ّه به وى نامه نوشته اند؛ و اين ممكن نيست كه اين نامه ها چند روز پيش از رسيدن خبر مرگ معاويه به مدينه نوشته و در دو سه روز پيش از حركت امام از مدينه فرستاده شده باشد. زيرا كه مسافت ميان مكّه تا مدينه در يـك سـفـر بـا شـتـاب دسـت كـم سـه روز وقـت مى گيرد. اما اگر اين نامه ها پس از خبر مرگ مـعـاويـه نـوشـته و فرستاده شده باشد، بدون شك در چند روز، پيش از سفر به امام (ع) نمى رسـيـد. بـلى ، هـنـگـامى كه آن حضرت در راه مكّه بوده و مسافت زيادى از مدينه دور شده است مى شود كه به وى رسيده باشد، اين در بهترين فرض هاست .

اما اگر كسى در ادامه روايت تاءمل بورزد، درمى يابد كه ابن مطيع ، بلافاصله پس از اين به امـام (ع) مـى گـويد: (پدر و مادرم فدايت ، كجا؟ ما را از وجود خويش بهره مند فرما و نزد آنان مرو!)

بـدون شـك ابـن مطيع امام (ع) را نه از رفتن به مكّه ، بلكه از كوفه منع كرده است ؛ و اين خود دليل اين است كه نامه هاى ياد شده از كوفه بوده است و نه از مكّه ! در اين جا به هم آميختگى متن روايـت ، مـيـان ديـدار اول و دوم ابن مطيع با امام (ع) روشن مى شود. چرا كه امام در ديدار دوّمشان با ابن مطيع درباره نامه هاى اهل كوفه سخن گفته است و نه در ديدار نخست ، چرا كه نامه ها در مكّه به امام رسيد و امام نيز پيش از رسيدن نامه ها در آن شهر بود.

دوم : ايـن روايـت كـه صـاحب عقد الفريد آن را نقل كرده است ، به هم آميختگى وقايع دو ديدار در روايت ابن عساكر را روشن تر مى سازد. در آن روايت آمده است : (حسين (ع) بر عبدالله بن مطيع گـذشـت كه بر سر چاهش بود، چون حسين (ع) بر عبدالله فرود آمد، وى گفت : اى اباعبدالله ، خداوند پس از تو به ما آب گوارا ننوشاند، آهنگ كجا داريد؟ فرمود: عراق ! گفت : سبحان الله ، چرا؟ فرمود: معاويه مرده و بيش از (يك بار) نامه دريافت داشته ام . گفت : اباعبدالله ، چنين مـكـن . به خدا سوگند كه مردم عراق حرمت پدرت را كه بهتر از تو بود پاس نداشتند، چگونه بـا تـو چـنـيـن كـنند؟ به خدا سوگند، اگر تو كشته شوى ، همه حرمت ها پس از تو شكسته مى شود! و حسين رفت تا به مكّه رسيد...)(639)

اين روايت با بسيارى از روايت هاى مربوط به ديدار نخست ، يعنى ديدار پس از مدينه ، مغايرت دارد. زيـرا حـاكـى از آن است كه امام در اين ديدار به ابن مطيع جز قصد رفتن خود به مكّه چيزى نگفت و سخنى از رفتن به عراق به ميان نياورد!

وانگهى چگونه مى توان تصور كرد كه ، پس از انتشار خبر مرگ معاويه و هنگام حضور امام در مـديـنـه يك بارِ نامه به ايشان رسيده باشد، در حالى كه از نظر تاريخى ثابت است كه مردم مـكـّه انـدكـى پـس از رسـيـدن امـام (ع) بـه مـكّه از مرگ معاويه خبردارشدند؛ و بعد به امام نامه نوشتند و او را نزد خود دعوت كردند.

نـاقـل ايـن روايـت ـ بر فرض درستى آن ـ دانسته يا ندانسته ميان حوادث اين دو ديدار خلط كرده اسـت و از نـظـر تاريخى مسلّم است كه دعوت نامه هاى كوفيان ، در مكّه به امام (ع) رسيد نه در مدينه .

سـوم : روايـتـى است كه صاحب (اسرار الشهادة ) به گفته خودش از برخى شاگردان اديب و شـاعـر عـرب مـورد اعـتـمـادش نـقـل مـى كـنـد و ايـن شـخـص مـورد اعـتماد در مجموعه اى منسوب به فـاضـل اديـب ، مـقـرى ، بـدان دسـت يـافـتـه و از آن جـا نـقـل كـرده اسـت . روايـت چـنـيـن اسـت : (عـبـدالله بـن سـنـان كـوفـى از پـدرش ، از جـدش نـقـل مـى كـنـد كـه گـفـت : هـنـگـامـى كـه حـسـيـن (ع) در مـديـنـه بـود بـا نـامـه اى از اهل كوفه نزد او رفتم . پس از آن كه نامه را خواند و بر مضمونش آگاهى يافت گفت : سه روز مـنـتـظـر مـن بـاش . در مدينه ماندم و سپس هنگامى كه آهنگ رفتن به عراق داشت نزدش رفتم و با خـودم گـفـتـم مـى روم و مـى بـيـنـم كـه مـهـتـر حـجـاز چـگـونـه سـوار مـى شـود و چـه جـلال و مـقـامـى دارد...)(640) آن گـاه راوى بـه نـقـل اين كه چگونه بنى هاشم محرم هايشان را از زن و فرزند امام حسين (ع) بر كجاوه ها سوار كردند و سپس خود امام و بنى هاشم چگونه سوار شدند مى پردازد.

ايـن روايـت ـ بـر فـرض درسـتى اش (كه چنين نيست )(641) ـ تنها روايتى است كه از رسـيـدن نـامـه هـاى اهـل كوفه به امام ، در دوران پس از خوددارى از بيعت با يزيد، پس از مرگ معاويه يا يك روز پيش از آن خبر مى دهد.

بـدون شـك ايـن نـامـه در شـمـار آن دسـته از نامه هايى است كه كوفيان پيش از آگاهى از مرگ معاويه براى امام (ع) نوشتند. چرا كه خبر مرگ معاويه ـ بر پايه شواهد گوناگون تاريخى ـ هنگامى به كوفيان رسيد كه امام (ع) وارد مكّه مكرمه شد، يا در مسير راه بود.

از هـمـه آنـچـه در ايـن قـضـيـه گـفتيم نتيجه مى گيريم : هنگامى كه امام (ع) در مدينه بود ـ در فـاصـله مـيـان اعـلام خـوددارى از بـيعت با يزيد تا خروج از آن شهر ـ هيچ نامه اى كه حاكى از آگـاهـى كـوفـيـان از مـرگ معاويه و دعوت از امام نزد خودشان باشد، به ايشان نرسيد؛ و همين طور از مكّه و يا هيچ شهر ديگرى .

در آستانه مكّه مكرمه

روايت الفتوح مسير حركت امام حسين (ع) با كاروان شهادت را از مدينه تا اطراف مكّه و جايى كه كـوه هـاى شـهـر ديـده مـى شـود دنـبال مى كند و مى گويد: و رفت تا به مكّه رسيد، چون از دور چشمش به كوه هاى مكّه افتاد، آغاز به تلاوت اين آيه شريفه فرمود:

(وَ لَمَّا تـَوَجَّهَ تـِلْقـَاءَ مـَدْيـَنَ قـَالَ عـَسـَى رَبِّى اءَنْ يـَهـْدِيـَنـِى سـَوَاءَ السَّبِيلِ(642))(643)

در روايت اخبار الطوال آمده است :

(آن گـاه عـنـان [مـركـبـش را] رهـاكـرد و رفـت تـا بـه مـكـّه رسـيـد و در شـعـب عـلى (ع) فـرود آمد...).(644)

و روايت ابن عساكر مى گويد:

(آن گاه حسين (ع) در خانه عباس بن عبدالمطلّب فرود آمد...).(645)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1015.txt">پاورقی 1 الی 200</a><a class="text" href="w:text:1016.txt">پاورقی 201 الی 400</a><a class="text" href="w:text:1017.txt">پاورقی 401 الی آخر</a></body></html>1-درباره اصل اشتقاق اين واژه گفته شده است : منافق را از آن رو منافق مى خوانند كه مانند مـوش صـحـرايى رفتار مى كند. لانه اين حيوان دو سوراخ دارد. يكى نافقاء كه آن را پنهان مى دارد و ديـگـرى قـاصـعـاء كـه آشكار است . هرگاه كه مورد حمله قرار گيرد از قاصعاء وارد مى شـود و از نـافـقـاء خـارج مى گردد. منافق نيز چنين رفتارى دارد. در ظاهر وارد اسلام مى شود و سپس به شكلى ديگر از آن خارج مى گردد (لسان العرب ماده نفق).

راغـب در كـتـاب مفردات (ص 502) درباره معناى نفاق گويد: نفاق وارد شدن به شرع از درى و خارج شدن از آن از درى ديگر است . از اين رو خداوند فرموده است ؛ (اِنَّ الْمُنافقين هم الفاسقون )يعنى منافقان از شرع بيرونند.

2-السيرة النبويه ، ابن هشام ، ج 2، ص 66.

3-كسانى كه به ايشان كتاب آسمانى داده ايم ؛ او را مى شناسند، همان گونه كه پسران خود را مى شناسند [بقره (2)، آيه 146؛ انعام (6)، آيه 20.]

4-دلائل النبوه ، ابونعيم اصفهانى ، ص 252.

5-البـدايـه والنـهـايـه ، ج 3، ص 140ـ146؛ دلائل النبوه ، ص 248ـ249.

6-البدء والتاريخ ، ج 5، ص 77.

7-دلائل النّبوه ، اصف