 پدرم در ساحل رود فرات در صفين به من آموخت كه :
((فَالْمَوْتُ فِى حَياتِكُمْ مَقْهُورينَ وَالْحَيوةُ فِى مَوْتِكُمْ قاهِرِينَ)) .(13)حاكم شهر نيرنگ
((دارالاماره )) بر شهر كوفه سايه افكنده است ... كركسى ترسناك بر لاشه آن نشسته است . كلاغى اسطوره اى آواز مى خواند و سرها و دستهايى بريده و قطع مى گردند. گرگهاى گرسنه از دور زوزه مى كشند... و سگهاى حريص بانگ برآورده اند... و شبى سياه و تاريك ، اسرارآميز و مشكل ساز... و مردى ((ارقط))(14) و بى اصل و نسب به نام ((ابن زياد بن ابيه ))... فرزند شبى مست ... ارقط در آن شب همه را هراسان و وحشت زده كرده است . شيطانى سركش كه مى انديشد و تدبير مى كند. مرگ بر او باد كه چه مى انديشد!... به چنگالهاى يك لاشخور مى آويزد... به لشكريانى كه از شام مى آيند مى ترساند... قبايل به اطاعت در آمده اند... و گردنها خم گشته و سرها بريده مى شوند...
به ((هانى بن عروه )) رومى كند و با خشم فرياد مى زند:
- تو ((فرزند عقيل )) را در خانه خود پناه داده ، براى او اسلحه فراهم مى كنى ؟
هانى با وقار پاسخ مى دهد:((بهتر آن است كه تو به شام بروى . اكنون كسى به اين جا آمده كه براى حكومت از تو و اربابت سزاوارتر است )).
ابن زياد از خشم منفجر مى شود:
- به خدا قسم از من جدا نمى شوى مگر اينكه او را نزد من بياورى .
او با آرامشى به استوارى كوه پاسخ مى دهد...
- به خدا قسم اگر زيرپاى من باشد پاهاى خود را بلند نخواهم كرد.
- تو را خواهم كشت .
- در اين صورت برق شمشيرهايى فراوان را اطراف خويش خواهى ديد.
ارقط بر پيشواى قبيله ((مراد)) حمله مى آورد و موى او را مى گيرد و مى كشد و بر او ضربه اى محكم فرود مى آورد و بينى او را مى شكند.
اى كوفه !... اى شهر شگفت !... اى هرزه هرجايى !... اى شهره بدنامى كه هرروز در پى يافتن شوهر ديگرى هستى !... چرا فرزندان خود را رها مى كنى ؟ اى شهر نيرنگ ! مسلم كجاست ...
اسبانِ گشتى در شهر، مى چرخند... شهر هراس ... شهر خيانت ... در جستجوى مردى از شهر مكّه و مدينه به نام ((مسلم )) هستند... كسى كه به حقيقت مسلم بود.
- چرا در جستجوى اويند؟
- چون او اشياء ممنوعه حمل مى كند... اشياء بسيار مهم ... شمشيرى علوى ... قلبى حسينى ... او انقلاب را مخفيانه با خود آورده است ...
- در اين دل شب كه مردم همه در خوابند؟!
چشمانى سرخ از شهر مراقبت مى كنند... و ((مسلم )) در منزل ((طوعه )) است ... مردى كه همه راهها بر او بسته شده و زمين با آن همه وسعت بر او تنگ شده و جز شمشيرى تيز كه در دست اوست ، پناهگاهى ندارد.
و طوعه ... پيره زنى ناتوان ... به شيرى زخمى از شيران محمّد مى نگرد... دسته شمشير خود را در دست گرفته است . سپيده دم برآمده ، اكنون بايد زندگى او به پايان برسد.
آنان زياد بودند... صد نفر يا بيشتر.
- اى كنيز خدا! نگران مباش ... وقت ديدار فرا رسيده است . عمويم اميرمؤ منان را در خواب ديدم كه به من گفت : ((تو فردا با من هستى ...)).
گرگها منزل طوعه را محاصره كرده اند و شمشير علوى مانند برق آسمان مى درخشد... و صداى رعدآساى مسلم برخاسته است :
اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً
وَاِنْ رَاءَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكْراً(15)
مرد غريب كه از ريگستان حجاز آمده در شهرى كه شهره به نيرنگ است ، به تنهايى مى جنگد و مردانى كه ديروز به او لبخند مى زدند، امروز دندانهاى زهرآلود خود را به او نشان مى دهند... دندانهاى آلوده به چرك و خون .
و ((ابن اشعث )) يارى مى طلبد و فرياد مى زند: جنگجو مى خواهم ... جنگجو. و كاخ حكومتى ناباورانه خواسته او را رد مى كند و پيام مى دهد:
- واى بر تو! او يك نفر است .
- آيا مى پندارى كه مرا به جنگ يكى از بقّالان كوفه فرستاده اى ؟... اين يكى از شمشيرهاى محمّد است .
شمشيرها از شكستن شمشير او ناتوان هستند... و آن مرد همچنان به تنهايى مى جنگد... با قدرتى اسطوره اى مى رزمد... زخمهايى كه خون از آن جارى است ... تشنگى ... خستگى ... همه چيز در مقابل ديدگانش ‍ غبارآلود شده است ... و نيزه ها مرتب فرود مى آيند... نيزه هاى نيرنگ . خنجرهاى زهرآلود در پيكر او فرو مى روند و كوه فرو مى افتد. جسد او تحمل اراده پولادين او را ندارد. وقتى كه شمشيرش را از دستش مى گيرند اشك از چشمانش جارى مى شود و همه ناظران شگفت زده مى شوند... رمز گريه او را نمى دانند .(16)قافله سالار عشق
كاروان ، بيابان را درمى نوردد... و انبوه ستارگان در آسمان انوار ضعيفى را مى افشانند... ريگها در پرتو آن مى درخشند... و كاروانى كه از كاروان حاجيان جلو زده و مكّه را ترك گفته ، در ميان درّه ها به آرامى حركت مى كند... و صداى به هم خوردن خارها اسرار شب را فاش ‍ مى كند.
مردى كه قصد عمره دارد در ((صفاح )) با كاروان برخورد مى كند.
- تو كيستى ؟
- ((فرزدق بن غالب )).
- وه ! چه معروف و برجسته اى .
- تو برجسته تر و معروف تر از منى . تو فرزند رسول خدايى .
از كوفه سؤ ال مى كند... از پايتخت حكومت پدر و برادرش .
- دلهايشان با تو و شمشيرهايشان بر ضدّ تو است .
اينها چه دلهايى هستند كه بازوان آنان را يارى نمى كنند. دلهاى ترسناك دلهايى مرده هستند... قطعاتى گوشت سرد و يخ ‌زده اند.
و حسين در سرزمينى در ((ذات عِرق )) نشسته است و نامه اى را مى خواند... و در مقابل ديدگانش بيابانى بى انتها و به هم پيوسته است ... بيابانى با شنزارهايى بى نهايت ... و تاريخ در كنار او سرگردان است و نمى داند كه سرنوشت آن چه خواهد شد و مردى كه چند روز قبل در كوفه بوده ، به او مى رسد...
آن مرد سر خود را با تاءسف تكان مى دهد...
- شمشيرها با بنى اميه و قلبها با تو هستند.
- راست مى گويى .
- چه مى خوانى اى فرزند رسول خدا؟!
- نامه اى از اهل كوفه كه قاتل من خواهند بود... در اين صورت حرمت حريم الهى را درهم شكسته اند.
- تو را به خدا! حرمت عرب را حفظ كن .(17)
مرد راه خود را گرفت و رفت ... و تاريخ نيز پس از آگاهى از سرنوشت خويش به راه خود ادامه داد... حركت او به سمت كوفه بود؛ ولى با اندكى اختلاف جهت .
آن جا در مقابل نهر، ملاقات صورت خواهد گرفت ... تاريخ در آن سرزمين يكى از شهرهاى جاويد خويش را بنا خواهد كرد.
و در ((خزيميه )) شتران سرهاى خود را برمى گردانند... اندكى مى ايستند... به نداى شگفت انگيز هاتفى گوش فرا مى دهند كه چنين مى سرايد:
اَلا يا عَيْنُ فَاحْتَفِلى بِجُهْدٍ
فَمَنْ يَبْكى عَلَى الشُّهَداءِ بَعْدى
عَلى قَوْمٍ تَسُوقُهُمُ الْمَنايا
بِاَقْدارٍ اِلى اِنْجازِ وَعْدٍ(18)
و حسين نجوا كنان مى گويد:
((اين قافله حركت مى كند و مرگ با شتاب به سوى آن مى آيد)).
- اى پدر! آياما برحق نيستيم ؟
حسين به فرزند بزرگ خويش مى نگرد... شوق ديدار جدّش در او برانگيخته مى شود.
- آرى ؛ به خدايى كه بازگشت همه بندگان به سوى اوست .
- چون بر حقّيم از مرگ پروايى نداريم .
و اشك در ديدگانش از شوق ديدار جدّش حلقه مى زند.
حسين در ((ثعلبيه )) به مردى كه بر سر دوراهى قرار گرفته و نمى داند كدام راه را برگزيند، مى گويد:
((اى برادر عرب ! اگر در مدينه تو را ديدار كنم جاى پاى جبرئيل را در خانه خود به تو نشان مى دهم ...)).
مرد، سرگردان در پى نجات است و نمى داند كه كدام راه را بپيمايد؟... راه حسين يا راه ز