ى باز و بدون نقاب.

خدايا اين صحنه براى من خيلى آشنا بود، بار ديگر اين صحنه را ديده بودم. زمانى كه كودك بودم و در كوچه هاى كوفه با همسالان خود بازى مى كردم يادم است هر از چند گاهى لشكر مسلمانان از سرزمين هاى فتح شده با اسيرانى از كشورهاى كفر نشين باز مى گشتند، آن اسيران را با همين حال وارد شهر مى كردند و از پيش چشم هاى مردم عبور مى دادند. خدايا ما چه كرديم يعنى با زينب، دختر على، همان گونه رفتار كرديم كه با مردم كفار و مشرِك بلاد ترك و روم ... سوار بر شترانى لخت و بى كجاوه، با غل و زنجير ....

كاروان اسيران به راه افتاد با آه و ناله كه هنگام رسيدن به نزديك قتلگاه تبديل به گريه و شيون شد، هركس حرفى براى گفتن داشت و به گونه اى درد دل مى كرد، يكى پدرش را صدا مى زد و از سختى اسيرى و يتيمى زودرس شكايت مى كرد و ديگرى برادرش را مى خواند و از فراق و هجران، سخت دلگير بود.

على بن حسين نگاهى به كشتگان انداخت و سخت گريست، انگار تاب تحمّل اين مصيبت را نداشت و بدن بيمار و رنجورش طاقت نگريستن به آن صحنه را در خود نمى ديد؛ زينب كه از حال برادرزاده خود نگران و مضطرب شده بود رو به او كرد و گفت:

- اين چه حالى است كه تو را به آن مشاهده مى كنم، اى يادگار عزيزِ پدر و مادر و برادرانم! مى بينم آن گونه بى طاقت شده اى كه هم اكنون جان به جان آفرين تسليم مى كنى.

على بن حسين گريه اش را فرو خورد و آرام گفت:

- عمه جان! چگونه جزع و فرياد نكنم در حالى كه مى بينم سيّدم، آقا و مولايم، برادرانم،عموهايم، عموزادگانم و خاندانم غرق در خون، عريان و بدون كفن به روى زمين افتاده اند و هيچ كس به فكر دفن ايشان نيست و هيچ انسانى به آنها توجه نمى كند، انگار ايشان را از مسلمانان نمى دانند.

- برادر زاده ام! از اين صحنه كه مى بينى نگران نباش و جزع مكن، به خدا قسم اين پيمانى بود از طرف رسول خدا با جدّ و پدر و عموى تو. رسول خدا مصايب و سختى هاى هر يك از آنها را به ايشان گفته بود. خداوند از جماعتى در اين امت عهد گرفته - آن جماعتى كه فراعنه كفر و سلاطين ظلم روى زمين ايشان را نمى شناسند امّا در نزد آسمانيان شناخته شده و معروفند - كه بيايند و اين اجساد پاره پاره و اعضاى جداجدا و در خون غلطان را به خاك بسپارند.

دختر يازده ساله حسين، فاطمه از گريه و بى تابى نزديك بود از روى شتر بر زمين سرنگون شود كه من بر سرش فرياد زدم:

- دختر! مواظب باش، حواست كجاست، حوصله سوار كردن يتيمى مثل تو را ندارم.

نمى دانم تحمّل كدام حرف من برايش سنگين بود، شايد كلمه يتيمى؛ اشك در چشمانش پيچيد و بغض راه گلويش را گرفت، با نگاه مهربانش صورت مرا از خجالت غرق عرق كرد، انگار حرفى براى گفتن داشت و مى خواست سخنى با من بگويد. اى كاش الآن اين جا بود به پايش مى افتادم گريه مى كردم بر سر و صورت مى زدم و مى گفتم:

- فاطمه! ... با من حرف بزن.

اى كاش با من حرف مى زد، هرچه فرياد داشت بر سرم مى كشيد و عقده هاى دلش باز مى شد.

حال و روز سكينه در آن لحظات از فاطمه بدتر بود و گريه و ناله اش شديدتر.

عمر سعد برگشت و گفت:

- هرچه زودتر كاروان را حركت دهيد، توقّف بس است.

به راه افتاديم، بعد از چند لحظه به عقب برگشتم تا يك بار ديگر كربلا را ببينم، زمين گلگون، كشته هاى عريان و افتاده بر روى خار و خاك، خيمه هاى نيم سوخته، تير و نيزه هاى شكسته و خورشيدى كه هرلحظه به افق نزديك تر مى شد تا بوسه شرم بر خاك كربلا بزند. بعداً در كوفه شنيدم - زمانى كه هنوز گوشه گير و منزوى نشده بودم - كه بعد از رفتن ما گروهى از قبيله بنى اسد آمده اند و كشتگان حسين را با احترام به خاك سپرده اند، مردم مى گفتند وقتى مى خواستند آنها را به خاك بسپارند اكثر آنها داراى قبرهاى آماده اى بودند كه پرندگان سفيدى چون نور بر بالاى آنها در حال پرواز و طواف بودند.

صدايم را مى شنويد، كجا رفتيد.

سربازان مختار كه مرا به اين جا آورده و دست و پاى بسته رهايم كردند كجا رفتند؟ نكند اين كه گفتم براى مرگ آماده شده ام و مردن را بيشتر از اين زندگى دوست دارم باور كرده اند؟ آنها مثل اين كه نمى دانند هنوز هم چه آرزوهاى بزرگى در سر دارم، آن حرف ها را آن لحظه كه احساساتى شده بودم زدم. آنها هم نبايد بيشتر از اين از من انتظار داشته باشند، گاهى انسان از روى حواس پرتى حرفى را مى زند. من هنوز مى خواهم بروم نزد عبيداللَّه و طلب جايزه بيشترى بكنم.

اين چه صدايى است؟ صداى سم اسبانى كه هر لحظه نزديك و نزديك تر مى شوند، براى چه به سوى ما مى آيند؟ نكند همان اسبانى هستند كه براى لگد كردن بدن ما زين شده اند، نمى دانم، شا ... واى پشتم. كاروان فرياد

احساس مى كنم خيلى تنها و بى كس هستم، آخر تنهايى دردى نيست كه با گذشت زمانْ غبار فراموشى برآن نشيند و يتيمى زخمى نيست كه آمد و شدِ روز و شبْ مرهم آن باشد.

گاهى كه تو از آن بالا به من نگاه مى كنى همه غم هاى خودم را فراموش مى كنم و دلم لبريز از احساس مرموزى مى شود، همان دلى كه با خود نياوردم. دلم را فرسنگ ها آن طرف تر جاگذاشته ام و شايد دلم طاقت نداشت همراه من بيايد و تنهايى دست هايم، رنجورى تنم و زخم هاى قلبم را ببيند.

دلم پشت دشت هايى سرخ جا مانده، به او گفتم با من بيايد و او گفت بگذار تا قيام قيامت اين جا باشم، در اين گلستانِ پر از شقايق بمانم و بر انتظار حرم هر گلى هزار بار طواف عشق كنم.

دلم با من نيامد، كنار پيكرت جا ماند، از وقتى كه از كوفه راه افتاديم تنها يك بار از آن بالا به من نگريستى و آن زمانى بود كه از شدت دردِ استخوان هاى ضرب ديده ام و رنجِ قلب شكسته ام،اشك برگونه هايم نقشى از ماتم زد، همان لحظه كه عمّه نيز به كنارم آمد و مرا به صبورى دلدارى داد. نگاه مهربانش بر وجودم سايه عطوفت انداخت و فرود آرام مژگانش غم هاى درونم را هاشور زد. به من گفت:

- ياد خدا تسلّى دلت خواهد بود، همان خدايى كه انتقام خون پدرت را مى گيرد.

عمّه درست گفت و چه زيبا فرمود، امّا او نمى دانست دلم الآن در سجده نماز خود سر بر خاك حرم خون خدا، كربلا، مى سايد و اوست كه پروانه وار گرد شمع پيكرت مى گردد و مى سوزد و درون مرا از آتش غم مى افروزد.

پدر جان! خيلى دلم گرفته، غم و غصه وجودم را پر كرده و از بس گريستم گويى اشكِ چشمانم خشك شده است. از آن بالا به من نگاه كن، امّا اگر قرار است باز با ديدن من دانه هاى اشك از گوشه چشمانت بلغزد و بر محاسنت جارى شده و بعد از روى صورتت پايين آمده، چوب نيزه را خيس كند نگاه نكن.

پدر جان! من قبل از اين كوفه را نديده بودم - و اى كاش هرگز نمى ديدم - تنها يادم است در مدينه كه بوديم هر وقت نام كوفه را مى شنيدى حالت دگرگون مى شد، نمى دانم اين بغض بود كه راه گلويت را سد مى كرد و نمى گذاشت تا لحظاتى با ما حرف بزنى يا اين كه خشم آن چنان صورتت را بر افروخته مى كرد.

هرچه فكر مى كنم نمى فهمم چطور راضى شدى به سوى كوفه حركت كنى، يعنى هيچ كس نفهميد. در مدينه كسى باور نمى كرد، همه مى گفتند مردم كوفه مردمان عهد شكن و هوا پرستند، همان كارى كه ب