار ندامت كرد.
به تو گفت : ((خدا لعنت كند ابن زياد را كه حسين را به قتل رساند. من هرگز به قتل حسين ، راضى نبودم .))
تو پاسخ دادى : ((اى يزيد به خدا قسم كه برادرم حسين را جز تو كسى نكشت . و اگر فرمان تو نبود، ابن زياد كوچكتر و حقيرتر از آن بود كه به چنين كار بزرگى دست بزند. تو از خدا نترسيدى ؟ به قتل كسى دست يازيدى كه پيامبر درباره اش فرموده بود: حسن و حسين جوانان بهشتى اند. اگر بگويى رسول خدا چنين نگفته است ، دروغ گفته اى و مردم تو را تكذيب خواهند كرد و اگر بگويى گفته است ، خصم خودت شده اى .))
و يزيد سر فرو انداخت و به اين آيه از قرآن ، اعتراف كرد كه : ذرية بعضها من بعض .(43)
به آينده فكر كن زينب ! به رسالتى كه بر دوش توست ! به مدينه اى كه پيش ‍ روى توست .
تا ساعتى ديگر، قاصدى خبر شهادت حسين و دو فرزندت را به شويت عبدالله خواهد داد. و عبدالله گريه كنان خواهد گفت : انالله و انااليه راجعون .
غلامى كه نامش ابوالسلاس است به طعنه خواهد گفت : ((اين مصيبت از حسين به ما رسيد.))
و عبدالله كفش خود را بر دهان او خواهد كوبيد كه : ((اى حرامزاده ! درباره حسين چنين جسارتى مى كنى ؟ به خدا قسم كه اگر در آنجا حضور داشتم ، دست از دامنش بر نمى داشتم تا در ركابش كشته شوم .
سوگند به خدا كه آنچه تحمل اين مصيبت را بر من ممكن مى كند و آرامشم مى بخشد اين است كه اين دو فرزند، همراه حسين و در راه حسين كشته شدند.))
و سپس روى به آسمان خواهد كرد و خواهد گفت : ((خدايا! مصيبت حسين ، جانم را گداخت اما تو را سپاس مى گويم كه اگر خودم نبودم تا جانم را فدايش كنم ، دو فرزندم را قربانى خاك پايش كردم .))
زير لب زمزمه مى كنى : كاش هزار فرزند مى داشتم و همه را فداى يك تار موى حسين مى كردم .))
و نام آرام بخش حسين را زير لب ترنم مى كنى :
حسين ! حسين ! حسين !
حسين اگر بود، تحمل همه اين رنجها و دردها و داغها اينقدر مشكل نبود. حتى داغ على اكبر، حتى مصيبت قاسم ، حتى شهادت على اصغر، حتى عروج عباس ...!
عباس ؟! تو با خواهرت چه كردى عباس ؟! تو از كجا آمده بودى عباس ؟ تو چگونه خودت را با جگر زينب ، پيوند زدى ؟
هم اكنون كه به مدينه مى رسيم ، من به مادرت چه بگويم ؟
بگويم ام البنين ! مادر پسران مادر كدام پسران ؟ كجايند آن چهار سروى كه تو روانه كربلا كردى ؟
بگويم : ام البنين ! همه مادران عالم بايد تربيت پسر را از تو ياد بگيرند، همه مردان عالم بايد پيش تو درس ادب بخوانند.
حسين ! حسين ! حسين !
جاذبه عشق تو با اين چهار جوان چه كرد؟ با پيران و سالخوردگان چه كرد؟ با حبيب چه كرد؟ با مسلم چه كرد؟
حسين ! حسين ! حسين !
تو اگر بودى ، سينه تسلاى تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه غمهاى عالم ، قابل تحمل بود.
پدرم فداى آنكه عمود خيمه اش شكسته شد.
پدرم فداى آنكه غمگين در گذشت .
پدرم فداى آنكه تشنه جان سپرد.
پدرم فداى آنكه محاسنش غرق خون شد.
پدرم فداى آنكه جدش محمد مصطفاست ، جدش فرستاده خداست . راستى حسين ! اين سؤ ال تو را چه پاسخ گفتند وقتى كه پرسيدى : فبم تستحلون دمى ؟(44)
راستى ، يك قطره از خون على اصغر حتى به زمين نچكيد...
ميان دست و بدن عباس ، چقدر فاصله افتاده بود؟
هيچ كس آب نخورد، حتى وقتى كه آب آزاد شد.
راس