بيه ترين مردم به پيامبرت را كشتند)).
64- همان ؛ ((رهايش كن اى حسين كه در بهشت براى او شير دهنده اى است )).
65- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 274؛ ((من حسين فرزند على هستم ، قصد دارم كه (در مقابل ستمگران ) خضوع نكنم )).
66- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 275؛ ((اى پيروان آل ابوسفيان ! اگر دين نداريد و از قيامت نمى هراسيد، در دنياى خود، آزادمرد باشيد واگر عرب هستيد چنانكه گمان مى كنيد، به پدران خويش برگرديد)).
67- مقرّم ، مقتل الحسين ، 275؛ ((من هستم كه با شما مى جنگم و زنان گناهى ندارند. پس لشكر خود را از حمله به حرم من تا زنده ام باز داريد)).
68- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 278؛ ((خداوندا! تو حال مرا در ميان اين تبهكاران مى بينى . خداوندا از شمار آنان بكاه و آنان را ريشه كن بنما و يك نفر از آنان را بر روى زمين باقى مگذار و هرگز آنان را نيامرز)).
69- يوسف / 100؛ ((اين تعبير همان خوابى بود كه قبلاً ديده بودم و خداوند آن را مطابق با واقع قرار داد)).
70- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 282؛ ((خداوندا، تو مكانتى والا و جبروتى عظيم دارى و به سختى مجازات مى كنى . تو از خلايق بى نيازى . قلمرو كبريائيت گسترده است . بر هر چه كه اراده كنى توانايى . رحمت تو نزديك و وعده تو صادق است . نعمتت سيل آسا جارى و بلايت زيباست . وقتى كه تو را بخوانند نزديك هستى . و بر هر چه كه خلق كردى ، احاطه دارى ؛ تو را از روى نياز و فقر مى خوانم و به تو رو مى آورم . بر حكم تو صبر مى كنم . اى خدا جز تو پروردگارى نيست !)).
71- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 283؛ ((اى ستمديده ! اى ستمديده ! از امتى كه فرزند دخت رسول اللّه را كشتند)).
72- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 284؛ ((اى محمد! اى پدرم ! اى على ! اى جعفر! و اى حمزه به فريادم برسيد! اين حسين است كه در هامون قرار گرفته و در كربلا افتاده است . كاش آسمان به زمين مى آمد و اى كاش كوهها منفجر مى شدند!...)).
73- ((آيا در بين شما يك مسلمان وجود ندارد؟)).
74- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 308؛ ((اى يادگار جدّم ، تو را چه شده است كه چنين جان مى بازى ؟)).
75- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 307؛ ((خداوندا! اين قربانى را از ما قبول كن !)).
76- مقرّم ، مقتل الحسين ، ص 307؛ ((شيعيان من ! هرگاه كه آب گواراغ نوشيديد، از من ياد كنيد؛ يا اگر شنيديد كه كسى غريب مانده يا شهيد شده براى من گريه كنيد)).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1725.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:1726.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:1727.txt">غبار غروب</a><a class="text" href="w:text:1728.txt">در انزواى جنايت</a><a class="text" href="w:text:1729.txt">كاروان فرياد</a><a class="text" href="w:text:1730.txt">سلام بر عشق </a><a class="text" href="w:text:1731.txt">با من حرف بزن...</a><a class="text" href="w:text:1732.txt">پاورقی</a></body></html>نام کتاب : با من حرف بزن (نگاهي به حوادث عصر عاشورا)

نویسنده : احمد پهلوانيان

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنمقدمه

به نام خداى عارفان و محبوب عاشقان.

عاشورا روزى نيست كه تنها آن را يك تعطيلى در تقويم حيات خود براى عزادارى دانست و كربلا قطعه كوچكى از زمين نيست كه در جغرافياى زندگى ما گم شود.

صبح تا شام عاشورا، تصوير روشنى از به بار نشستن حقيقتى سرخ است كه يك سو حقّ محض و سوى ديگر باطل مشوب به ظواهر حق، چشم بر چشم هم دوخته، به جدال برخاسته اند و اين نزاع حق و باطل نه اين كه قانون طبيعت باشد اما در هر صفحه اى از تاريخ به نوعى نشانى از آن يافت مى شود و در تماميّت اين كره خاكى ردّپاى آن به چشم مى خورد كلّ يومٍ عاشوراء و كلّ أرضٍ كربلاء.

و هر روز من و تو كربلا و عاشورايى ديگر را شاهديم. عاشقان ولايت و عارفان حقيقت، اگر چه اندك در صف مجاهدانِ لشكر الهى ايستاده اند و عاقلانى كه با عقل روزمرّه و حساب هاى مادى، آنچه را با سر مى بينند باور داشته و معيار مى دانند و به درك دل و دريافت ضمير بهايى نمى دهند، در جبهه ديگر صف آرايى كرده اند. حسين سلام بر او فقط امام شيعيان و بزرگ سالار مسلمانان نيست، بلكه امام عاشقان، سر سلسله عارفان و سالار مجاهدان راه آزادگى است. عاشقانى كه در پرتو نورافشانىِ خورشيدِ روى او در پى افروختن شمع عقل براى ديدن حقيقت نيستند.

حسين سلام بر او زيبا دلربايى است كه لشكريان او دلدادگان آستان ولايت و شوريدگان بارگاه حضرت حقّند....

و عصر عاشورا پايان حادثه عظيم آن روز نيست؛ آغاز گام بلندى در به دوش كشيدن پيام عاشوراست. كاروانى راه مى افتد كه بزرگ پرچمدار آن زينب - سلام بر او - زن صبر و استقامت و بانوى صلابت و استوارى است و ساربان آن سرور ساجدان، امام زين العابدين - سلام بر او - است؛ او كه مرد خطبه هاى آتشين و طوفان هاى كوفه و شام است، نه امامى با تنى زار و نزار و عابدى بيمار!

و اين چند كلامى كه پيش روى شماست، تلاشى است براى آشنايى هرچه بيشتر با وقايع عصر عاشورا و بعد از آن.

تذكر اين نكته را ضرورى مى دانم كه اگرچه هر بخش اين نوشته روايتى جداست، اما مجموع آن بيان سلسله به هم پيوسته اى است كه در پى هم مى آيد.

باشد كه چشم عنايت اهل بيت عصمت و عترت - سلام بر ايشان - بر عطش دنيا و آتش آخرت ما سايه هدايت و رحمت بيندازد. غبار غروب

بگذار اين گوشه خانه ات بنشينم، بگذار آن قدر بنشينم تا از گرسنگى و تشنگى جان بدهم، نمى دانم چرا در دلم نمى نشينى و نمى گذارى تو را از ته دل صدا كنم.

بگذار در آستان نگاه مهربانت بنشينم و بعد از چند ماه دربه درى در محراب ابرويت عقده ها و غصه هايم را فريادكنم. تمام وجودم مانند يك مرداب شده كه هرچه بيشتر به هستى ام نزديك مى شوم بوى كثافت آن مرا بيشتر آزار مى دهد. حالا بعد از عمرى آمده ام سراغ تو، با تو حرف بزنم و تو مرا ببخشى، مى دانم پشت به تو كردم، هرچه گفتى و خواستى من عمل نكردم و اين گناه آخرين... آه.

بگذار اين جا بمانم،

اين جا بيشتر از هرجاى ديگر خودم را به تو نزديك احساس مى كنم،اگرچه تو هميشه با من هستى حتى زمانى كه آن گناه را انجام دادم. بگذار اين جا شب تا صبح بگريم و ناله بزنم و صبح تا شب به دور خانه ات طواف كنم؛ همچو پروانه بگردم و هستى ام را عاشقانه به دامنت بريزم.

بگذار هر صبح و شام دامن آلوده به گناهم را در زلال زمزم تو شست وشو دهم، شايد تو مرا ببخشى. اما به جز آمدن به سوى تو چاره اى ديگر ندارم. تو بهتر از همه مى دانى چه گناه بزرگى كرده ام و چه بار سنگينى را از كربلا تا كوفه، از كوفه تا شام و از شام تا مكه به دوش كشيده ام؛ تو خوب مى دانى چه بغض دردآورى نفس كشيدن را براى من دشوار كرده است؛

گناهى به بزرگى كوه اُحد، به بزرگى تَهامه.

بارى به سنگينى تاريخ.

و بغضى براى گريستن تمام آدميان و فرشتگان، بلكه آسمان و زمين.

نمى دانم، چرا زبانم الكن شده و قدرت سخن گفتن با تو را ندارم.

بگو چه كنم تا تو مرا ببخشى، وجود كثيفم را به كدام صحراى دور از خاطره انسان ها تبعيد كنم و خوراك كركس ها و گرگ هاى كدام بيابان شوم تا تو مرا ببخشى.

اين جا ديگر آخر خط است، هرچه بگويى انجام مى دهم.

خدايا!

بگو خاك كدام سرزمين مقدّس را بر سر كنم و بر سينه بمالم تا طوفان درونم پايان پذيرد؛ حتماً مى گويى خاك مقدّ