ى رقيه به حسين چه گفت ، رقيه با حسين چه كرد كه حسين به او پروانه رفتن داد؟
از همه سخت تر وداع بود. وداع با حسين . وداع با جهان ، وداع با جان ، وداع با هر چه كه دوست داشتنى است .
زينب ! زينب ! زينب !
تو را به خدا خودت را حفظ كن .
كار تو هنوز به اتمام نرسيده است .
تو تازه بايد پيام كربلايى ات را از مدينه رسول الله به تمام عالم منتشر كنى .
تو بايد خون حسين را تا ابد تازه نگه دارى .
و اصلا مگر نه مرجعيت آشكار، پس از حسين با توست ؟ مگر نه سجاد بايد
بايد در پرده اختفا بماند تا نسل امامت حفظ شود؟ پس تو از اين پس ، پناه مردمى ، مرجع پرسشهاى مردمى ، حلال مشكلات مردمى و پرچم هدايت مردمى و شاخص ميان حق و باطل مردمى .
رداى امامت با دستهاى توست كه از دوش حسين به قامت سجاد منتقل مى شود.
پس گريه نكن زينت ! خودت را حفظ كن زينب !
اكنون آرام آرام به مدينه نزديك مى شوى و رسالتى كه در مدينه چشم انتظار توست ، از آنچه تاكنون بر دوش خود، حمل كرده اى ، كمتر نيست .
پرده كجاوه را كنار مى زنى و از پشت پرده هاى اشك به راه ، نگاه مى كنى . چيزى تا مدينه نمانده است .
سواد مدينه كه از دور پيدا مى شود، فرمان مى دهى كه همگان از مركبها پياده شوند:
به احترام حرم رسول الله از محملها فرود بياييد!
همه پياده مى شوند. و امام فرمان مى دهد كه همان جا خيمه را علم كنند. سپس بشيرين جذلم را صدا مى كند و به او مى گويد: ((بشير! پدرت شاعر بود، خدا رحمتش كند. تو نيز شعر مى توانى سرود؟))
بشير مى گويد: ((آرى يابن رسول الله .))
امام مى فرمايد: پس ، پيش از ما به مدينه برو و شهادت اباعبدالله را به اطلاع مردم برسان .
بشير به تاخت خود را به مدينه مى رساند، مقابل مسجد پيامبر مى ايستد و اين دو بيت را فرياد مى زند:
يا اهل يثرب لا مقام لكم بها 	  	قتل الحسين فادمعى مدرار
الجسم منه بكربلاء مضرج 	  	و الراءس منه على القناة يدار

اى اهل يثرب ! ديگر مدينه جاى ماندن نيست ، كه حسين به شهادت رسيده است . پس همه چشمها بايد هماره بر او بگريند كه حسين در كربلا به خون تپيد و سرش بر نيزه ها چرخيد.
و اعلام مى كند كه : ((اى اهل مدينه ! على ، فرزند حسين با عمه ها و خواهرانش به نزديكى شهر رسيده اند. من جاى آنها را به شما نشان خواهم داد.
خبر، به سرعت باد در همه كوچه پس كوچه ها و خانه هاى مدينه مى پيچيد و شهر يكپارچه ، ضجه و ناله مى شود.
زنان و دختران از خانه ها بيرون مى ريزند، روى مى خراشند، موى مى كنند، بر سر و صورت مى زنند، خاك بر سر مى ريزند و شيون و فرياد مى كنند.
هاتفى ميان زمين و آسمان ، صلا مى دهد: ((اى آنانكه حسين را نشناختيد و او را به قتل رسانديد! بشارت باد بر شما عذاب و مصيبت جانسوز. تمام اهل آسمان ، از پيامبران تا فرشتگان شما را نفرين مى كنند. پس بدانيد كه لعنت شما بر زبان سليمان و موسى و عيسى گذشته است .))
ام لقمان ، دختر عقيل ، با شنيدن اين خبر، با سر و پاى برهنه از خانه بيرون مى جهد و سرآسيمه و ديوانه وار اين اشعار را مى خواند:
ما ذا تقولون اذ قال النبى بكم 	  	ما ذا فعلتم و انتم آخرالامم
بعترتى و باهلى بعد مفتقدى 	  	منهم اسارى و قتلى ضرجوابدم
ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم 	  	ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى

چه پاسخى براى پيامبر داريد اگر به شما بگويد كه شما به عنوان آخرين امت بر سر عترت و خاندانم ، پس از من چه آورديد؟ عده اى را اسير كرديد و عده اى را به خون كشيديد؟ پاداش من كه خير خواه شما بودم اين نبود كه با بازماندگانم اينسان بدى كنيد.))
دختر جوانى با شنيدن اين خبر، همچون جنون زده ها از خانه بيرون مى زند، و بى چادر و مقنعه و كفشى در كوچه راه مى رود و سر تكان مى دهد و با خود مويه مى كند:
((پيام آورى ، خبر مرگ مولايم را آورد،
خبر، دلم را به آتش كشيد. تنم را بيمار كرد و جانم را اندوهگين ساخت .
پس اى چشمهاى من يارى كنيد و اشك بباريد و پيوسته و مدام بباريد.
اشك بر آن كسى كه در مصيبت او عرش خدا به لرزه در آمد و با شهادت او مجد و دين ما به تباهى رفت .
آرى گريه كنيد بر پسر دختر پيامبر و وصى و جانشين او. هر چند كه جايگاه و منزل او از ما دور است .))
پيش از آنكه بشير، باز گردد، مردم ضجه زنان و مويه كنان ، از مدينه بيرون مى ريزند و با اشك و آه و گريه به استقبال شما مى آيند.
مدينه جز هنگام ارتحال پيامبر، چنين درد و داغ و آه و شيونى را به خود نديده است .
زنان ، زنان مدينه ، زنان بنى هاشم كه چند ماه پيش تو را بدرقه كردند اكنون تو را به جا نمى آورند. باور نمى كنند كه تو همان زينبى باشى كه چند ماه پيش ، از مدينه رفته اى . باور نمى كنند كه درد و داغ و مصيبت ، در عرض چند ماه بتواند همه موهاى زنى را يك دست سپيد كند، بتواند چشمها را اينچنين به گودى بنشاند، بتواند رنگ صورت را برگرداند و بتواند كسى را اينچنين ضعيف و زرد و نزار گرداند. تازه آنها چگونه مى توانند بفهمند كه هر مو چگونه سپيد گشته است و هر چروك با كدام داغ ، بر صورت نقش بسته است .
امام در ميان ازدحام مردم ، از خيمه بيرون مى آيد، بر روى بلندى اى مى رود و در حالى كه با دستمالى ، مدام اشكهايش را مى سترد، براى مردم خطبه مى خواند، خطبه اى كه در اوج حمد و سپاس و رضايت و اقتدار، آنچنان ابعاد فاجعه را براى مردم مى شكافد كه ضجه ها و ناله هايشان ، بيابان را پر مى كند: ((همينقدر بدانيد مردم كه پيغمبر به جاى اينكه سفارش ما را كرد، اگر توصيه كرده بود كه با ما بجنگند، بدتر از آنچه كه كردند در توانشان نبود.))
مردم ، كاروان را بر سر دست و چشم خويش به سوى مدينه پيش ‍ مى برند.
وقتى چشم تو به دروازه مدينه مى افتد، زير لب با مدينه سخن مى گويى و به پهناى صورت ، اشك مى ريزى :
مدينة جدنا لا تقبلينا 	  	فبا الحسرات و الاحزان جئنا
خرجنا منك بالاهلين جمعا 	  	رجعنا لا رجال و لا بنينا

ما را به خود راه مده اى مدينه جد ما كه با كوله بارى از حزن و حسرت آمده ايم .
همه با هم بوديم وقتى كه از پيش تو مى رفتيم اما اكنون بى مرد و فرزند، بازگشته ايم .))
به حرم پيامبر كه مى رسى ، داخل نمى شوى ، دو دست بر چهارچوبه در مى گذارى و فرياد مى زنى : ((يا جداه ! من خبر شهادت برادرم حسين را برايت آورده ام .))
و همچون آفتابى كه در آسمان عاشورا درخشيد و در كوفه و شام به شفق نشست ، در مغرب قبر پيامبر، غروب مى كنى .
افتان و خيزان به سمت قبر پيامبر مى دوى ، خودت را روى قبر مى اندازى و درد دلت را با پيامبر، آغاز مى كنى . شايد به اندازه همه آنچه كه در طول اين سفر گريسته اى ، پيش پيامبر، گريه مى كنى و همه مصائب و حوادث را موبه مو برايش نقل مى كنى و به يادش مى آورى آن خواب را كه او براى تو تعبير كرد.
انگار كه تو هنوز همان كودكى كه در آغوش پيامبر نشسته اى و او اشكهاى تو را با لبهايش مى سترد و خواب تو را تعبير مى كند:
((آن درخت كهنسال ، جد توست عزيز دلم كه به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه ديگر خوش مى كنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى كه 