)).
قبايل در او خون بَدر و حُنين را مى بينند... از هر سو به وى حمله ور مى شوند. و همينكه صحابى پير روى زمين مى افتد و صورتش بر روى خاك قرار مى گيرد، احساس مى كند كه بر صورت پيامبر بوسه مى زند.
بيابان از ضربات نعل اسبان فرياد مى كند و ريگها خون مى نوشند و ((هل من مزيد)) مى سرايند... و قبايل ، مستانه به انتقام خونهاى گذشته مى پردازند... گذشته هاى بسيار دور.
فرات جارى است ... با امواجى خروشان ، گويا به آنچه در سواحل آن اتفاق مى افتد، بى اعتناست يا شايد شتابان قصد فرار دارد... نمى خواهد صحنه هاى هولناك را ببيند... يا شايد مى خواهد براى دريا قصه صحرا و تشنگى و حسين را بسرايد.
از اصحاب حسين هيچ كس باقى نمانده است ... همه با وى خداحافظى كرده و رفته اند... با حسين هيچ كسى جز خاندانش باقى نمانده است ... على اكبر جلو مى آيد... روزگار، خشم پيامبران را ذخيره كرده است ... پدر با فرزند خويش با چشمانى غمزده و گريان چون ابر بهار خدا حافظى مى كند.
اشكهاى حسين مى ريزد. و با نوايى شبيه آهنگ ناودان در هنگام ريزش ‍ باران فرياد مى زند:
((قَطَعَ اللّهُ رَحِمَكَ يَابْنَ سَعْدٍ كَما قَطَعْتَ رَحِمِى وَلَمْ تَحْفَظْ قَرابَتِى مِنْ رَسُولِ اللّهِ... وَسَلّطَ عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ عَلى فَراشِكَ)).(48)
على اكبر به بيشه شمشيرها و نيزه ها نفوذ مى كند... و حسين صورت خود را بلند مى كند... به آسمان مى نگرد:
((اَللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ اِلَيْهِمْ اَشْبَهُ النّاسِ بِرَسُولِكَ مُحَمَّدٍ خَلْقاً وَخُلْقاً وَمَنْطِقاً وَكُنّا اِذَا اشْتَقْنا اِلى رُؤْيَةِ نَبِيِّكَ نَظَرْنا اِلَيْهِ. اَللَّهُمَّ فَامْنَعْهُمْ بَرَكاتِ اْلاَرْضِ)).(49)
فرزند على در جنگل متراكم نيزه ها پيشروى مى كند... و گهگاهى برق شمشير خشمگينانه اش مانند شعاع صاعقه بين توده هاى متراكم ابر، نمايان مى شود... ابرهاى پر از رعد.
((مُرّة بن منقذ)) نيزه خود را حركت مى دهد و طوفان عصبيّت در درون او به پا مى خيزد... تعصّب جاهلى :
- اگر پدرش را به عزايش ننشانم ، گناه عرب بر گردن من باشد.
نيزه وحشى جسد نور نبوى را درهم مى شكند. على گردن اسب خود را مى گيرد؛ اسب او را در دل جنگل متراكم نيزه ها و شمشيرها كشانيده است ... و قبايل وحشى او را محاصره مى كنند و كلمات على اكبر مانند فواره عشق ازلى مى جوشد:
((عَلَيْكَ مِنِّى السَّلامُ أ با عَبْدِاللّهِ، هذا جَدّى قَدْ سَقانِى بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لااَظَمأُ بَعْدَه ا وَهُوَ يَقُولُ اِنَّ لَكَ كَأْساً مَذْخُورَةً)).(50)
وقتى كه پدر مصيبت زده مى رسد، پسر به دور دست سفر كرده است ... خيلى خيلى دور... و در چشمانش كاروانهايى از مسافران كوچ كرده پديدار هستند.
از زخمهاى پيكر نبوى خون جارى است . حسين كف دست خود را از چشمه هاى حيات پر مى كند و سپس به آسمان پرتاب مى نمايد... قطرات خون سرخ به فضاى بى انتها بالا مى رود... به ستارگانى تبديل مى شود كه نبض آرزوهايند. در شعاع خويش كاروانهايى را كه در آينده متولّد مى شوند، هدايت مى كنند.
- ((عَلَى الدُّنْيا بَعْدَكَ الْعَفا ما اَجْرَأَهُم عَلَى الرَّحْمنِ وَعَلى انْتهاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ)).(51)
پرچم همچنان با قدرت تمام در اهتزاز است ... انقلاب را اعلام مى كند... شورش ... عصيان ... خونها جارى هستند... ريگها را سيراب مى كنند... در آنان روح مى دمند و اسرارى را در آن منتشر مى سازند كه هيچ كس آن را درك نمى كند.
- آيا ديده ايد كه ماه بر روى زمين راه برود؟!
تاريخ با شگفتى نجوا كنان مى گويد در حالى كه ((قاسم بن الحسن )) را مى بيند... جوانى كه هنوز به سن بلوغ نرسيده است . با آرامش خاصى گام بر مى دارد... پيراهن و شلوار و كفشى پوشيده است . در دست راست او شمشيرى است ... شمشير را در هوا به چرخش در آورده است . با فريبكاران مى جنگد... با آنان كه سوگندهايشان بى اعتبار است . بند كفش ‍ چپش باز مى شود. خم مى شود تا آن را ببندد... بى اعتنا به قبايلى كه او را در محاصره خود در آورده اند و چون فرفره بر گرد او مى چرخند.
سگ صفتى ، له له كنان بر او حمله مى آورد و ديگرى او را از اين اقدام باز مى دارد:
- از اين نوجوان چه مى خواهى ؟ آيا همين افراد كه او را در بر گرفته اند كافى نيستند؟
- بايد او را از پاى در آورد.
و يك شمشير جنايت فرود مى آيد و ماه دو قسمت مى شود.
- عمو جان !
حسين طوفانى ويرانگر به پا مى كند... طوفانى كه در آن آتش است . به سرعت بر قاتل فرزند برادرش شمشيرى آميخته با خشم مى كوبد. و قاتل از درد فرياد مى كشد. و لشكر مى خواهد او را از مرگ برهاند؛ پس لاشه اش زير سم اسبان قرار مى گيرد و همان جا گم مى شود و آرزوهاى پوچ او نيز چون خودش نابود مى شوند.
حسين كنار پيكر نوجوان شهيد مى ايستد:
- ((بُعْداً لِقَومٍ قَتَلُوكَ. خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ جَدُّكَ. عَزَّ - وَاللّهِعَلى عَمِّكَ اَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجِيبُكَ اَوْ يُجِيبُكَ ثُمَّ لا يَنْفَعُكَ)).(52)
- مرگ كاروان را مى ربايد و مسافران به آسمان عروج مى كنند... جانهايى شفاف كه پيكر ناسوتى خود را رها كرده و به جهان پر از نور كوچ نموده اند.
همراه حسين كسى جز علمدار باقى نمانده است . مردى كه او را ((ابوالفضل )) مى خوانند. پدرش ((ابوالحسن )) و مادرش ((اُم البنين )) بانويى از شجاعان عرب است .
پرچم در دست چپ او در اهتزاز است و در دست راست او شمشيرى برّان كه جان دشمن را مى ستاند.
در آن جا چشمانى از آن سوى خيمه ها نظاره گرند... به پرچم مى نگرند... مانند بادبان كشتى كه باد از هر سو آن را به حركت در آورده است .
سينه هايى كه از تشنگى مى سوزند و سرود آب مى سرايند و فرات را جنگلى از نيزه ها محاصره كرده است .
و ابوالفضل از خشم منفجر مى گردد وقتى كه صداى ناله دختر يا فرياد كودكى را مى شنود كه مى گويد: العطش !... العطش !... و چيزى جز سراب كه تشنه آن را آب مى پندارد، وجود ندارد.
پرچمدار از برادرش كه تنها مانده است سبقت مى گيرد... حسين به آخرين قربانى آسمانى مى نگرد.
- برادر! تو پرچمدار منى .
ابوالفضل كه از خشم بى تاب شده است مى گويد:
- سينه ام از اين منافقان تنگ شده است و مى خواهم انتقام بگيرم .
- اگر چنين است و هيچ راهى غير از اين نيست ، پس براى كودكان آب بياور.
ابوالفضل به سوى قبايل حركت مى كند... به سوى دل هاى سختى كه از سنگ سخت ترند... (...وَاِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَنْهارُ...) .(53)
- اى پسر سعد! اين حسين نواده رسول خداست ... اصحاب و خاندانش ‍ را كشتيد و اينك فرزندان و همسرانش تشنه هستند؛ پس به آنان آب بدهيد... تشنگى قلب آنان را سوزانده است و در عين حال مى گويد: بگذاريد به سوى روم يا هند بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم .
ابرص ، با صدايى شبيه به ناله شيطان مى گويد:
- اى پسر ابوتراب ! اگر تمام زمين آب باشد و در دست ما قرار گيرد، يك قطره آب به شما نخواهيم داد... مگر اينكه با يزيد بيعت كنيد.
كودكان شيون مى كنند... قلبهاى تشنه ناله سر مى دهند... لبهاى پژمرده فرياد مى زنند: العطش !... العطش !... و ف