ر قبل از اين كه بر ما وارد شود. از آنچه از دست شما رفت دست حسرت بر هم نزنيد و از آنچه به دستتان آمد كف خوشحالى بر هم نكوبيد، خداوند متكبّرانِ فرحناك را دوست نمى دارد.

مرگ بر شما و دستتان بريده باد. به انتظار لعنت و عذاب الهى باشيد كه نزديك است بر شما فرود آيد، عذاب هاى آسمانى پى در پى بر شما نازل شود تا شما را به جان هم انداخته و نابود كند و باز در چنگال عذاب روز رستاخيز به واسطه ظلم و جورتان اسيريد.

لعنت خدا بر ستمگران و واى بر شما، مى دانيد با چه دستى شمشير طغيان را عليه ما از غلاف خارج كرديد؟ مى دانيد با پاى شيطانى خود قدم در مدار ظلم گذاشته با ما جنگيديد؟ به خدا قسم دل هاى شما چون سنگ سخت و قسى شده و سينه هاى كثيفتان پر از بغض و حسد گشته است.

واى بر شما اى مردم بى وفا و ظالم كوفه، چه بغضى از پيامبر خدا در قلب شما خانه كرده بود كه با برادرش و جدّم على بن ابى طالب و فرزندان و خاندان طاهر او چنين ظلمى را روا داشتيد و زندگى آنها را به خاكستر نشانديد. رو سياهى بر چهره كريه خود به بار آورده و افتخار كرده، و شعر سروديد:

- على و خانوداه او را با شمشيرهاى تيز و كمان هندى و نيزه كشتيم و زنانشان را چون اسيران ترك به اسارت برديم....(6)

خاك بر دهن تو اى گوينده شعر، به كشتن مردمى كه خداوند آنها را پاك و طاهر قرار داده و پليدى را از آنها دور داشته افتخار كردى. بر جاى آتشين خود بنشين... بدان كه خداوند فضيلت را به ما داد و آن فضيلتى است كه به هركسى داده نمى شود؛ خداوند صاحب فضل و باعظمت است و كسى كه نور هدايت الهى نداشته باشد بى نور است.

فاطمه چه زيبا و رسا با قامتى استوار سخن مى گفت، گاهى نگاهش بر تو مى افتاد كه آن بالا به تحسين با نگاهت گونه آفتاب خورده و رنج كشيده او را نوازش مى كردى و او با ديدن تو از شرم سرش را به زير مى انداخت، كمى مكث مى كرد - شايد بغض راه گلويش را مى بست - و بعد ادامه مى داد. مرد و زن مى گريستند و ناله مى كردند. يك نفر از بين جمعيت در حالى كه سخت مى گريست و دست بر سرگذاشته و بر زمين نشسته بود فرياد زد:

- كافى است، اى دختر پاكان، هرچه گفتى بس است، بس كن كه دل ما را آتش زدى و سينه ما را سوزاندى وجود ما سراسر آتش شد، ديگر مگو....

فاطمه ديگر چيزى نگفت، مى خواستم به او بگويم: فاطمه، تو بهتر از من اين مردم را مى شناسى، با آنها سخن نگو، بيا و از درد دلت، خستگى هايت و تنهايى هايت براى من حرف بزن. بيا و مثل زمانى كه در مدينه بوديم و تو شب ها براى اين كه به خواب بروم سرم را در دامنت مى گذاشتى و از هرچه و هركجا مى دانستى داستانى مى گفتى، بيا و برايم حرف بزن.

پدر جان!

تو ديگر چرا مى گريستى؟ براى چه، قطرات اشك محاسن تو را خيس كرده بود؟

نمى دانم چرا عمّه ام آن قدر مى گريست، زنان دور شترى را كه سوار بود گرفته بودند و با او مى گريستند. خواست شروع به صحبت كند امّا دهانش خشك شده و حنجره اش مى سوخت. ناخودآگاه به آن سوى ميدان نگاهى انداخت، آن جا كه سر عمويم بالاى نى بود، عمويى كه نام او همراه با طراوت آب بود و ياد آورد صبورى اش در كنار فرات. با ديدن عباس، اشك از چشمان عمّه ام چون سيل جارى گشت ... عمّه ام امّ كلثوم رو به مردان و زنان دور و برش كرد و گفت:

- اى مردم كوفه!

واى بر شما، تا قيامت حسرت بر شما، چرا حسين را تنها و غريب گذاشته او را كشتيد؟ دارايى او را حلال شمرده و تاراج كرديد وزنان و خانواده اش را اسير نموديد؟ چرا او را اين قدر آزار و شكنجه داديد؟

مرگ و هلاكت بر شما اى امت حيله گر. مى دانيد طناب چه بلايى برگردن شما آويخته شد؟ مى دانيد بار سنگين چه گناهى را بر دوش مى كشيد؟ مى دانيد خون چه كسانى را بر زمين ريختيد؟

بهترين مردمان بعد از پيامبر را كشتيد، رحمت ديگر نگاهى به خانه تاريك دل شما نمى اندازد ... برادر عزيز و پاره جان مرا كشتيد. به انتظار آتشى كه شعله هاى آن بر وجود شما زبانه مى كشد باشيد كه جزاى شماست. خون كسانى را بر زمين ريختيد كه خدا و پيامبر و قرآن حرمت آن را به شما گفته بودند، پس بگذرايد به شما وعده جايگاه پر از آتش را بدهم كه در آن هميشه مى مانيد. من اين خواهر عزاديده و مصيبت زده، تنها و غريب بر برادرم، اين بهترين مرد بعد از رسول خدا، خواهم گريست و اشك همچون دو چشمه از چشمانم جارى مى شود، چشمه اى كه هرگز خشك نخواهد شد ....

مردم كه براى شنيدن حرف هاى عمّه ام كمى ساكت شده بودند باز شروع به گريه و ناله كردند، زنان در گوشه و كنار، بالاى پشت بام ها خاك بر سر مى ريختند، دست بر سر و صورت مى زدند. مردان روى خاك نشسته گريه مى كردند و دست بر پيشانى مى زدند. بعضى ها را مى ديدم دست بر صورت زده ريش خود را مى كندند از ترس اين كه به زودى ريشه كن خواهند شد.

كسى نبود كه ساكت باشد، همه گريه مى كردند، انگار بر همه مردم شهر مصيبتى بزرگ وارد شده بود، سربازان عبيداللَّه هم گريه مى كردند و از طرفى خود را در خطر مى ديدند كه نكند مردم بر آنها بشورند و آنها را از بين ببرند؛ لذا مرتب به ما مى گفتند كه حركت كنيد. مردم را به كنار مى زدند تا شترها را حركت دهند كه هرچه زودتر به كاخ عبيداللَّه برسيم. مردم بر سر و صورت مى زدند و گريه مى كردند. سر و صداى عجيبى بلند شده بود.

برادرم على را ديدم كه غل و زنجير سخت آزارش مى داد و درد وبيمارى سايه رنج و محنت بر چهره اش انداخته بود. رو به مردم كرد وباعلامت دست نشان داد كه ساكت باشند. همه ساكت شدند و ديگر كسى حرفى نمى زد، صدايى به گوش نمى رسيد جز هق هق مردان و مويه فروخورده زنان. همه مشتاق بودند تا ببينند على چه مى خواهد بگويد. برادرم شروع به صحبت كرد:

- سپاس و ستايش مى كنم خدا را و در سختى و راحتى او را ثنامى گويم، درود بر پيامبر خدا و بر خاندان پاكش باد.

اى مردم!

هركس مرا مى شناسد كه هيچ، اما كسانى كه مرا نمى شناسند من خودم را به آنها معرفى خواهم كرد؛ من على پسر حسين بن على بن ابى طالب هستم،

من فرزند كسى هستم كه حرمت او شكسته شد، هرچه داشت ربوده شد و اموالش به دست تاراج سپرده شد و خانواده اش دل به اسارت سپردند.

من فرزند آن تشنه لبى هستم كه كنار فرات بى گناه و معصوم به شهادت رسيد و با سختى اندك اندك جان داد و همين براى بزرگوارى او كافى است.

اى مردم! شما را به خدا قسم مى دهم، مگر شما نبوديد كه براى پدرم نامه نوشته و با خدعه و نيرنگ به او وعده بيعت و يارى داديد، اما وقتى به سوى شما آمد، شمشير جنگ به رويش كشيديد.

مرگ بر شما با اين بدكارى، نفرين بر شما با اين اعمالى كه براى خود از پيش فرستاديد. با چه چشمى مى خواهيد به صورت پيامبر نگاه كنيد؟ با چه رويى مقابل او مى ايستيد وقتى به شما مى فرمايد فرزندانم را كشتيد و آنها را هتك حرمت كرديد، شما از امّت من نيستيد؟

خستگى و بيمارى در چهره على نمايان بود، صداى گريه مردم بلند شد و فضا را پر كرد. مردم با حسرت و اندوه به هم نگاه كرده و مى گفتند: ريشه كن شديد و خبر نداريد به چه هلاكتى دچار شديد. اما گريه و حسرت آنها چه سودى براى ما داشت، چه فايده 