هانى ، ص 70.

8-البدء والتاريخ ، ج 5، ص 82؛ مستدرك الحاكم ، ج 3، ص 396 والبدايه والنهايه ، ج 3، ص 29.

9-المـصـنف ، عبدالرزاق ، ج 10، ص 313 ـ 314؛ ابن ابى شيبه نيز در كتاب مصنف خويش آن را آورده اسـت : ج 9، ص 47، شـمـاره 6472، چـاپ بـمـبـئى ، هـنـد؛ نـيـز ر. ك . مـسند احمد بن حنبل ، ج 3، ص 387.

10-المصنف ، عبدالرزاق ، ج 6، ص 113ـ114، شماره 10165.

11-نـهـج الحـق و كـشـف الصـدق ، ص 305ـ306. ابن كثير نيز در تفسير خويش (ج 2، ص 68) مـطـلب را ايـن گـونـه نـقـل كرده است : (سدّى يادآور شده است كه اين آيه درباره دو مردى نـازل شـده اسـت كه يكى از آنها پس از جنگ احد به دوستش گفت : اما من نزد اين يهودى مى روم و بـه او پـنـاهـنـده مـى شـوم و به كيش او درمى آيم ، باشد كه در دوران سختى بر حالم سودمند باشد و ديگرى گفت : من نزد فلان نصرانى در شام مى روم و به او پناهنده مى شوم و به كيش او درمـى آيـم ...) خـازن در تـفـسـيـر (لبـاب التـاءويـل فـى مـعـانـى التـنـزيـل ) خـويش مطلب را چنين نقل كرده است : (سدّى گويد: چون جنگ احد روى داد... مردى از مـسـلمـانـان گـفـت : مـن بـه فلان يهودى مى پيوندم ... و ديگرى گفت : من به فلان نصرانى از اهـل شـام مـى پـيـونـدم .) بـغـوى نـيـز در تـفـسـيـر خـويـش بـه نـام (مـعـالم التـنـزيـل ) كـه در حـاشـيـه تـفـسـيـر خـازن بـه چـاپ رسـيـده اسـت ، ايـن مـطـلب را نقل كرده است .

12-تفسير الميزان ، ج 19، ص 289.

13-همان .

14-حـتـى با فرض اين كه بگوييم رسول خدا (ص) خود فرمان به بازگشت آنها داد، و از ورود بـه سـپـاه اسـلام بـاز داشـت ـ چـنـان كـه در بـرخـى نـقـل هـا آمـده است ـ باز هم استدلال به قوت خود باقى است ؛ و در ضمن اين روايت ها حاكى از آن است كه شمارشان هفتصد تن بوده است .

15-نساء (4)، آيه 61.

16-ر. ك . مفردات راغب اصفهانى .

17-بـراى شـنـاخـت آن دسـتـه از حـافـظـان اهـل تـسـنـن كـه ايـن روايـت را نقل كرده اند، ر. ك . المراجعات ، ص ‍ 110ـ112.

18-مـقـصـود ايـن حـديـث شـريـف نـبـوى اسـت كـه مـى فـرمـايـد: (سـتـارگـان امـان اهل آسمان و خاندان من امان اهل زمين اند).

19-بـراى آگـاهـى دربـاره ايـن احـاديـث شـريـفـه و شـنـاخـت راويـان آنـهـا از حـفـاظ اهـل سـنّت ، ر. ك . (المراجعات )، (عبقات الانوار فى امامة ائمة الاطهار) و (نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار).

20-سـنـن اءبـى داود، ج 2، ص 286 (بـاب فـى كـتاب العلم )؛ مسند احمد: ج 2، ص 162؛ حـاكـم نـيـشـابـورى نـيـز ايـن روايـت را در المـسـتـدرك ، ج 1 ص 104ـ106 بـا اسـنـاد مـتـعـدد نـقـل كرده در يكى از آنها گفته است : اين حديث داراى اسنادى است صحيح كه در نسخه هاى حديث از رسول خدا(ص) اصل است . اما آن دو آن را نقل نكرده اند.

در امتداد فعاليت براى ايجاد ترديد درباره عصمت پيامبر(ص) و شخصيت آن حضرت ، افتراهاى فراوان ديگرى وجود دارد كه كتاب هاى (صحيح ) و (مسندها) از آن ها پر است و دشمنان اسلام در گذشته و حال براى اسائه ادب به ساحت رسول خدا(ص) از آنها استفاده برده و مى برند؛ هـمـان كـارى كه اخيرا سلمان رشدى مرتد در كتاب آيات شيطانى خويش انجام داد. در اين جا به برخى ديگر از روايات همسو با روايت نقل شده در متن اشاره مى كنيم .

الف ـ در اين كه رسول خدا(ص) به خشم مى آمد و لعنت مى كرد و دشنام مى داد و كسانى را بى جـهـت مـى آزرد و سـپـس ‍ از خـداوند مى خواست كه اين برخورد او، موجب تزكيه آن شخص گردد) [بـخـارى ، ج 8، ص 77، كـتـاب الدعـوات ، باب قول النبى من آذيته ؛ مسلم ، ج 4، ص 2007، كـتـاب البـر والصـله ، بـاب مـن لعـنـه النـبـى (ص)].رسول خدا(ص) كجا و اين افترايى كه در خور مؤ منان عادى هم نيست ، مگر نه اين است كه خداى مـتـعـال در سـتـايـش آن حـضـرت مـى فرمايد: (وَإ نَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ). غرض از چنين بهتانى اثـبـات ادعـاى مـظـلومـيـت افـراد بسيار زيادى است كه پيامبر(ص) آنان را لعنت كرده است ؛ و مى خواهند كه بدين وسيله دامن آنها را پاك گرداند.

ب ـ (پـيـامـبـر(ص) چـنـان مـسـحـور شـد كـه خـيـال مـى كـرد كـارى را انـجـام داده اسـت و حـال آن كـه انـجـام نداده بود). [بخارى ، 4، 122 كتاب بداء الخلق باب صفة ابليس وجنوده ؛ مـسـلم ، ج 4، ص 1719، ح 43]. ايـن بـيـان ، اوج تـشـكـيـك دربـاره هـمـه چـيـزهـايـى است كه از رسـول خدا(ص) نقل شده است ؛ و هدف آن ، بى ارزش ساختن احاديث مربوط به خلافت و جايگاه و مـنـزلت ويـژه اهـل بـيـت در سـخـنـان رسـول خـدا (ص)؛ و نـيـز اسـقـاط كامل حجيت قول و فعل آن حضرت است .

ج ـ(ايـن كـه رسول خدا (ص) هنگامى كه شنيد مردى در مسجد قرآن مى خواند، فرمود: خدا او را رحـمـت كند، آيه هاى فلان فلان را كه از سوره هاى فلان و فلان انداخته بودم به يادم آورد.) [بخارى ، ج 3، ص 172؛ مسلم ، ج 1، ص 543 ح 224] اين سخن نه تنها اعتماد به بيان نبوى را از بـيـن مـى بـرد و در آن طـعن وارد مى سازد و عصمت پيامبر(ص) را در زمينه تبليغ از سوى خـداونـد متعال مخدوش مى سازد. بلكه بر منزه بودن ساحت قرآن كريم از نقصان و كاستى نيز خـدشـه وارد مـى سـازد. زيـرا مـمـكـن اسـت كـسـى بـگـويـد: هـرگـاه كـه خـود رسـول خـدا(ص) ـ العـيـاذ بـالله ـ اعـتـراف دارد كـه بـه دليل فراموشى ، آيه هاى فراوانى را از فلان سوره انداخته است ، پس ما چگونه يقين كنيم كه آيه هاى قرآنى ديگرى به خاطر چنين نسيانى از كاستى مصون مانده اند.

بـبينيد كه چگونه مخالفت و افتراى به رسول خدا (ص) و اعراض از او آن هم به منظور دفاع از كـسـانـى كـه خـداونـد بـر آنان خشم گرفته است ، به طعن وارد كردن به عصمت و قداست آن حضرت مى انجامد! موضوعى كه ضرورتا به طعن در عصمت و قداست قرآن نيز خواهد انجاميد.

21-تـذكـرة الحـفـاظ، ذهـبـى ، ج 1، ص 5؛ كـنـز العمال ، ج 10، ص 285 / شماره 29460.

22-تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 2ـ3.

23-مستدرك حاكم ، ج 1، ص 110.

24-تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7.

25-مـسـنـد احـمـد بـن حـنـبـل ، ج 1، ص 65؛ هـمـچـنـيـن ذهـبـى در تذكرة الحفاظ (ج 1، ص 7) نقل مى كند كه معاويه مى گفت : (به سراغ حديث هاى روزگار عمر برويد، زيرا كه او مردم را از نقل احاديث پيامبر(ص) مى ترساند.)

26-شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 11، ص 15.

27-ايـن تـعـبـيـر است كه خود رسول خدا (ص) درباره آن وصيت به كار برده است ؛ و اين تعبير در رواياتى كه حافظان اهل تسنن درباره مصيبت روز پنج شنبه [روز وفات پيامبر(ص)]نقل كرده اند آمده است .

28-شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 12، ص 97.

29-مـانـنـد اين فرموده خداى متعال : (وَ اِ ذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعـَدَنـَا اللّهُ وَ رَسـُولُهُ اِلاّغـُرُوراً) (و هـنـگـامـى كـه مـنـافـقـان و كـسـانـى كـه در دل هـاى شـان بـيـمـارى اسـت مـى گـفـتند: (خدا و فرستاده اش جز فريب به ما وعده اى ندادند)(احزاب (32)، آيه 12).

و ايـن آيه شريفه كه مى فرمايد: (إِذْ يَقُولُ الْمُن افِقُونَ وَ الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤِلاءِ ديـنـُهـُمْ) آن گاه كه منافقان و كسانى كه در دل هايشان بيمارى بو