ات جارى است ... و امواج آن بالا و پايين مى روند... مانند شكم مارهاى صحرايى .
پرچمدار بر روى اسب مى پرد... مشك را بر روى دوش نهاده ، در گوش او جملات پدرش در ساحل فرات طنين انداز است كه گفته بود: ((رَوُّوالسُّيُوفَ مِنَ الدِّماءِ،تَرؤ وُا مِنَ الْماءِ)) .(54)
ابوالفضل به سمت فرات حركت مى كند، در ميان بارانى از تير و شمشير... مردان قبايل از مقابل او هراسان فرار مى كنند... گويا از مرگ تلخ مى گريزند. سواره راه را مى شكافد بى آنكه از هزاران نفر كه او را زير نظر گرفته اند هراسى داشته باشد... در اعماق نخلستانى كه مانند مژگان حوريان ، ساحل فرات را دور زده اند پيشروى مى كند. ابوالفضل اسب خود را به آب مى زند. قطرات آب به بالا مى پاشد... شاخه هاى نخل به اهتزاز درآمده ، گويا از شجاعت وصولتى كه در آينده ، جاودانه به ثبت خواهد رسيد به وجد آمده اند.
آب زير قدمهاى او موج زنان جريان دارد و سواره تشنه ، كفى از آب بر مى دارد... ولى به ياد مى آورد قلبهايى را كه از تشنگى نزديك است پاره پاره شوند. و او آب را بر روى آب مى ريزد:
يا نَفْسُ! مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ هُونِى
وَ بَعْدَهُ لا كُنْتِ اَنْ تَكُونِى (55)
مَشك را پر از آب مى كند و بر پشت اسب خويش مى جهد و به سمت خيمه ها حركت مى كند. قبايل راه باز گشت را به روى او مى بندند در حالى كه ديدن مشك پر از آب آنان را به خشم در آورده است .
سواره ، حماسه مى آفريند و چنين مى سرايد:
لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذِ الْمَوْتُ زقا
حَتّى اُوارِى فِى الْمَصالي تِ لَقى
نَفْسِى لِسِبْطِ الْمُصْطَفَى الطُّهْرِ وَقى
اِنّى اَنَا الْعَبّاسُ اَغْدُو بِالسَّقا
وَلا اَخافُ الشَّرَّ يَوْمَ الْمُلْتَقى (56)
مردى از قبايل حيله اى به كار مى بندد و پشت نخلى پنهان مى شود... و در دست او شمشيرى است كه از ((ابن ملجم )) به ارث برده است .
شمشير مكر، ناگهان فرود مى آيد و دست راست او را در كنار نخلى قطع مى كند:
وَاللّهِ اِنْ قَطَعْتُم يَميِنى
اِنّى اُحامِى أ بَداً عَنْ دِينى
وَعَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقي نِ
نَجْلِ النّبِيِّ الطّاهِرِ اْلاَمِينِ(57)
ابوالفضل راه را مى شكافد. آرزوى وى رسانيدن آب به قلبهاى تشنه اى است كه از عطش بى تاب شده اند و آرزوى فصل بارانى را دارند.
شمشير نيرنگ ديگرى از پشت نخلى بلند مى شود و دست چپ او را قطع مى كند. پرچم مى افتد و قبل از آن شمشير علوى ... و ابوالفضل در ميان باران تير و شمشير راه را مى شكافد تا آن گاه كه تيرى مشك را پاره مى كند و آب مى ريزد. سوارى كه دو دستش قطع شده شور برگشتن به خيمه را ندارد و قبايل ، ديوانه وار گرد او جمع شده اند و مردى كه مرد نيست با عمود بر فرق او مى كوبد و سر او را مى شكافد و صدايى كه مژده صلح آينده را مى دهد بر مى خيزد:
((عَلَيْكَ مِنّى السَّلامُ يا اَباعَبْدِاللّهِ)).(58)
و از ميان خيمه ها، صدايى كه وزيدن طوفان را خبر مى دهد به گوش ‍ مى رسد: زينب و زنان و دختران ناله سر مى دهند: ((واضَيْعَتَنا بَعْدَكَ)).(59)
حسين نيز گريه كنان همين سخن را تكرار مى كند: ((واضَيْعَتَنا بَعْدَكَ)).آواى رحيل
وقت رفتن فرا رسيده است ... آخرين نواده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چشمان پر فروغ خود را به سمت ريگها تا افقهاى دور دست به حركت در آورده است .
بانوان و كودكان از ميان خيمه ها خارج شده اند... چشمانى اندوهبار به آخرين مرد مى نگرند... به آخرين رشته آرزو.
حسين با صداى بلند فرياد مى زند... تاريخ و انسانيت را مخاطب قرار مى دهد: ((هَلْ مِنْ ذابٍّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ؟ هَلْ مِنْ مُوَحّدٍ يَخافُ اللّهَ فِينا)) .(60)
و صداى او با ناله و گريه كودكان و بانوان درهم مى آميزد... و با اشك توأ م مى گردد... با خونها.
جوانى كه از بيمارى رنج مى برد بپا مى خيزد... خود و شمشيرش را به سوى ميدان مى كشاند... بر عصا تكيه مى دهد... جوانى كه پدرش او را براى روز ديگرى ذخيره كرده است .
حسين به خواهرش مى گويد: ((اِحْبِسيهِ لِئَلاّ تَخْلُوَ اْلاَرْضُ مِنْ نَسْلِ آلِ مُحَمَّدٍ)) .(61)
اندوه در خيمه ها مانند كلاغان به پرواز درآمده است ... بر قلبهاى شكسته نشسته است . از فاجعه اى هولناك كه بزودى اتفاق خواهد افتاد خبر مى دهد.
حسين براى خداحافظى مى ايستد... خدا حافظى با زمين ... خورشيد بر ريگها آتش مى بارد... و فرات جارى است ... قصد فرار دارد... و قبايل وحشى در پى انتقام خونهاى گذشته اند... گردبادى به هوا برخاسته است ... دوان دوان به دور دستها مى رود... از درون خود نداى كوچ مى شنود. عشق به سفر دارد.
و حسين رداى زيباى عروج در بر كرده است ... عمامه اى به رنگ گل بر سر گذاشته ، عباى پيامبر بر تن دارد... و شمشير او را با خود حمل مى كند.
قبايل از ديدن او از خودبى خود شده اند... دردرون آنان آتشِ انتقام ، شعله كشيده است ... چشمان آنان در انتظار شبيخونى بزرگ برق مى زند.
حسين جامه اى را طلب مى كند كه هيچ كس به آن رغبتى نداشته باشد تا در زير لباس خود بپوشد. براى او لباسى كوتاه مى آورند، با لبه شمشير آن را به دور مى افكند.
- اين از لباس ذلّت است .
جامه اى كهنه انتخاب كرده آن را با شمشيرش پاره نموده ، زير لباسهايش مى پوشد.
قبايل براى كشتن آخرين نواده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آماده شده اند... و او با كودكان و بانوان خداحافظى مى كند.
كودك شيرخوارش را در آغوش مى گيرد و او را مى بوسد و به آهستگى از روى حسرت مى گويد: ((بُعْداً لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ اِذا كانَ جَدُّكَ الْمُصْطَفى خَصْمَهُمْ)) .(62)
لبهاى كوچك او در جستجوى قطره اى آب هستند... در حالى كه فرات موج مى زند. در وسط بيابان چون مارى خروشان در حركت است . حسين كودك تشنه اش را جلو مى برد: ((اَلا قَطْرَةُ ماءٍ؟؛ آيا قطره اى آب وجود ندارد؟)).
و تير نيرنگى كه پيكان آن حامل پيام ذبح است ، رها مى شود. كودك دست كوچك خود را از قنداق بيرون مى آورد. و تا پايان هستى دستش همچنان دراز است ... از تاريخ و بشريت پرسشهايى دارد.
خونهاى شفاف ، سينه حسين را فرا مى گيرد... پدر كف دست خود را از فواره خون سرخ پر مى كند... و به آسمان مى پاشد. مسلسل خون به آسمان صعود مى كند... پرده هاى دور دست را پاره مى كند... قوانين زمين را درهم مى كوبد، حسين آهسته مى گويد:
((هَوَّنَ ما نَزَلَ بِى اَ نَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ تعالى ... اَللّهُمَّ اَنْتَ الشّاهِدُ عَلى قَوْمٍ قَتَلُوا اَشْبَهَ النّاسِ بِرَسُولِكَ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه و آله )) .(63)
گروهى از فرشتگان به پرواز درآمده اند... در بالهاى خويش بوى بهشت را حمل مى كنند.
- ((دَعْهُ يا حُسَيْنُ! فَاِنَّ لَهُ مُرْضِعاً فِى الْجَنَّة )) .(64)
حسين چون طوفانى خشمگين با شمشير خود به سمت قبايل حمله ور شده است :
اَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِي
آلَيْتُ اَلاّ اَنْثَنى (65)
پسر سعد كه آرزوهاى خود را برباد رفته مى بيند فرياد مى زند:
- اين فرزند على بن ابيطالب است ... اين فرزند كشنده عرب است . از هر سو به او حمله ور شويد. قبايل بر او هجوم مى آورند و با هزاران تير او را هدف قرار مى دهند و بين او و خيمه ها فاصله مى افكنند