زگشت و لبخند شادى از اين غنيمت بر لبش نشسته بود. نمى دانستم چه بكنم، حالا ديگر از آن عمل خود خيلى خجالت مى كشيدم، وجودم پر از نفرت شده بود، نفرت از خودم، ازاين زندگى ننگين، از عمر سعد، از يارانم، و ....

بعد از چند لحظه، فاطمه به هوش آمد. خونى كه صورتش را گلگون كرده بود با گوشه پيراهنش پاك كرد. مردمك چشمش در جستجوى كسى يا چيزى چندبار دشت را دور زد تا اين كه بردست زينب بوسه ارادتى زد و مقابلش باز ايستاد. رو به عمّه اش كرد و گفت:

- عمّه جان زينب! چيزى هست كه با آن صورتم را بپوشانم .... بعد از گفتن اين كلام، انگار خيلى سريع از حرف خودش پشيمان شد، وقتى كه ديد صورت عمّه اش نيز باز است سرش را با خجالت به پايين انداخت.

به طرف زينب رفت.

- دخترم! حال و روز خودم را نمى بينى ....

زينب به طرف قتلگاه به راه افتاد. بالاى جسد امام حسين ايستاد، چون كوه استوار بود و چون آتشفشان در خروش و ندبه. به سر و صورت مى زد و مى گريست و ناله مى كرد:

- حسين جان، برادرم!

منم خواهرت زينب، خواهرى كه لحظه اى طاقت دورى تو را نداشتم....

و بعد از چند لحظه رو به آسمان كرد:

- يا محمّداه!

دخترانت اسير شده اند و فرزندان عزيزت كشته شدند. باد بر پيكر چاك چاك و پاره پاره آنها بوسه اى خاك آلود مى زند.

اين حسين است كه سرش را از پشت بريده اند، كشته اى كه عمامه و ردايش را ربوده اند،

حسين من! فدايت شوم،

پدرم فداى مظلومى كه لشكرگاهش در روز دوشنبه به دست خفّاشان ظلمت پرست تاراج شد،

پدرم فداى مظلومى كه خيمه اش از خجلت به اقتداى صاحبش صورت به خاك ساييد،

پدرم فداى آن مسافرى كه سوار بر مركبِ سفرْ به راهى گام نهاد كه ديگر باز نخواهد گشت،

پدرم فداى آن مجروحى كه چه بسيار زخم بى مرهم بر بدنش بوسه زد و چه بسيار درد بى درمان بر جانش نشست،

پدرم فداى آن كشته دستِ گرگانِ بيابانِ كفر و نفاق كه اى كاش جان من فدايش مى شد،

پدرم فداى آن معصوم مغمومى كه با دل آكنده از غصه و درد از دنيا رفت،

پدرم فداى آن عطشانى كه با لب تشنه بر لب درياى آب و جگرى سوخته به امامت 72 دلسوخته به سوى پروردگار بال و پر گشود،

پدرم فداى آن عزيزى كه نواده پيغمبر رحمت و هدايت، محمّد مصطفى، بود و فرزند خديجه كبرى و خود چراغ راه هدايت و كشتى نجات در درياى گمراهى بود،

پدرم فداى آن سيد و بزرگى كه فرزند على مرتضى بود و در مظلومى و غربت نيز فرزند او،

پدرم فداى آن دلسوخته اى كه فرزند دلبند فاطمه - بزرگ و بانوى زنان دو جهان - بود و چون مادرش دلشكسته،

پدرم فداى فرزند كسى كه خورشيد برايش بازگشت تا نماز بخواند....

نوحه و ندبه زينب اشك را از چشمان من جارى ساخته بود، از ترس اين كه ياران عمر سعد گريه مرا نبينند سعى در مخفى كردن آن داشتم كه ديدم آنها هم مثل من گريانند....

سكينه جلو آمد، نگاهى به قامت خميده عمّه اش كه لحظه به لحظه كمانى تر مى شد كرد و گفت:

- عمّه جان! با چه كسى چنين حرف مى زنى؟

- عزيزم! پدرت را نمى شناسى؟ من با پدرت سخن مى گفتم.

سكينه ناباورانه خود را بر روى بدن حسين انداخت و تمام وجودش را به تنهايىِ بدن پدر سپرد. شروع به گريه و زارى كرد، گريه هاى سكينه دل سنگ را به درد مى آوَرْد و بغض را در گلو مى شكست،

- پدر جان!

چرا مرا تنها گذاشتى؟ چه زود من يتيم شدم، هنوز چند لحظه از شهادتت نگذشته است، بيا و ببين با ما چه كرده اند، گوش ما را پاره كردند و گوشواره هاى ما را ربودند، خيمه ها را آتش زدند، عمّه ام را ....

شايد قلب عمر سعد نيز به درد آمده بود، ديگر تاب نياورد، به من و چند نفر ديگر دستور داد كه سكينه را از بدن حسين جدا كنيم. هنوز براى جلو رفتن و جدا كردن سكينه از بدن پدرش فكرى نكرده بودم كه چند نفرِ ديگر آمدند و با خشونت و تندى سكينه را كشان كشان از قتلگاه بردند و او همچنان ضجّه مى زد و گريه مى كرد،

- با من چه كار داريد، بگذاريد پيش پدرم بمانم، بگذاريد كنار او جان بدهم، اى ظالم ها، رهايم كنيد ... پدرم و برادرانم و عمويم را كه كشتيد ديگر از جان من چه مى خواهيد، بگذاريد آن قدر گريه كنم و بر سر و صورت بزنم تا نزد پدرم بروم....

داشتم با گوشه آستينم اشك هايم را پاك مى كردم كه شمر مرا صدازد و گفت:

- تو هم با من بيا... چرا سرجايت خشكت زده است، سريع تر.

با او راه افتادم و چند سرباز ديگر نيز با ما آمدند، به درِ خيمه اى رسيديم. على بن حسين جوان امّا بيمار و رنجور همچو بهارى در حصار خزانى زودرس خوابيده بود، گرسنگى، تشنگى و مرض بر وجودش سايه انداخته بود. چند نفر پيشنهاد كردند كه او را بكشيم. حميد بن مسلم كه باهم از كوفه بيرون آمده بوديم و در اين لحظه گاهى مى ديدم كه اشك چشمانش را تسخير كرده بر گونه اش جارى مى شد، پا جلو گذاشت و نگران گفت:

- سبحان اللَّه!!! چه مى گوييد، مى خواهيد اين جوان بيمار را هم بكشيد، بيمارى و درد و رنج او برايش كافى است.

عمر سعد نزديك ما آمد به على بن حسين كه گويى لحظات آخر عمرش را مى گذراند نگاهى انداخت، احساس كردم در دلش به حال او احساس رقّت كرد و گفت:

- او را رها كنيد و از اين جا دور شويد.

زنان نزديك آن خيمه رسيدند، گويى شمعى در اين خيمه روشن است و آنها همچو پروانه به نزدش مى روند تا خود را فداى او كنند. گريه مى كردند و از كشته شدن على بن حسين نگران و مضطرب بودند. عمرسعد نگاهى به آنها كرد و رو به سربازان گفت:

- كسى حق ندارد متعرّض اين جوان و زنان بشود ... رهايشان كنيد و آزادشان بگذاريد.

يكى از بانوان جلو آمد و به عمر سعد گفت:

- دستور بده آنچه سربازانت از ما ربوده اند به ما برگردانند.

عمر سعد چنين دستور داد و فرمان داد كه هركه هر چه برده، بازگرداند، امّا هيچ كس چنين نكرد حتى من، خلخال هايى را كه از فاطمه، دختر حسين، ربوده بودم در دستم فشردم مبادا از لاى كمربندم افتاده باشد و بعد طورى كه كسى متوجّه نشود كمربند را محكم كرده از جاى آنها مطمئن شدم.

عمر سعد در ميان لشكرگاه سوار بر اسب مى رفت و مى آمد، نگران بود و خوشحال، نگران از آنچه كرده و خوشحال از آينده، گويى حكم حكومت رى را در دست داشت و جلو نگاه هاى تحسين برانگيز مردم رى قدم بر مى داشت و آنها بر او درود و سلام مى فرستادند. ناگهان فكر ديگرى به ذهنش خطور كرد، اسبش را ايستاند و فرياد زد:

- چه كسى حاضر مى شود سوار بر اسبش شده بدن حسين را زير سم اسبش لگدكوب كند؟

خدايا چه مى گويد؟! از كشته حسين هم دست بر نمى دارد، اين ديگر چه خباثتى است؟ با خودم مى گفتم مگر كسى حاضر مى شود چنين عمل زشتى را انجام دهد كه ديدم ده نفر سوار بر اسب آماده انجام دادن فرمان عمر سعد شده اند. همه آنها را مى شناختم، آنها را در كوفه خيلى ها مى شناختند، همه آنها زنازاده بودند. اى كاش اسم هاى آنها از ذهنم پاك مى شد، كاش آن صحنه و آن چهره هاى تكيده و خشمگين كه سوار بر اسب بر بدن حسين راندند را فراموش مى كردم ....

عمر سعد هنوز مشغول فعاليت بود، خود را در پايان راهى رفته و كارى انجام شده مى ديد و سعى در اتمام و كامل كردن آن داشت. خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم را صد