 زد و دستمالى سربسته را به آنها سپرد:

- در اين پارچه سر حسين بن على است، همين الآن سوار بر اسب شده به طرف كوفه حركت كنيد و به دربار عبيداللَّه بن زياد رفته خلاصه اى از ماجرا بازگوييد. وقت را از دست ندهيد، من فردا مى آيم. به چشم بر هم زدنى آنها دور شدند و جز غبارى در امتداد نگاه من چيزى به جا نگذاشتند. كم كم خورشيد غروب مى كرد و هرلحظه قلبم بيشتر مى گرفت و شديداً احساس دلتنگى مى كردم. گوشه اى تنها نشسته و به آنچه گذشت فكر مى كردم و از آنچه در پيش مى آمد مضطرب و هراسناك بودم. صداى گريه زنان و كودكان كم كم آرام مى گرفت، گريه ها تبديل به هق هق مى شد و آتش ضجّه و ناله به خاكستر ماتم مى نشست. گاهى دستم را بر روى كمربندم فشار مى دادم تا از جاى خلخال ها مطمئن شوم. در آن لحظه چهره مظلوم فاطمه در ذهنم نقش مى بست و براى لحظاتى خجالت سراسر وجودم را پر مى كرد. چهره مهربان و رنج كشيده او انگار حرفى براى گفتن داشت،انگار مى خواست حرفى به من بزند ....در انزواى جنايت

شما را به خدا آرام تر، آرام تر، من كه با شما مى آيم؛ يعنى نمى توانم كه نيايم، چرا مرا به روى زمين مى كشيد؟ من با شما هستم، هركجا كه مى خواهيد ببريد، من نمى توانم از شما بگريزم، من در دستان شما هستم، همچو صيدى ضعيف و عاجز در دست صيّادانى پرغرور و قوى.

مى خواهيد مرا بكشيد؟ باكى نيست، من مدت هاست به انتظار چنين روزى مانده ام، من منتظر مرگ هستم و كشته شدن را در آغوش مى كشم. مرگ هرچقدر هم كه سخت باشد از اين زندگى ذلّت بار بهتر است، كشته شدن هراندازه هم كه دردآور باشد از اين همه گوشه نشينى و عزلت قابل تحمّل تر است. ديگر از اين انزوا خسته و دلگيرم، زندگى ديگر براى من جان كندن تدريجى است. مرا ببريد و بكشيد، من مستحقّ بدترين مرگ هستم. باور كنيد تنهايى از هر عذابى سخت تر است و گوشه نشينى و دور از خانواده و آشنا زيستن از هر مصيبتى ملال آورتر. مرا با خود ببريد، مرا بكشيد، بدن كثيف مرا بسوزانيد و خاكسترش را به دست بى رحم طوفان فراموشى بسپاريد. بگذاريد نام من از تاريخ كربلا پاك شود، بگذاريد براى هميشه فراموش شوم،و خاطره جنايات من از ذهن مردم پاك شود. شما نمى دانيد وقتى در كوچه هاى كوفه قدم مى زدم و كوچك و بزرگ به من به عنوان يك انسان جنايتكار كه حالا موجودى با چهره اى زشت و غير قابل تحمّل است نگاه مى كردند چقدر زجر مى كشيدم و هر روز هزار بار آرزوى مرگ داشتم.

شايد باور نكنيد اگر بگويم همسرم مرا از خانه بيرون كرده است، ديگر فرزندانم به من سلام نمى كنند، اگر هم به طرف آنها رفته و سلام بدهم با اكراه و سختى عليكى به من مى گويند و خيلى مؤدّبانه مى گريزند. برايشان خفّت بار است كه بگويند فرزند اسحاق بن حويه هستند، حق هم دارند.

مى بينيد؟ شايد هم نمى بينيد، چرا كه شما هم از نگاه كردن به من وحشت داريد، نگاه خشم آلود خود را به زمين سپرده ايد و مرا به روى آن مى كشيد. امّا اگر نگاهى به من مى كرديد مى ديديد كه تمام پوست بدنم پيس شده و موهايم همه ريخته، موهاى صورتم، ابروان و مژگانم و موهاى سرم.

فكر كنيد چهره اى از اين كريه تر مى شود تصوّر كرد؟

مرا ببريد و بكشيد، امّا لحظه اى نگاه ترحّم آميز خود را به وجود حقير و ذليل من بيندازيد، بگذاريد براى آخرين لحظات هم كه شده بعد از ماه ها نگاهى قلب رنجور مرا نوازش دهد ولو اين كه آن كس قاتل من باشد و از لشكر مختار.

من تمام خرابه هاى كوفه را مى شناسم، اين چند ماه هر شب را در يكى از آنها به صبح مى رساندم و در طول اين مدت سگ هاى هار كوفه مونس و همدم من بودند، با آنها سخن مى گفتم، امّا گاهى آنها هم به طرف من نمى آمدند و از من مى گريختند، وقتى به سمت آنها مى رفتم صداى واق واقشان فرياد و نفرين ديگر خرابه نشينان مفلوك را بر سر من آوار مى كرد. سگ هاى ولگرد هم ديگر تاب تحمّل مرا نداشتند و از من گريزان بودند، تنفّر از قيافه دهشت آور من در چشمانشان پيدا بود.

انگار در و ديوار كوفه از من متنفّر بودند و مرا نفرين مى كردند. انگار هيچ انسانى، حتى هيچ حيوانى دلى براى ترحّم به حال من ندارد. گاهى كه براى يافتن تكه نانى خشك و كپك زده يا ته مانده غذايى كه هنوز بويش گربه ها و سگ ها را به دور خود جمع نكرده بود از خرابه خارج مى شدم و در كوچه هاى كوفه قدم ميزدم، در زير بار سنگين نگاه هاى نيش دار و تمسخرهاى توهين آميز مردم له مى شدم. شايد آنها از همه قضايا و جنايات من باخبر بودند و مى دانستند:

روز عاشورا در كربلا وقتى كه بدنِ پر از تير و جراحت حسين با ضربه نيزه صالح بن وهب مرّى كه بر پهلوى او زد بر روى زمين افتاد، من و چند نفر ديگر از جمله بحر بن كعب، اخنس بن مرثد، جابر بن يزيد و بجدل بن سليم بنا بر فرمان شمر او را دوره كرده، هر كدام با آنچه در دست داشتيم ضربه اى بر بدن او زديم.

باور كنيد من تنها يك ضربه شمشير بر بازوى راست او زدم، حسين بار ديگر بر روى زمين افتاد و ....

بگذاريد بقيه ماجرا در سينه ام بماند و براى كسى تعريف نكنم. مى دانم شما اگر بشنويد بيشتر از من بى تابى مى كنيد، بر سر و صورت مى زنيد، و آتش خشم خود را با فرود آوردن ضربات مشت و لگد بر سر و صورت من به خاكستر مى نشانيد، امّا از ترس اين نيست كه نمى گويم، آخر قلب من هم تاب تحمّل بيان آنها را ندارد.

قبول دارم كه قلب من چون سنگ سياه و سخت و چون شبى تاريك و ظلمانى است، قلبى كه نور هيچ خورشيد آن را روشن نمى كند و هيچ تصوير جانگدازى آن را به رقّت نمى نشاند، حتى صحنه در خون غلتيدن لحظات آخر عمر حسين. امّا من هم يك انسان هستم - و شايد بودم.

حسين كه شهيد شد همه به سوى او به قصد غنيمت حركت كردند و من هم يكى از آنها بودم. پيراهن حسين را من برداشتم، همان پيراهنى كه چند روز بيشتر بر تن من نبود و در همان چند روز پوست و موى بدنم به اين حال و روز افتاد و خود به اين فلاكت و بدبختى دچار گشتم.

مرا به كجا مى بريد؟ مرا به كدام سوى اين ميدان مى كشانيد؟ به سوى آن نه نفر، نه نه، مرا به سوى آنها نبريد، نمى خواهم آنها را ببينم. من آنها را خوب مى شناسم، هر دفعه كه آنها را مى بينم موى بر تنم راست مى شود و چشمم سياهى مى رود.

آن چهار نفر كه دست و پايشان را بسته ايد و به سينه انداخته ايد، اخنس بن مرثد، حكيم بن طفيل سنبسى، عمر بن صبيح صيدابى ورجاءبن منقذ هستند: آن دو نفر كه الآن بد مى گويند و شما را دشنام مى دهند و گاهى چون ديوانگان مى خندند و زمانى ديگر با گريه وتضرّع از شما طلب بخشش مى كنند، سالم بن خثيمه جعفى و صالح بن وهب جعفى هستند. و آن كه مبهوت نشسته واحظ بن ناعم است و آن دو كه هنوز هم به جنايت خود افتخار مى كنند هانى بن شبث حضرمى و اسيد بن مالك هستند.

من نمى خواستم با اين نه تن در آن جنايت شريك باشم. وقتى عمرسعد دستور داد ابتدا به آنها ملحق نشدم و قصدى هم نداشتم، امّا وقتى ديدم آنها سوار بر اسب آماده اند تا بر بدن حسين بتازند، با خود گفتم كه حسين شهيد شده و روحش از بدن خارج شده. نه دردى احساس مى كند و نه رنجى مى برد، ب