 اش غرق عرق بود و پاهايش تاب تحمّل سنگينى بدنش را نداشت.

با دور شدن سايه خشم آلود حضورش، همه كسانى كه اطراف قتلگاه بودند چون كركس هاى وحشى به بدن حسين حمله ور شدند. هركس چيزى را به غنيمت مى برد:

- اسحاق بن حويه حضرمى پيراهنى را برداشت - همان پيراهنى كه در آن جاى بيش از يكصد و ده ضربه تير و نيزه بود.

- بحر بن كعب پاپوش امام را ربود.

- اخنس بن مرثد بن علقمه حضرمى عمامه حسين را برداشت و به چشم بر هم زدنى گريخت.

- اسود بن خالد نعلين را برداشت و در انبان خود مخفى كرد.

- بجدل بن سليم كلبى انگشتر حسين را با بريدن انگشت درآورد و از معركه دورشد.

- ....

اما كنار بدن حسين، اسب او چون پروانه اى به دور شمع مى گشت و كمك مى خواست، صيحه مى زد و فرياد مى كرد؛ امّا دريغ از قلب مهربانى كه از اين ضجّه ها به درد آيد و قدم يارى پيش گذارد. سرش را پايين آورد و يالش را به خون صاحب خود متبرّك ساخته، به سمت خيمه ها حركت كرد. نمى دانم چرا گام هاى آخرش سست شد، شايد از زنان و دختران حسين خجالت مى كشيد، ديگر نمى توانست جلو برود، شايد بغض راه گلوى اين اسب را نيز گرفته بود، صيحه مى زد و سر بر زمين مى كوفت.

با شنيدن صداى صيحه اسب، زنان و دختران به استقبال پدر و تنها پشتيبان خود بيرون آمدند، اما اسب را بى سوار و با يال خونين ديدند. مات و مبهوت، گاهى به هم نگاه مى كردند و گاهى به اسب. باور كردنى نبود؛ يعنى ديگر حسين ....

ناگهان صداى سم اسب سوارانى گوشم را پركرد، به طرف خيمه ها مى آمدند. در جلو آنها شمر بود با مشعلى از آتش در دست، نعره مى كشيد و فرياد مى زد:

- خيمه ها را آتش بزنيد، پشت خيمه ها خندقى است كه ديشب حسين و يارانش كنده اند و آن را پر از هيزم و آتش كرده اند كه مبادا ما ازعقب حمله كنيم، آنها نمى توانند از پشت سر فرار كنند. خيمه ها را آتش زده و غارت كنيد، هرچه ديديد و به دست آمد ببريد.

به چشم بر هم زدنى خيمه ها آتش گرفت، بچه ها و زنان با صورت هاى برهنه، شيون كنان بيرون آمدند و هراسناك و لرزان، پابرهنه و مويه كنان مى دويدند؛ همه به دنبال قتلگاه بودند كه در كجاى اين سرزمينِ كرب و بلا جاى گرفته.

كوچك و بزرگ بر سر زنان، دلسوخته و مصيبت زده به طرف قتلگاه به راه افتادند، زينب جلوتر از همه بود،(2) مى رفت و ندبه مى كرد، بر سر مى زد و نوحه مى خواند با صدايى اندوهگين و قلبى پر از درد و رنج:

- وا محمّداه!

درود و سلام ملائكه آسمان بر تو باد. اين حسين نواده عزيز توست كه غرقه به خون است، حسينى كه او را به سينه خود مى نشاندى را ببين با تن پاره پاره روى زمين افتاده است؛ و اين مصيبت زدگان و عزادارانْ دختران تو هستند كه اسير دست ظالمان شده اند.

به خداوند شكايت مى كنم، به پيامبر خدا محمّد مصطفى شكايت مى كنم، به ولى خدا على مرتضى و دختر پيامبر خدا فاطمه زهرا شكايت مى كنم، به سيدالشهدا حمزه شكايت مى كنم.

يا محمّد!

اين حسين توست كه در بيابان عريان و بى سر افتاده و باد صبا خاك بر بدنش مى پاشد. حسينِ دُردانه ات به دست زنازادگان كشته شده است. چه اندوه و غم سنگينى، چه مصيبت و سختى بزرگى؛ امروز روز وفات پيامبر خداست.

بغض در گلوى زينب شكست و اشك از چشمانش جارى شد. رو به سوى پيكر چاك چاك كشتگان كرد و فرياد زد:

- اى ياران محمّد!

اين خاندان مصطفى و اهل بيت پيامبر هستند كه به اسيرى مى روند.

زينب مى گريست و نوحه مى خواند و از گريه او زمين و آسمان غرق در اشك و ماتم بود. پشت سر زينب، امّ كلثوم بود، چون ماهى چشم بر نور خورشيد دوخته.

او ديگر تاب راه رفتن نداشت، انگار غمى به سنگينى تمام زندگى پردردِ گذشته اش به پشتش گذاشته شده بود، نمى توانست قدم از قدم بردارد، رو به قتلگاه بر زمين نشست و دست هايش را بر سر گذاشت، اشك چون باران جارى از آسمان چشمانش دشت ماتم زده و سوخته گونه هايش را آبيارى مى كرد و ناله مى زد:

- وا محمّداه!

مى بينى اين حسين توست در صحرا عريان و پاره پاره تن، كه عمامه و ردايش را به يغما برده اند....

ناگهان صداى گريه و شيون بالا گرفت. به سوى صدا برگشتم، هم لشكريان خودم را ديدم كه به طرف دختران و زنان حمله ور شده، طلا و جواهر آنها را مى ربودند، حتى روپوش از چهره آنها برمى گرفتند. آن بى پناهان خسته دل هر كدام به سويى فرار كرده و فرياد مى زدند:

- وا محمّداه، وا جدّاه، وا نبيّاه، وا اباالقاسماه، وا عليّاه، وا جعفراه، واحمزتاه، وا حسناه!....

اين خيانتِ آنها برايم تهوّع آور بود. ناگهان از ميان لشكر كوفه سايه تيره اى جدا شد، شمشير به دست چون طوفان، فريادش بر سر همه خيمه خجالت زد:

- اى قبيله بكربن وائل غيرت شما كجا رفته است، شما ايستاده ايد و دختران رسول خدا را غارت مى كنند و نقاب از چهره شان مى گشايند؟

لا حُكْمَ الّا للَّه، يا لَثارات رسول اللَّه، كجايند محافظان حريم حرم رسول خدا....

شمشيرش را به نشانه انتقام در هوا چرخاند. او زنى از قبيله بكربن وائل بود كه با شوهرش هر دو در لشكر عمر سعد بودند و هم اكنون خروشش لشكر را در تاراج خيمه ها مردّد كرده بود كه شوهرش شرمنده و هراسناك از اين حركت همسرش جلو آمد و با تندى شمشير را از دست او گرفت و او را به داخل لشكرگاه روانه كرد.

دختر حسين، فاطمه را ديدم كه گوشه اى ايستاده و آرام گريه مى كند، پابرهنه و ... به پاهايش دو خلخال طلا بود، برق طلاها رحم و عطوفت را از دلم ربود و آتش غيرتم را به خاكستر گناه نشاند. به طرف او حركت كردم، او مرا ديد و شروع به فرار كرد و من به دنبالش دويدم. گاهى لباسش بين دو پايش گير مى كرد و نزديك بود به زمين بخورد. با پاى برهنه روى خار و خاشاك مى دويد و خون از پاهايش جارى بود. از اين حالت او گريه ام گرفت، گريه مرا كه ديد، فكر كرد ديگر با او كارى ندارم، ايستاد و گفت:

- از من چه مى خواهى؟

احساس كردم از خجالت صورتم سرخ شده است،

- خلخال هايت را به من بده، با تو ديگر كارى ندارم.

- پس ديگر چراگريه مى كنى،اى دشمن خدا!

- چگونه گريه نكنم در حالى كه مى دانم تو دختر رسول خدايى و من مال تو را به يغما مى برم.

صورت كودكانه اش غرق تعجّب شده بود، تازه مى فهميد كه منْ او و خانواده او را خوب مى شناسم.

- خُب مرا به خود واگذار و برو.

- اگر من اين خلخال ها را از تو نگيرم كسِ ديگرى چنين مى كند، پس همان بهتر كه من از تو بگيرم.

خلخال ها را به من داد. پشت به او كردم و باز گشتم، خجالت مى كشيدم به صورت مهربان و داغديده او نگاه كنم، خيلى دلم به حالش مى سوخت، برگشتم براى آخرين بار به او نگاه كنم، ديدم ميخكوب ايستاده، گاهى به قتلگاه نگاه مى كند و گاهى به خواهران خود كه هر يك به سويى فرار مى كنند و فرياد مى زنند.

ناگهان مردى به طرف او به راه افتاد، فاطمه او را ديد و باز شروع به فرار كرد و آن مرد در پى اش به طمع ربودن چيزى مى دويد، نوك نيزه اش را پشت سر فاطمه گرفت و بر گرده او زد. فاطمه با صورت بر زمين افتاد، هنوز به خود نيامده بود كه آن مرد دست كرد و گوشواره او را از گوشش كشيد. خون صورت فاطمه را پر كرد و از حال رفت.

آن مرد ب