. نواده پيامبر فرياد مى زند:
((...يا شِيعَة آلِ اَبِى سُفْيانَ! اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَكُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا اَحْرارا فِى دُنْياكُمْ وَارْجِعُوا اِلى اَحْسابِكُمْ اِنْ كُنْتُمْ عَرَباً كَما تَزْعُمُونَ)) .(66)
ابرص فرياد مى زند: اى پسر فاطمه چه مى گويى ؟!
- ((اَنَا الَّذى اُقاتِلُكُمْ وَالنِّساءُ لَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ فَامْنَعُوا عِتاتَكُمْ عَنِ التَّعَرُّضِ لِحَرَمى ما دُمْتُ حَيّاً)) .(67)
- بسيار خوب !
و قبايل به سمت او حمله ور مى شوند... حسين تشنه لب امواج خيانت را از خود دور مى كند... مى جنگد... مقاومت مى كند... سرهاى اهل كفر را درو مى كند. احساس تشنگى شديدى مى نمايد... و فرات در محاصره چهارهزارنفر يا بيشتر است ... فرات آبهاى خود را بر ساحل مى پاشد و حيوانات روى زمين از آن بهره مى جويند... در حالى كه آخرين نواده پيامبر تشنه يك جرعه آب است .
حسين طوفان وار به سمت نهر فرات حركت مى كند... نامردان را از سر راه برمى دارد.
يكى از افراد قبايل به نام ((ابن يغوث )) مى گويد: من هرگز نديدم كسى را كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند، ولى اين چنين قوّت قلب و اطمينان به نفس و پايدارى داشته باشد...
و قبايل از سر راه او به كنارى مى روند و هيچ كس در مقابل او توان ايستادن ندارد. حسين قبايل را به زانو درمى آورد... خود را به فرات مى رساند... و اسب حسين خود را به آب پرخروش فرات مى زند... موجها در پرتو خورشيد مى درخشند. اسب ، خنكاى آب را احساس ‍ مى كند... سر خود را فرود مى آورد تا آب بنوشد... تا سيراب شود. حسين كه اكنون بر فرات مسلط شده است به اسب خود كه از اسبان پيامبر است خطاب مى كند و مى گويد:
تو تشنه اى و من نيز تشنه ام و تا تو آب ننوشى من نيز نمى نوشم . اسب سر خود را بلند مى كند... از نوشيدن آب قبل از امام خوددارى مى كند. حسين دست خود را دراز مى كند تا كفى از آب برگيرد. مردى از قبايل صدا مى زند:
- آيا از نوشيدن آب لذّت مى برى در حالى كه به خيمه ها حمله كرده اند؟
نواده رسول خدا آب را مى ريزد و به سمت خيمه ها برمى گردد... چهره هاى هراسان برافروخته مى شوند، آرزو برگشته است .
كودكان و بانوان گرد او جمع مى شوند... به دامن او آويخته اند. خورشيد به سمت غروب بال پهن كرده است و حسين همراه خورشيد به سفر مى رود. با خانواده اش خداحافظى مى كند. براى آنان صحنه اى از دنياى فردا را نمايان مى سازد و چند سطر از دفتر روزگار را بر آنان مى خواند.
- براى بلا آماده باشيد! و بدانيد كه خداى تعالى حامى و نگهدار شماست و شما را از شر دشمنان نجات مى دهد و پايان كار شما را ختم به خير نموده ، دشمن شما را با انواع عذاب مجازات مى كند و در مقابل اين بلا انواع نعمتها و كرامتها را به شما خواهد داد. پس گله و شكايت نكنيد و سخنى نگوييد كه از منزلت شما بكاهد.
دخترش سكينه را نوازش مى دهد... با او هنوز خدا حافظى نكرده است ... او را تنها در خيمه مى بيند كه غرق در تفكر و توجه به خداست ؛ از كار شگفت انگيز پدرش به حيرت فرو رفته است .
مردى از قبايل كه در آرزوى عبور از روى پيكر حسين است ، فرياد مى زند:
- تا سرگرم خانواده اش مى باشد بر او حمله كنيد.
قبايل تيرهاى زهرآگين را در چلّه كمان مى نهند. تيرهايى كه از پرده خيمه ها عبور مى كنند... و چونان خار بر لباس بلند بانوان مى نشينند... بانوان به داخل خيمه ها مى روند... چشمها به سوى حسين خيره شده است ... آخرين نواده پيامبر چه خواهد شد؟
سواره اى كه دست تقدير او را از جزيرة العرب به اين جا كشانده است ... شمارش معكوس را آغاز كرده است . و حمله مى كند. تاريخ نفس ‍ زنان مى دود... به ركاب اسب حسين مى آويزد... و حسين از تاريخ سبقت مى گيرد... در افقهاى دور سير مى كند... و تاريخ در وسط امواج ريگهاى سرگردان مى ايستد.
قبايل از مقابل او هراسان فرار مى كنند و باران تير از هرسو به سمت او باريدن گرفته است و حسين مرگ را به زانو درآورده است ... ديوارهاى زمان را مى شكند... بر تاريخ گام مى گذارد.
روح بزرگ ... قصد پرواز از جسد خونين را دارد... خون از زخمها چون فواره مى جوشد و ريگهاى برافروخته و ملتهب را سيراب مى سازد... فرات قصد فرار دارد... از اهداى قطره اى آب بخل مى ورزد.
- اى حسين ! آيا نمى بينى فرات را كه چون سينه مارهاست ؟ قطره اى از آن را نخواهى نوشيد تا تشنه بميرى .
و ((ابوالحتوف )) تيرى به پيشانى او مى زند. تير را بيرون مى كشد و خون از پيشانى بلند او مى جوشد.
نواى آن مردِ تنها به آسمان برمى خيزد:
((اَللّهُمَّ اِنَّكَ تَرى ما اَنَا فِيهِ مِنْ عِبادِكَ هؤُلاءِ الْعُصاةِ اَللّهُمَّ اَحْصِهِمْ عَدَدا وَاقْتُلْهُمْ بَدَداً وَلا تَذَرْ عَلى وَجْهِ الاَْرْضِ مِنْهُمْ اَحَداً وَلا تَغْفِرْ لَهُمْ اَبَداً)) .(68)
سپس با صداى بلند فرياد مى زند:
- ((اى امّت نابكار! چقدر بدرفتار كرديد درباره خاندان پيغمبر. بدانيد كه شما پس از من حرمت كسى را نگه نخواهيد داشت ؛ بلكه با كشتن من انجام هرجنايت ديگر بر شما آسان خواهد شد. به خدا سوگند! آرزو دارم كه خداوند مرا با شهادت گرامى بدارد؛ سپس انتقام مرا از شما به گونه اى بگيرد كه متوجه نشويد)).
گرگى از ميان قبايل زوزه اى مى كشد:
- اى پسر فاطمه ! چگونه انتقام تو را از ما مى گيرد؟
- ((شما را به جان هم مى اندازد و خونتان را مى ريزد و عذابى سخت بر شما وارد مى سازد)).
از پيكر درهم شكسته خون جارى است ... خونهاى فراوانى كه چهره زمين را رنگين ساخته است . نواده پيامبر مى ايستد تا كمى استراحت كند. پس مردى از قبايل سگ صفت ، سنگى پرتاب مى كند و خون از پيشانى او مى جهد.
حسين مى خواهد با جامه اش خون را از جبين پاك كند كه تير سه شعبه اى مى آيد. تير در قلب كوه مانند حسين جاى مى گيرد...
اين پايان است ... پايان رنج ... آغاز كوچ به جهان آرامش .
حسين آهى مى كشد:
- ((بسم اللّه وباللّه وعلى ملة رسول اللّه )).
سپس رو به سمت آسمان نموده با تضرع مى گويد:
((خداوندا! تو مى دانى كه اينها مردى را مى كشند كه جز او كسى در روى زمين فرزند دختر پيامبر نيست )) .
تيرى در پيكر رنجور مى نشيند... سرهاى آن تير چون افعى از پشت بيرون آمده اند... و خون به شدت فوران كرده است ... به شدّت .
از ريزش خون صدايى شبيه به زمزمه ناودان در هنگام باران برخاسته است . حسين دو كف دست خود را از خون سرخ تازه پر ساخته است و به سوى آسمان مى پاشد و مى گويد:
- ((آسان است اين مصيبتها بر من ، چرا كه در محضر خداوند است )) .
خونهاى سرخ فواره مانند به عالم افلاك سفر مى كنند... ستارگان را رنگين مى سازند... آفاق را گلگون مى كنند. بار ديگر، حسين دو دست خود را از خون پر مى سازد و به صورت و محاسن خود مى مالد در حالى كه آماده عروج است :
- اين چنين خداى را ملاقات خواهم كرد... و جدّم رسول خدا را.
و خون زيادى كه از بدنش رفته است او را بى تاب مى سازد؛ پس ‍ مانند ستاره اى خاموش بر زمين مى افتد.
((ابن نسر)) جلو مى آيد در حالى كه چشمان او از كينه برق مى زند، شمشيرى بر فرق او مى كوبد.
حسين نجوا كنان مى گويد:
((از خوردن و آشاميدن 