د چه كسى مى خواهيد جزع پشيمانى و ندامت بزنيد شما كه مأمن خود در حوادث ناگوار را ويران و نور هدايت و حجّيت خدا را خاموش كرده و رهبر دين خود را در غربت و مظلومانه شهيد كرديد؟

بدانيد وِزر سنگينى بر گردن، حمايل كرديد. از رحمت و رأفت الهى دور باشيد كه از رحمت و انسانيت دور افتاديد. به سوى درّه نيستى وهلاكت راهى شويد كه خون عزيزترين و صبورترين انسان راهبر را هدر داديد.

زحمات و تلاش شما هدر رفته، چون آبى ريخته بر شوره زار كه ديگر به كار شما نمى آيد و كارى از شما بر نمى آيد. در اين جريان ضرر كرديد و خشم خداوند شما را در چنگ خود اسير كرده، ذلّت و خوارى براى تمامى روزگار بر پيشانى شما نوشته شد.

واى بر شما اى مردم كوفه؛ مى دانيد جگر رسول خدا را پاره پاره كرديد؟ بدن عزيز دل و تمام وجود پيامبر را تكه تكه كرديد؟ مى دانيد نور پرده نشينان عصمت را از حرمش به ساحت چشم مردم آورديد؟ مى دانيد چه خونى از او ريختيد؟ مى دانيد چگونه حرمت او را هتك كرده، خودتان را خوار نموديد؟

زشتى بزرگى انجام داديد كه پليدى آن زمين را فرا گرفت و جنايتى مرتكب شديد كه عظمت و دردناكى آن آسمان را به خروش وا داشت. خونى را بر زمين ريختيد كه اگر از آسمان خون چو باران ببارد نبايد تعجّب كرد.

منتظر باشيد كه عذاب آخرت سخت و جانكاه است، شما تنها، زبون و خوار و حقير هستيد، كسى دست يارى به سوى شما نمى گشايد. به اين چند روزى كه زنده و سرمست هستيد خوشحال نباشيد و به اين پيروزى مغرور مگرديد كه اين مهلت خداوند است؛ چرا كه خدا عجله اى در عذاب شما ندارد و اگر زمان بگذرد بر او باكى نيست. خداوند در كمين گاه، مترصّد فرصتى است تا بهترين انتقام را از شما بگيرد....

سخن عمّه ام كه به اين جا رسيد گمان مى كنم تو از بالاى نيزه برمنزلِ نگاهش نشستى و تصوير تو در ذهنش بارش بغض بر حنجره خسته اش شد. ديگر ادامه نداد. اما مردم حيران و نابخرد به نظر مى آمدند، مى گريستند و سرگردان به ما نگاه هاى مشفقانه و لبريز از تعجّب مى كردند. زنان بر صورت مى زدند و مردانشان انگشت بر دهان گزيده، اشك مى ريختند.

گوشه اى پيرمردى ايستاده بود، آن چنان مى گريست كه پهنه صورتش چون دشت باران خورده شده بود. رو به عمّه ام كرد و گفت:

- پدر و مادرم فداى شما بشوند؛ سالخوردگان شما بهترين سالخوردگانند، جوانان شما برترين جوانانند، بانوان شما مهترِ بانوانند،و نسل شما والاترين نسل آفرينش كه نه به دست خباثت روزگار خوار مى شود و نه به دست جنايت آدميان شكست پذير است.

از يك سو گريه بر صورت مردم چنگ انداخته بود و از سوى ديگر تعجّب بر چهره آنها نقش ماتم مى زد. گاهى سر به گوش هم نزديك كرده مى گفتند:

- باور كن او على بود.

آنها پدربزرگ مرا خوب مى شناختند، گاهى وقت ها كه حكايت آن روزها را از بزرگ ترها مى شنيدم با خود مى گفتم يعنى مى شود پدربزرگم در كوفه امير بوده باشد و غريب!

اما حالا كمى فهميدم. اينها با اين كه ما را خوب مى شناختند تنها گريه و اشك به ما تحويل مى دادند و آن هم شايد از ترس فرداى دنياى خودشان بود.

پدر جان!

خواهرِ بزرگم فاطمه از زبان تو زياد برايم تعريف كرده بود، از مردم كوفه و بى وفايى آنها، از چشمان پرطمعى كه با برق سكه ها پر نور مى شد و شكم هاى هواپرستى كه زود ارادتمند هر خوان رنگارنگى مى گشت. مى خواستم به خواهرم بگويم : فاطمه اين همان مردم هستند كه مى گفتى؟... راست گفتى!

به او نگاه كردم، در كنار عمّه ام زينب بود. خشم، چشمانش را بر افق دوخته بود. از جمعيت جز صداى گريه و هق هق شنيده نمى شد. خواهرم نگاهى به جمعيت كرد، نگاهى كه بر چهره همه نقاب خجالت انداخت؛ بعد گفت:

- حمد و ستايش خداى را به تعداد ريگ هاو سنگ هاى روى زمين، حمد و ستايش خداى را به سنگينى عرش تا فرش، سپاس مى گويم خدا را و به او ايمان دارم و تكيه گاهم در تمام زندگى اوست. به درگاهش شهادت مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا و ربّى جز اله بى شريك نيست ، با تمام وجود شهادت مى دهم كه محمد بنده و فرستاده خداست و از ژرفاى درونم و با تمام قطرات خونم شهادت مى دهم كه فرزندان محمد(ص) در كنار رود فرات بدون كينه و دشمنى ذبح شدند.

بار الها!

به پناهگاه تو پناه مى برم از اين كه بر تو دروغ ببندم يا حرفى بر زبانم جارى شود غير از آنچه بر محمّد در باره جانشينش على نازل كردى. على آن يگانه مردى كه نامردان حقّش را گرفتند، على آ ن شجاعِ دلاورى كه بى گناه او را به شهادت رساندند همان طورى كه ديروز فرزند بى گناهش را در خانه اى از خانه هاى الهى شهيد كردند، درسرزمينى كه مردمى به ظاهر و با زبان مسلمان آن جا بسيار بودند، خاك سياه بختى بر سر و روى آنها باد!

زمانى كه حسين زنده بود هرچه ظلم توانستيد بر او روا داشتيد و هيچ ستمى را از وجودش باز نداشتيد و آن گاه كه از دنيا رفت نيز جز ظلم و جنايت را شايسته او ندانستيد، ظلم و ستم تا اين كه خدايا تو مرغ روحش را به سوى خودت عروج دادى در حالى كه خوى و طبيعتى پاك داشت، وجودش طاهر بود و خوبى ها و زيبايى اخلاقش را همه مى شناختند، افكار و عقايد كمال بخش او در بين تمام مردم از هر طايفه و گروه معروف بود.

پروردگارا!

آن گاه كه در راه تو گام برمى داشت خار سرزنش هيچ كسى بر پايش زهر پشيمانى نچشاند،

خدايا!

تو از كودكى او را به سوى اسلام هدايت كردى و در بزرگسالى فضايل و خوبى هاى بسيار به او عطا فرمودى. هميشه در راه تو و پيامبرت خيرخواه ديگران بود تا اين كه او را به سوى خودت بردى، در دنيا زاهد بود و حرص و طمع بر چشم عقلش پرده غفلت نينداخت، براى آخرت قدم برمى داشت و در راه تو جهاد مى كرد. تو از او راضى بودى و او را براى خودت انتخاب كرده به راه راست هدايت فرمودى.

اما شما اى اهل كوفه، اى مردم نيرنگ باز و حيله گر و خودپسند!

- ما خانواده اى هستيم كه با دست جنايت شما آزمايش شديم و شما مردمى كه با وجود سراسر نور ما امتحان شديد، خداوند ما را خوب آزمايش كرد و علم و دانش را در سينه ما جاى داد، ما معدن علم و گنجينه حكمت خداوند و دليل و حجّت او روى زمين، در شهرهاى مختلف، بر بندگان خداييم. چه بزرگواريى كه خدا به كرامت خودش به ما عنايت فرموده و ما را كريم ساخت. ما را با محمّد، نبى رحمت و هدايت، بر بسيارى از مردم برترى داد، آن هم فضيلت و برترى آشكار و روشن، اما شما بزرگى ما را تكذيب كرده، چشم بر نور هدايت ما بستيد و به ما كافر شديد. ما را كافر دانستيد و نبرد با ما را حلال شمرده، ربودن اموال ما را مباح دانسته و دارايى ما را به يغما برديد، مثل اين كه ما خارج شدگان از دين و كافر هستيم. ما را كشتيد همان گونه كه روز ديگر پدربزرگ ما را شهيد نموديد.

از شمشيرتان خون خاندان ما مى چكد، خون اهل بيت پيامبر كه از كينه هاى گذشته است كه در دل خود نگاه داشته ايد. بر خدا دروغ بسته و خدعه كرديد و بدانيد خدا بهترينِ مكرسازان است، چشمتان روشن و دلتان شاد! از اين كه خون ما را ريخته و اموالمان را ربوديد خوشحال نباشيد. اين تقدير الهى بود ثبت شده در نزد پروردگا