 جدّم على و عمويم حسن كردند با تو نيز مى كنند.

كوفه!

اى شهر هزار رنگ، شهر آفتاب پرست هاى روزگار!

كوفه!

شهر غصّه ها و عقده هاى من، شهر خاطرات تلخ و كشنده من!

پدر مظلومم!

سر تو و يارانت را زودتر از ما به كوفه فرستاده بودند، وقتى كه ما به نزديك كوفه رسيديم ديديم سوارانى با نيزه هايى كه بر سر آنها منظومه نورانى خورشيد باكهكشانى از ستاره است به سوى ما مى آيند، به ما كه رسيدند در بين كاروان پخش شده و همراه كاروان به سوى كوفه راه افتادند.

آن لحظه كه رسيدند صداى گريه از همه بلند شد، استخوان هاى بدنم از كتك هايى كه كنار بدنت به من زدند درد مى كرد و هنگام گريه درد آن دوچندان مى شد. امتداد نگاهم همه جا را جستجو كرد و بالأخره انتظار مه آلود چشمانم تو را كه بر دامن آسمان نشسته بودى در آغوش كشيد.

به دروازه كوفه كه رسيديم مردم براى تماشا آمده بودند، زنان بالاى پشت بام و مردها كنار ديوار ايستاده بودند، نمى دانستم چه بكنم، مى خواستند با آن حال ما را جلو چشم مردم عبور دهند؛ سوار بر شترانى بى كجاوه، با روى باز و صورتى رنگ پريده و رنجور... خدايا! مردم درباره ما چه فكر مى كردند؟

تا به خود آمدم وسط جمعيتِ مردم بودم كه نگاه هاى پر از تعجّب همراه با اندوه به ما مى انداختند.ناگهان زنى از بالاى بام صدا زد:

- شما اسيران كدام طايفه و قبيله هستيد؟

يعنى نمى دانست ما كه هستيم، مگر شوهرانشان نامه براى كه نوشته بودند و كه را به يارى دعوت كرده بودند؟ يكى از ما - نمى دانم كه بود، زينب، ام كلثوم يا كس ديگر - به او جواب داد:

- ما اسيران خاندان پيامبريم.

آن زن تا اين جمله را شنيد از روى پشت بام ناپديد شد و پس از لحظاتى با تعدادى چادر، و روپوش و مقنعه از خانه بيرون آمد، در حالى كه از خجالت رنگ صورتش سرخ شده بود و دستانش مى لرزيد آنها را بين ما تقسيم كرد.

از اين عمل آن زن همه خوشحال شديم، امّا فكر نكنم كسى بيشتر از على خوشحال شد. از اين كه مى ديد حالا بيشتر از قبل پوشيده مى شويم دلشاد شد، امّا او چگونه به ما مى فهمانيد خوشحال شده در حالى كه حالش از همه ما بدتر بود؛ سوار بر شتر عريان در حالى كه غل و زنجير بر گردن و دست و پايش بود. فشار و سختى غل گردنش را زخم كرده بود و خون جارى شده بود، گاهى چند بيت شعر مى خواند كه درست يادم نيست امّا مضمونش چنين بود:

- اى امّت ظالم! خداوند خيرش را از شما بردارد كه رعايت حال ما را به خاطر جدّمان نكرديد، روز قيامت وقتى شما را نزد او حاضر مى كنند چه جوابى براى گفتن و پوزش داريد؟

ما را سوار بر شتران برهنه همچون اسيران مى بريد، گويى كه ما هرگز مسلمان نبوده ايم. ما را شايسته آنچه لايق خود و اميرتان هست مى دانيد و ناسزا مى گوييد. به خاطر كشتن ما شاديد و دست افشانى مى كنيد. واى به حال شما، مگر نمى دانيد كه پيامبر خدا محمد - درود و سلام خدا بر او و خاندان پاكش - جدّ من است.

اى حادثه كربلا! غمى را بر دل ما نشاندى كه هرگز آرام نخواهد شد....

خيلى دلم براى برادرم غمگين بود؛ گاهى نگاه رنجورم بر نگاهش بوسه مى زد و گاهى كه چشمانم براى لحظاتى بر چشمانش مى نشست، با نگاه مهربانش به من مى گفت:

- خواهر عزيزم، سكينه!

من به حال تو نگرانم، تو ديگر براى من دلسوزى مكن، من حالم خوب است ....

و من نگاهم را باز مى گرفتم و آرام مى گريستم ....

مردم كوفه ما را كه بدين حال ديدند، متأثّر شده بودند،گاهى صداى گريه زنان مى آمد كه بر حال ما رقّت كرده، مى گريستند. برادرم كه از شنيدن صداى گريه ها تعجب كرده بود آرام گفت:

- اين زنان براى ما گريه مى كنند و ندبه مى خوانند؟ پس خاندان ما را چه كسى كشته است؟

پدر جان!

تو در آن بالا دل نگران همه بودى، نگران من، عمّه ام زينب، اُمّ كلثوم و ... گاهى براى آرامش دل طوفان زده ما قرآن مى خواندى، يادم هست زمانى به نزديك حجره اى در بازار كوفه رسيديم كه پيرمردى (4) در آن نشسته بود، لبان مباركت از هم باز شد و صوت دلنشين قرآن فضا را لبريز از عطر زيباى ياس كرد:

- آيا گمان مى كنيد داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات ما عجيب است.(5)

و آن پيرمرد انگار كه با شنيدن صدايت موى بر بدنش راست شده باشد غرق تعجّب رو به تو كرد و گفت:

- يابن رسول اللَّه به خدا قسم حكايت سر مقدس تو از داستان اصحاب كهف عجيب تر و بسيار شگفت آورتر است.

ما را آرام مى بردند و همراه با اين كاروان دل سوخته جمعيت زيادى راه مى پيمود، انگار ريسمان قلب مردم به دست اين قافله است و مى برد به جايى كه مى رود. كم كم به مكانى رسيديم كه جمعيت زيادى ايستاده بودند، شايد ميدان شهر كوفه بود. مردها گوشه و كنار با هم صحبت مى كردند، گاهى نگاهى تأسّف بار به ما مى انداختند و گاهى نگاهشان رابه زمين دوخته غرق در فكر مى شدند. صداى گريه زنان از گوشه وكنار مى آمد.

نگاهى به عمّه ام زينب كردم، نمى دانستم به چه فكر مى كند، به چه افسوس مى خورد و غم كدام خاطره بر سينه اش سنگينى مى كند و التهاب كدام بغض راه گلويش را سد كرده است؟ وجودش لبريز از حيا بود و شرم و وقارى وصف ناشدنى برسرش سايه انداخته بود. ناگهان رو به مردم كوفه كرد وگفت:

- ساكت شويد!

پدرجان!

تو خوب ديدى با فرياد عمّه ام همه ساكت شدند، مردان بر جايشان ميخكوب شده و زنان هق هقِ گريه شان را در گلو فرو خوردند، اسبان و شتران ديگر از جايشان حركت نكرده وصداى زنگى از كاروان به گوش نمى رسيد.

همه منتظر بودند تا ببينند زينب چه مى خواهد بگويد، من هم در انتظار باز شدن لب هاى عمّه ام بودم كه شروع به سخن كرد:

- حمد و ستايش مخصوص خداست، درود و سلام بر پدرم محمد و خاندان طاهر و برگزيده اش باد.

اما بعد، اى اهل كوفه، اى مردم نيرنگ باز و بى وفا!

براى ما گريه مى كنيد و افسوس مى خوريد؟ هرگز اشكتان خشك نشود و ناله شما پايان نپذيرد. شما مانند آن زنى هستيد كه رشته هاى خود را بعد از ريسيدن پنبه مى كرد، شما نيز رشته ايمانتان را تابيديد و بازگسستيد چه فضيلتى داريد به جز لاف زدن و خودپسندى. سينه اى پر از بغض و كينه و دلى لبريز از كثافت دشمنى و عداوت داريد. همانند كنيزان چاپلوس و متملّق هستيد و مانند دشمنان سخن چين و فتنه انگيز، يا مانند گياهى كه بر لجن و پليدى روييده باشد يا نقره اى كه با آن گورى را بيارايند، ظاهرى زيبا و باطنى نفرت آور داريد.

بدانيد بد چيزى براى خودتان از پيش فرستاديد، چرا كه خشم و غضب خداوند شامل حال شماست و در عذاب الهى هميشه زمان مى مانيد.

گريه مى كنيد؟ فرياد مى زنيد و ناله مى كنيد؟ آرى، به خدا بايد چنين حالى داشته باشيد، بسيار گريه كنيد و كم لبخند لب هاى شما را به چنگ آورد؛ چرا كه دامن خود را به گناه و پليدى آلوده كرديد؛ آن چنان گناهى كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد. چگونه مى خواهيد پَلَشتى قتل فرزند رسول خدا را از دامن بشوييد؟ چگونه مى خواهيد از راهى كه به آخرش رسيده ايد، و آن دوزخ است، باز گرديد؟ چگونه كشتن سرور جوانان بهشت را جبران مى كنيد؟ به كجا مى خواهيد پناه ببريد بعد از ويرانى پناهگاه نيكان و بزرگان شما؟ ن