خدا سوگند هيچ امر ناگوارى به تو و خاندانت نخواهد رسيد تا وقتى كه خون در رگهاى ما جارى است !
آسمان درهاى خود را گشوده است و مردان عروج مى كنند. ((ابوثمامه )) با سينه اى مالامال از خون سرخ در معراج پيشقدم مى شود. و چه زود به آسمان پرواز مى كند؛ در حالى كه بركه اى از خون سرخ را پشت سر خود به جا گذارده است .
و در پى او ((زهير)) پيش مى آيد؛ دستش را بر كتف حسين مى گذارد و چنين مى سرايد:
اَقْدِمْ هُدي تَ هادِياً مَهْدِيّاً
فَالْيَوْمُ اَلْقى جَدَّكَ النَّبِيّا
وَحَسَناً وَالْمُرْتَضى عَلِيّاً
وَذَاالْجَناحَيْنِ الْفَتَا الْكَمِيّا
وَ اَسَدَ اللّهِ الشّهيدَ الحَيّا(43)
- من نيز بعد از تو آنان را ملاقات خواهم كرد.
و چقدر سريع به يارانش ملحق مى گردد. كاروان آسمان را مى پيمايد... گام بر فرق ستارگان و افلاك مى گذارد... در عروج ملكوتى بى نظير، حسين كنار پيكر زهير مى ايستد و با اندوه مى گويد:
((لا يُبْعِدَنَّكَ اللّهُ يا زُهَيْرُ وَلَعَنَ قاتِلِيكَ لَعْنَ الَّذينَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَخَنازِيرَ)).(44)
و ((نافع جملى )) آماده عروج مى شود؛ پس به قلب قبايل مى زند. از هر سو باران سنگ به سوى او باريدن مى گيرد. هر دو بازوى وى مى شكند و اسير مى گردد. خون از زخمهاى او مى ريزد، پيكرش را با رنگى بر افروخته رنگين مى سازد.
ابن سعد با لحنى كه حاكى از احترام عميق به شجاعت نافع است مى گويد:
- چه چيز تو را وادار كرد كه چنين كنى ؟
- خداى من مى داند كه قصدم چه بوده است .
- مى بينى به چه روزى افتاده اى ؟
- به خدا سوگند! غير از تعداد مجروحان دوازده نفر از شما را كشتم و خودم را سرزنش نمى كنم ... و اگر فقط يك بازو براى من باقى مانده بود، نمى توانستيد مرا اسير كنيد.
((ابرص )) شمشير خود را كشيده و كينه در چشمانش برق مى زد... نافع با آرامش مى گويد:
- اى شمر به خدا! اگر مسلمان هستى براى تو بسيار سهمگين است كه خدايت را ملاقات كنى در حالى كه خون ما را به گردن دارى ... سپاس ‍ خداى را كه آرزوهاى ما را به دست بدترين خلق خود برآورده ساخت ...
ابرص شمشير خود را با قساوت تمام فرود مى آورد و سر بر روى شنزارها قرار مى گيرد و چشمان وى به سوى عالم بى انتها مى نگرد و لبخندى آرام بر لبهاى خشكيده اش نقش مى بندد.
مردى از قبايل فرياد مى زند:
- اى برير! رفتار خدا را با خودت چگونه يافتى ؟
برير در حالى كه به آن سوى غبار زمان مى نگرد پاسخ مى دهد:
- خداوند با من به خوبى رفتار كرد و تو را به كيفر مى رساند.
- دروغ گفتى و پيش از اين دروغگو نبودى . ياد مى آورم روزى را كه در ((بنى لوذان )) با هم قدم مى زديم و تو مى گفتى : معاويه گمراه و على بن ابيطالب امام هدايت است .
- آرى ، اقرار مى كنم كه اين رأ ى من است .
- و من گواهى مى دهم كه تو از گمراهانى .
- بيا با هم مباهله كنيم تا خدا بر دروغگو لعنت فرستاده و او را بكشد.
دستهايى به همراه دلها متوجه آسمان گشته درخواست پيروزى مى نمايند و دستهاى خشك شده اى نيز بلند مى شوند:
(...فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ اْلا خَرِ...) .(45)
و نبرد شروع مى شود... بُرير شمشير خود را صاعقه وار فرود مى آورد... مردى كه دچار لعنت شده ، بر زمين مى افتد؛ گويا كه از كوهى بلند پرتاب شده است .ملائكه گريان
((ابى الصباح كنانى ))، مى گويد:
از حضرت امام صادق (ع ) شنيدم كه مى فرمود:
در طرف شما قبرى است كه هيچ مكروب و اندوهگينى به زيارت آن نمى رود، مگر آنكه خداوند متعال اندوهش را بر طرف كرده و حاجتش را روا مى سازد و از روزى كه آن حضرت شهيد شدند چهار هزار فرشته كه جملگى ژوليده و غبار آلود و گرفته هستند اطراف قبر مطهّرش بوده و تا روز قيامت بر آن جناب مى گريند و كسى كه او را زيارت كند فرشتگان تا وطن و ماءوايش ‍ مشايعتش كرده و اگر مريض و بيمار شود عيادتش كنند و اگر بميرد جنازه اش را تشييع نمايند.(70)

ارواح طيبه عصمت بزيارت حسين (ع )
جناب حاج ملا على كازرونى رحمة اللّه عليه كه يكى از افراد و با ايمان با اخلاص بود نقل فرمود: شب 23 ماه رمضان بالاى منزل تنها احياء داشتم كه هنگام سحر ناگاه حالت سستى و بى خودى به من دست داد.
در آن حال متوجه شدم كه تمام عالم اعلاء مملو از جمعيت و غلغله است و سر و صداى فراوانى است از صدائى كه فصيحتر و به من نزديكتر بود، پرسيدم تو را به خدا تو كيستى ؟ فرمود: من جبرائيل هستم ، گفتم : چه خبر است امشب ؟ فرمود: حضرت بى بى عالم فاطمه زهراء با مريم و آسيه و خديجه و كلثوم (هنّ) براى زيارت قبر حضرت سيدالشهداء(ع ) مى روند.
و اين جمعيت ارواح پيغمبران و ملائكه هستند.
گفتم : براى خدا مرا هم ببريد، فرمود: زيارت تو از همين جا قبول است و سعادتى داشتى كه اين منظره را ببينى .
حضرت آية اللّه شهيد دستغيب فرمود براستى حاجى مزبور علاقه شديدى به حضرت سيدالشهداء (ع ) نصيبش شده بود كه در همان مجلس دو ساعتى چند مرتبه كه اسم مبارك حضرت را مى برد بى اختيار گريان و نالان مى شد
و تا چند دقيقه نمى توانست سخن بگويد و فرمود: من طاقت ذكر مصيبت آن حضرت را ندارم .(71)
اين دل تنگم عقده ها دارد
گوئيا ميل كربلا دارد
قلب سوزانم ، ناله ها دارد
چشم گريانم اشكها دارد
اين دلم يارب كربلا خواهد
چون حسين (ع ) نام دلربا دارد
قلب من سوزد بر شهيدى كه
فاطمه بهر او عزا دارد
مى رود بوسد، آن مزارى كه
تربت پاك جان فزا دارد
تربت پاك شاه مظلومان
بهر بيماران ، بس شفا دارد
پر زند اين دل در هواى او
كه شهيدان باوفا دارد
بر ابوالفضلش ديده مى گريد
كه دو دست از تن او جدا دارد
مى رود بيند قاسم نا شاد
دستها را از خون حنا دارد
بر على اصغر، اين دلم سوزد
كز دم پيكان ، ناله ها دارد
ميرود بيند تا على اكبر
پيكرى پر خون ، از جفا دارد


نصرانى مهمان
حاجى طبرسى نورى رضوان اللّه عليه نقل مى كند:
در بصره يك تاجر نصرانى بود كه سرمايه زيادى داشت كه از نظر معاملات تجارتى بصره گنجايش سرمايه او را نداشت شريكهايش از بغداد نوشتند سزاوار نيست با اين سرمايه شما در بصره باشيد خوبست وسيله حركت خود را به بغداد فراهم كنيد زيرا بغداد توسعه معاملاتش خيلى بيشتر است .
مرد نصرانى مطالبات خود را نقد كرده و با كليه سرمايه اش به طرف بغداد حركت نمود.
در بين راه دزدان به او بر خورد كردند و تمام موجوديش را گرفتند چون خجالت مى كشيد با آن وضع وارد بغداد شود ناچار پناه به اعراب باديه نشين بُرد و به عنوان مهمانى در مهمانسراى اعراب كه در هر قبيله اى يك خيمه مخصوص مهمانان بود به سر بُرد.
بالاخره به يك دسته از اعراب رسيد كه در ميان آنها جوانانى بودند بر اثر تناسب اخلاقى كم كم با آنها انس گرفت چندى هم در مهمانسراى آن دسته ماند.
يك روز جوانان قبيله او را افسرده ديدند علت افسردگى اش را سئوال نمودند؟ گفت : مدتى است كه من در خوراك تحميل بر شما هستم از اين جهت غمگينم .
باديه نشينان گفتند: اين مهمانسرا مخارج معينى دارد كه با بودن و نبودن تو اضافه و كم نمى گردد و بر فرض رفتنت اين مقدار جزء مصرف هميشگى ميهمانان خانه ماست .
تاجر وقتى فهميد توقف آن در آنجا م