ذار با اين كار بتوانم نزد اميرعبيداللَّه افتخارى به نام خود ثبت كنم و جايزه اى بگيرم.

آن لحظه ياد برق سكّه ها و جوايز امير چشم عقل مرا كور كرده و دل من را سخت و بى عطوفت نموده بود. سوار بر اسبم شدم و در رديف آنها قرار گرفتم. آنها اسب خود را هى كردند و من نيز. بدن حسين به سينه روى زمين افتاده بود، حرارت اين گناه نمى گذاشت چشمانم را باز نگه دارم. افسار اسب را در دست محكم گرفته بودم تا اين كه از روى بدن او گذشتيم.

نفس راحتى كشيدم و كار را تمام شده احساس مى كردم. يكى از ما برگشت، يادم نيست كه بود، شايد صالح بن وهب يا اسيد بن مالك بود. از اسبش پياده شد، دست به زير بدن حسين كرد و آن را به پشت بر زمين گذاشت و بعد نگاهى به ما كرد و گفت:

- منتظر چه هستيد؟

متوجّه منظورش نشدم، سوار بر اسب شد و رو به سوى بدن حسين اسبش را هِى كرد. ديگران هم دنبال او به راه افتادند. نمى توانستم با آنان همراه نشوم، ديگر دست خودم نبود، مثل قطره اى در جريان رودخانه، در مقابل يك كارِ انجام شده قرار داشتم.

آن لحظه كه اسبم را هِى كردم نمى توانستم به هيچ چيز فكر كنم جز جايزه عبيداللَّه، جايزه اى كه هرگز به آن نرسيدم و هيچ چيز در ذهنم نقش اميد نمى زد جز سكّه هاى طلا و نقره امير،همان سكّه هايى كه هرگز آنها را نديدم.

وقتى در كوفه به دربار عبيداللَّه رفته از او طلب جايزه كرديم، رو به ما كرد و با بى حوصلگى گفت:

- مگر شما چه كرده ايد كه طلب جايزه مى كنيد؟

اسيد بن مالك رو به عبيداللَّه كرد و گفت:

- امير! ما همان ده نفر هستيم كه ابتدا گرده و بعد سينه حسين را با سم اسبمان لگدكوب كرديم.(3)

عبيداللَّه خوشحال شد، شادى در چهره اش موج مى زد امّا آن را مخفى كرد و به غلامش دستور داد جايزه كمى به او بدهد.

با ما چه كار داريد؟ چرا دست و پايمان را به زمين مى بنديد، آرام تر ... چه مى گوييد؟ باور نمى كنم، يعنى مى خواهيد آن اسبانى كه آن طرف با سوارانِ آماده ايستاده اند بر بدن ما بتازند؟ يعنى همان كارى كه ما با حسين كرديم؟

امّا مثل اين كه شما متوجّه نيستيد زمانى كه ما بر بدن حسين تاختيم حسين سرش از تن جدا بود و از دنيا رفته بود. من كه گفتم از مردن نمى ترسم، خودم را براى مرگ آماده كرده ام، خُب ابتدا مرا گردن بزنيد، بعد آن قدر با اسب بر بدنم بتازيد تا چيزى از گوشت و استخوانم باقى نماند.

نبنديد، چشمم جايى را نمى بيند يعنى آن چنان صورتم بر زمين چسبيده كه اصلاً نمى توانم چشمم را بگشايم، همه جا تاريك است، چه دنياى سياهى، چه تاريكى رنج آورى بر بدنم چنگ انداخته است و چه انتظار كشنده اى بر قلبم نيش مى زند؛ مثل اين كه داريد دور مى شويد، اين را صداى پاى شما به من مى گويد، باز گرديد و مرا از اين تاريكى زجرآور نجات دهيد، من يك بار ديگر شب تا صبح در چنين ظلمتى جانسوز و انتظارِ كشنده اى بوده ام، شام عاشورا را مى گويم.

چه شب فراموش ناشدنى بود، تمام وقايع آن روز در تاريكى شبْ هزار بار پيش چشمانم تكرار شد. آن شب خسته بودم امّا قدرت خوابيدن نداشتم، دلگير بودم و تنها،امّا جرأت نمى كردم با ديگرى سخن بگويم و يارى را از آن لشكر انبوه به همزبانى برگزينم.

خانواده حسين همه در يك خيمه نيم سوخته جمع شده بودند، على بن حسين در وسط خيمه دراز كشيده بود و زينب كنارش نشسته، به صورت فرزند برادر مى نگريست و مى گريست. ديگر زنان و كودكان چون پروانگانى به دور شمع وجود آن دو بال و پر گشوده بودند؛ نوحه مى خواندند و گريه مى كردند و به سر و صورت مى زدند. گاهى خستگى بر وجود آنها چنگ انداخته، صداى گريه و عزاى آنها فروكش مى كرد امّا بعد از گذشت چند لحظه ناله يكى از آن جمع بلند مى شد:

- حسين ... حسين ...

و باز شعله هاى به خاكستر نشسته گريه آنها از دل زبانه مى كشيد و قلب آسمان و زمين را به آتش اندوه مى نشاند، قلب من را هم مى سوزاند. باور كنيد من هم گريه مى كردم، چطور نمى توانيد باور كنيد؟ اين تنها من نبودم كه گريه مى كردم بلكه ديگر لشكريان هم شايد حالى چون حال من داشتند. هركدام گوشه اى نشسته و در فكر بودند، نمى دانم به چه فكر مى كردند، به بى آبرويىِ كشتن حسين و يارانش يا به افتخارهاى خود نزد عبيداللَّه بن زياد و جوايز او. نمى دانم چه شد كه براى چند لحظه خواب چشمان مرا ربود.

با فرياد عمر سعد از جا جستم:

- بس است هرچه خوابيديد، بيدار شويد، بسيار كار داريم. گروهى به تميز كردن سرهاى ياران و كشتگان حسين كه ديروز از بدنشان جدا ساخته ايد مشغول شوند، آنها را شسته و بر نيزه بزنيد. و بقيه با من بيايند تا كشتگان خود را غسل داده و كفن كنيم و به خاك بسپاريم.

لشكريان كوفه بعد از خميازه هاى شيطانى و پى در پى خود كه انگار از خوابى صدساله برخاسته اند، با چشمانى پف كرده و سرخ و خونين هريك به كارى مشغول شدند. تا ظهر طول كشيد، تمام كشتگانِ خود را يك يك غسل داده، كفن كرديم، عمر سعد بر آنها نماز خواند و بعد آنها را به دست خشمگين و آتشين قبر سپرديم.

سرهاى ياران حسين كه آماده شد، پيش عمر سعد آوردند و از او دستور خواستند كه چه بكنند. عمر سعد لحظه اى فكر كرد. بعد شمربن ذى الجوشن، قيس بن اشعث و عمرو بن حجّاج را خواند و به آنها دستور داد كه هر قبيله هر تعداد سرى را كه از تن جدا نموده و به دست دارد با خود به كوفه ببرد، تا هر قبيله بتواند پيش امير عبيداللَّه و يزيد بن معاويه به تقرّب و مقام شايسته خود برسد و آنها چنين كردند؛

- قبيله كنده سيزده سر با خود برداشت و بزرگ آنها قيس بن اشعث بود.

- قبيله هوازن به سركردگى شمر بن ذى الجوشن دوازده سر باخودبرد.

- قبيله تميم هفده سر، بنى اسد شانزده سر، قبيله مذحج با هفت سر و گروه ها و طوايف ديگر سرهاى باقى مانده را بين خود تقسيم كردند.

خورشيد از وسط آسمان كه گذشت عمر سعد دستور داد همه آماده رفتن به سوى كوفه شوند، سوار بر اسب بود و در ميان ميدان فرياد مى زد:

- خانواده حسين را نيز آماده رفتن كنيد، آنها را سوار بر شترانى بدون كجاوه و محمل كرده و تنها فرشى پوسيده بر شتران بيندازيد، راستى على بن حسين را سوار بر شترى لخت كرده دست و پايش را با زنجير ببنديد و برگردنش غُلى سنگين بيندازيد.

آماده رفتن شديم. يك نفر از داخل خاندان حسين عمر سعد را مخاطب قرارداد و فرياد زد - فريادى كه بيشتر شبيه ناله بود.

- عمر سعد! حال كه به اين وضع مى خواهى ما را ببرى، ما را از كنار قتلگاه عبور بده تا براى آخرين بار جسد غرق خون و چاك چاك عزيزانمان را ببينيم و با آنها وداع كنيم.

برق خوشحالى از چشمان عمر سعد جست، انگار خودش نيز در چنين انديشه اى بود. امّا حالا خانواده حسين خودشان چنين خواسته بودند. عمر سعد مى خواست براى يك بار ديگر هم كه شده بر زخم دل و جان آنها نمك بپاشد و آنها حالا خود پيشنهاد كرده بودند.

- باشد ... باشد، حتماً. آنها را از كنار كشتگانشان عبور دهيد، بگذاريد با مقتولان خود وداع كنند.

زنان و كودكان سوار بر شترانى بى كجاوه و محمل، زير آن آفتاب سوزان بدون كوچك ترين سايبانى،

زنان با چهره ها