ا اين دستت محروم شوى و خداوند تو را با ستمگران محشور نمايد)) .
و قبايل چونان سگانى حريص بر گرد پيكر او جمع مى شوند... مى خواهند بدنش را پاره پاره كنند.
حسين آهسته مى گويد: (...ه ذا تاءويلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّاً...) .(69)
چشمان خسته او هنوز اندك فروغى دارند... گويا آماده عروج است ... حسين چهره خود را به سمت آسمان مى كند:
((اَللّهُمَّ مُتَعالِ الْمَكانِ، عَظِيمُ الْجَبَرُوتِ شَديدُ الْمِحال ، غَنِىُّ عَنِ الْخَلائِقِ، عَريضُ الْكِبْرِياءِ، قادِرٌ عَلى ما تَشاءُ، قَرِيبُ الرَّحْمَةِ، صادِقُ الْوَعْدِ، سابِغُ النِّعْمَةِ، حَسَنُ الْبَلاءِ، قَرِيبٌ اِذا دُعيتَ، مُحيطٌ بِما خَلَقْتَ، ... اَدْعُوكَ مُحْتاجاً وَاَرْغَبُ اِلَيْكَ فَقيراً! ... صَبْراً عَلى قَضائِكَ، يا رَبِّ لا اِلهَ سِواكَ)) .(70)
پيكر حسين تحمل روح او را ندارد. روح از دهانه هاى زخم بدن در حال خروج است ... خون در ريگها فرو مى رود و اسرارى را منتشر مى سازد كه به واسطه آن جوامع انقلابى را بيدار مى سازد.
اسب چه مى كند؟ چرا به دور خود مى چرخد؟ پيشانى خود را به خون مى مالد... خون رامى بويد... خشمگينانه شيهه مى كشد... فرياد مى زند:
((اَلظَّلِيمَةُ اَلظَّليمَةُ مِنْ اُمَّةٍ قَتَلَتْ اِبْنَ بِنْتِ نَبِيِّها)) .(71)
ابن سعد بر سر قبايل فرياد مى كشد.
- جلو اين اسب را بگيريد، چرا كه اين از اسبهاى پيامبر است . پس ‍ اسبان ديگر او را محاصره مى كنند... راه را بر او مى بندند. اسب مى جنگد... مقاومت مى كند... به يك آتشفشان تبديل شده است . و فرمانده قبايل شگفت زده مى گويد:
- رهايش كنيد تا ببينيم چه مى كند...
اسب به سمت خيمه ها مى دود در حالى كه با صداى بلند شيهه مى كشد:
((الظّليمَةُ الظّليمَةُ مِنْ اُمَّةٍ قَتَلَتْ اِبْنَ بِنْتِ نَبِيِّها...)).
زنان و كودكان مى دوند... حادثه به وقوع پيوسته است . زينب فرياد مى زند:
((وا مُحَمَّداهُ!... وا اَبَتاهُ!... وا عَلِيّاهُ!... وا جَعْفَراهُ!... واحَمْزَتاهُ!... هذا حُسَيْنٌ بِالْعَراءِ... صَريعٌ بِكْر بَلاءِ... لَيْتَ السَّماءُ اَطْبَقَتْ عَلَى الاَْرْضِ وَلَيْتَ الْجِبالُ تَدَكْدَكَتْ عَلَى السَّهْلِ...)) .(72)
* * *
وقتى كه زينب مى رسد كار از كار گذشته و حسين در آستانه عروج است ... با شنزار خداحافظى مى كند بعد از آنكه آن را از خون خود سيراب ساخته است .
قبايل سرمست از غرورند... برگرد آخرين نواده پيامبر مى چرخند... و زمين به لرزه درآمده است . زينب چه مى تواند بكند. حسين ، جان مى بازد... پيكرش چاك چاك شده است ... ولى روح همان روح حسينى است ... مقاوم . زينب مى كوشد تا شايد بتواند باقيمانده انسانيت را در فرمانده قبايل زنده سازد... با حزن و اندوه مى گويد:
- اى پسر سعد، اباعبداللّه را مى كشند و تو نگاه مى كنى ؟
انسانيت در او مرده است ...
قبايل را براى اتمام صحنه پايانى فرمان مى دهد:
- بر او فرود آييد و او را راحت سازيد.
زينب فرياد مى زند:
((اَما فيكُمْ مُسْلِمٌ؟)).(73)
و هيچ پاسخى نمى شنود. انسانيت در روزگار گرگها و ظلمت و زوزه مرده است .
- بر او فرود آييد و او را راحت سازيد.
ابرص مشتاقانه در انتظار اشاره است . چشمان وحشى او برق مى زند و بر پيكر چاك چاك حسين لگد مى زند... بر سينه اش مى نشيند. جسد را مى درد... محاسن او را در دست مى گيرد... و شمشير نيرنگ خود را فرود مى آورد. سر را از پيكر جدا مى سازد... قبايل از شدت فاجعه اى كه رخ داده است درهم مى ريزند.
پيكر بى حركت است . سگان هجوم مى آورند... پيكر خونين را مى درند. و سر فرزند پيامبر بر بالاى نيزه اى بلند قرار مى گيرد... به انتهاى هستى مى نگرد و سوره كهف را مى خواند.
خورشيد خاموش شده است ... و از آسمان خون تازه مى بارد و در كرانه مغرب افق سرخ شده است ، چونان زخمى كه از آن خون مى ريزد.
و قبايل حريصانه به سمت خيمه ها مى تازند... آتش در خيمه ها شعله گرفته است . و زنان و كودكان فرار مى كنند... بى هدف به سمت بيابان مى دوند.
و ده اسب ديوانه داوطلب مى شوند... اسبهايى كه به غارت و كشتار عادت كرده اند... به پايمال كردن گلهاى بنفشه و شكافتن شكم كودكان خو گرفته اند... زمين زير سم اسبان مى لرزد و سينه حسين پايمال مى گردد... و عطر بوسه محمّد و زهرا فضا را پر كرده و با ذرات ريگهاى بيابان درآميخته است ... و با تاريخ .
آتش ديوانه وار در خيمه ها برافروخته ... و صداى كودكان از همه جا برخاسته است ... و گرگها با قساوت زوزه مى كشند... و شب بسيار تاريك است ... باد ريگهاى بيابان را به هرسو مى پاشد... اجساد برهنه را با غبارى خفيف مى پوشاند... و قبايل به غارت مشغولند... و فرات قصد فرار دارد... و سر حسين بر بالاى نيزه اى بلند قرار گرفته است ... به انتهاى هستى مى نگرد... به كاروانهايى مى نگرد كه در آينده شكل خواهند گرفت .شام غريبان
خورشيد فرار كرده است ... پشت افق پوشيده از خون سرخ ، پنهان شده است و ماه مانند چشمانى اشك آلود، خونبار طلوع كرده است ...
قبايل همچنان به خيمه ها هجوم مى آورند و در آنان آتش ‍ مى افكنند. و آتش مانند دهان هاى گرسنه اى ، جنون آميز زبانه مى كشد و همه چيز را مى بلعد.
گرگها زوزه مى كشند... به برّه هاى كوچكِ ترسان ، حمله ور شده اند...
شياطين با فرشتگان به نبرد برخاسته اند.
و فريادهايى برخاسته است .
- بزرگ و كوچكشان را نابود كنيد.
گرگها به خيمه اى هجوم آورده اند كه در آن جا جوانى بيمار است و نمى تواند از جاى برخيزد... ابرص شمشير خود را مى كشد... همچنان تشنه خون است ... شخصى از قبايل او را سرزنش مى كند:
- آيا نوجوانان را مى كشى ؟ اين نوجوانى بيمار است .
- ابن زياد دستور داده كه بايد تمام فرزندان حسين كشته شوند.
و زينب چون پدر شجاع خويش جلو مى آيد.
- او كشته نمى شود مگر آنكه اوّل من كشته شوم .
و منادى ندا مى كند كه هنگام تقسيم غنايم است . پس قبايل در تصرّف سرهاى بريده به نزاع مى پردازند تا به واسطه آنان به ابن زياد، حاكم شهرِ نيرنگ تقرّب جويند. سرها بر بالاى نيزه ها قرار مى گيرند. كاروانى از عمالقه به حركت درآمده است كه پيشاپيش آنان سر نواده آخرين پيامبر قرار دارد.
روح جوان بيمار از مشاهده اين احوال در حال پرواز از كالبد است . عمّه اش با اين سخن ديواره هاى زمان را درهم مى كوبد:
- مالى اراك تجود بنفسك يا بقية جدى ...(74)
لخته هاى خون و پيكرهاى پراكنده شده و شمشيرهاى شكسته و نيزه هاى فرو رفته در ريگها... حاكى از حماسه بزرگى است ، حماسه اى كه آن را مردانى تحقق بخشيده اند كه مرگ را به زانو درآورده اند و در قلبِ مرگ ، چشمه هاى حيات را جوشانده اند؛ و پرده از راز خلود و جاودانگى برداشته اند.

زنى كه پنجاه سال از عمرش گذشته است ، به سمت جنازه اى حركت مى كند كه آن را مى شناسد. از كودكى با او بزرگ شده و در بزرگى او را مراقبت نموده و اكنون آن را پاره پاره در زير سمّ اسبان ديوانه مى بيند.
((زينب )) كنار قتلگاه آخرين نواده پيامبر مى آيد. پيكر چاك چاك ، بى حركت است . روح او كه قبايل را متحيّر ساخته از تن مفارقت كرده است . زينب دستان خود را زير بدن برادر قر