ى به حال تو داشت. آن روز كه در كربلا با شمشيرهاى كشيده و تيرهاى در كمان تو را دوره كرده بودند، بايد كمى فكر مى كردند. برادرم استوار و مقاوم انگار كه خار هيچ سختيى به پايش نخليده باشد ادامه داد:

خدا رحمت كند كسى را كه نصيحت مرا به گوش جان بشنود و وصيت مرا در ساحت خداوند و رسول و اهل بيت او عمل كند.

مردم كه انگار در پى بازيافتن آبروى رفته خود بودند از هرطرف روبه على گفتند:

- اى پسر رسول خدا!

ما همه سراپا گوشيم، با تمام وجود خواستت را به جا آورده، سفارشت را عمل مى كنيم. حرمت و حريم تو را پاس داشته و ديگر به توپشت نخواهيم كرد. هر امرى دارى بفرما تا ببينى چگونه اطاعت مى كنيم.

خداوند تو را رحمت كند، ما با هر كه به جنگ تو شمشير از غلاف درآورد مى جنگيم و با هر كسى كه دست ارادت و دوستى برايت به سينه بگذارد دوست هستيم. ما حق تو را از يزيد ملعون مى گيريم، باور كن از هر كسى كه گرد ستم بر چهره ات نشانده و در واقع به ما ظلم كرده، بيزار و متنفّريم. باور كردنى نبود، يعنى اين مردم راست مى گويند؟ اگر راست مى گويند چرا تو را يارى نكردند؟ اگر به اين حرف ايمان داشتند سر تو الآن با چشمانى خمار و گيسوانى ريخته برشانه نسيم، بالاى نى نبود. برادرم بايد به آنها جواب مى داد. بايد به آنها مى گفت كه شما مردم مكّار و بى وفا ديگر چه نقشه اى در سر داريد، شما مردم .... على لب به سخن گشود تا به پيشنهاد آنها پاسخ دهد:

- هرگز، هرگز. اى مردم فريبكار نيرنگ باز، دوباره چه نقشه اى در سر مى پرورانيد؟ باز مى خواهيد به هواهاى نفسانى پليد خود برسيد؟ هرگز به آنها نمى رسيد. مى خواهيد همان طورى كه پدرانم را فريب داديد مرا نيز در چاه مكر و نيرنگ خود بيندازيد؟ هرگز، قسم به خداى شتران راهوارى كه آرام در مسير حج گام مى نهند به آرزوى خود نمى رسيد. ديروز پدرم و خانواده اش را كشتيد، هنوز اين داغ در دلم تازه است. هنوز از داغ هجرت رسول خدا و فراق پدرم و فرزندانش تمام وجودم آتشين است. هنوز بغض و اندوه دورى آنها برگلويم چنگ مى اندازد و غم و غصّه وجودم را پركرده است. دلم از دست شما دردمند است و قلبم شكسته.

من تنها از شما مى خواهم كه نه دست ارادت به سوى ما دراز كرده ونه چشم عنايت به زر و زور دشمنان ما بدوزيد. ما به همين راضى هستيم، آن چنان نباشيد كه يك روز وعده هزار بيعت يارى داده و روز ديگر خنجر خيانت شما پشت ما را نشانه رود.

مردم كه فكر مى كردند برادرم فريب حرف هاى آنها را خواهد خورد و پيشنهاد آنها را مى پذيرد از شنيدن حرف هايش سخت در فكر فرو رفته، شرمسار و خجل به هم مى نگريستند. گريه و ناله آنها كم شد. سربازان عبيداللَّه زمان را براى خارج كردن ما از بين جمعيت مناسب ديده، شتران را حركت دادند. حلقه جمعيت مردم همچون دانه هاى تسبيحى كه ريسمانش گسسته باشد از هم جدا شده هر كدام به سويى مى رفتند. همان مردمى كه چند لحظه پيش گريه كرده بر سر و صورت مى زدند و از برادرم مى خواستند جلودار آن ها در مقابل يزيد باشد، همان ها كه چند لحظه پيش قول دوستى و بيعت مى دادند حالا چون دانه هاى ريگ بيابان كه با وزش تندبادى به هوا برخاسته باشد هر كدام در كوچه اى و بعد در خانه اى مى خزيدند.

پدر جان!

حالا مى فهمم وقتى از مدينه مى خواستيم خارج شويم براى چه ابن عباس آمد و مانع تو شد و گفت هركجا مى روى به كوفه مرو، مردم كوفه و بى وفايى و عهد شكنى آنها را من خوب مى شناسم. مرگ بر شما اى مردم فريبكار و نيرنگ باز.

پدر جان!

كجايى؟ تو كه از كنارم دور مى شوى من هم نمى توانم حرف بزنم، تنها زمانى كه كنارم هستى احساس مى كنم كسى هست تا با او از دردهايم بگويم، همان دردهايى كه لحظه به لحظه اش را او مشاهده كرد. ديگر پشت سر، سياهى ديوار و درخت هاى كوفه هم پيدا نيست؛ گرچه رو سياهى مردم آن براى هميشه زمان در پيش چشم من است.

نمى دانم ما را به كجا مى برند، يكى مى گفت عبيداللَّه براى يزيد نامه نوشته و كلّ قضاياى كربلا و كوفه را مو به مو برايش بيان كرده و يزيد در جوابش از او خواسته سرها را باكاروان اسيران راهى شام كند.

كوفه گذشت با تمام رنج هايش،لحظاتى كه سختى و غربت بر چهره همه ما سايه غم انداخته بود، لحظاتى كه هرگز فراموش نخواهم كرد.

پدر جان!

تو آن لحظه رويت به سوى ما نبود تا ببينى كه ما را چگونه واردكردند. زمانى كه در كاخ عبيداللَّه سرت در طشتى رو به روى او گذاشته شده بود و عبيداللَّه به همه مردم اجازه داده بود كه وارد قصرش بشوند. آن بالا در طرف راست و چپِ عبيداللَّه، بزرگان كوفه با لباس هاى فاخر و گران قيمت كنار هم ايستاده بودند. وقتى كه وارد شديم من پشت سر عمّه ام زينب بودم. او با آرامى بى توجه به آنها بدون اين كه نظر كسى به سويش جلب شود به كنارى رفت و زنان ديگر عمّه ام را چون نگين در ميان خود جاى داده و حصارى از عفاف بر حلقه نورانى حضورش زدند.

يكى از نگهبانان خانه اى كه ما را بعد از مجلس عبيداللَّه در آن ساكن كردند - همان خانه اى كه در نزديكى مسجد بزرگ كوفه بود - مى گفت: قبل از اين كه شما را وارد قصر كنند، عبيداللَّه با چوبى كه به دست داشت بر لب حسين مى زد و با خوشحالى مى گفت:

- حسين چه لب و دندان زيبايى داشت.

يا ابا عبداللَّه!

خيلى زود پير شدى، عاشورا ما تو و خاندانت را كشتيم همان طورى كه پدرت خاندان ما را روز بدر هلاك كرد.

در اين هنگام، زيد بن ارقم كه از اصحاب پيامبر بود و حال پيرمردى از كار افتاده شده بود از جا برخاست در حالى كه مى گريست، فرياد خشم آلودش بر سر عبيداللَّه سايه نفرت انداخت:

- دست نگه دار، به خدايى كه جز او پروردگارى نيست بارها ديدم كه پيامبر اين لب ها را مى بوسيد. عبيداللَّه از خشم صورتش سرخ شد، رو به زيد كرد و نعره زد:

- واى بر تو، هميشه گريه كنى اى مرد، براى چه مى گريى؟ به خاطر پيروزيى كه خداوند به ما عنايت كرد. به خدا قسم كه اگر تو پيرمرد فرتوت و از كار افتاده اى نبودى و عقل از سرت نپريده بود دستور مى دادم گردنت را بزنند.

زيد برخاست و در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود از قصر خارج شد و مى گفت:

- مردم! از امروز شما بندگان شيطانيد، پسر فاطمه را كشتيد و حكومت را به دستان پليد فرزند مرجانه سپرديد؛ به خدا قسم، خون خوبان شما به خاك هلاكت مى ريزد و غل بردگى برگردنِ بدان شما مى آويزد. از رحمت دور باد كسانى كه مثل شما به ذلّت و خوارى راضى شدند.

وقتى كه ما وارد قصر شديم هنوز آثار آن خشم در صورت عبيداللَّه پيدا بود، در پى بهانه اى بود تا با آتش خشم خود هستى ما را بسوزاند. درسوز و گداز بود امّا به روى خود نمى آورد و بى اعتنايى عمّه ام به حضور پركبكبه و از خود راضى او هنگام ورود، خشمش را دو چندان كرد. رو به عمّه ام زينب كرد و گفت:

- اين زن كه بود؟

يكى از زنان پاسخ داد:

- زينب دختر على.

انگار كه دنيايى را به عبيداللَّه بخشيده باشند، دستى به ريش هاى نامرتّب و در هم خود كشيد و با خنده هاى معنا دار گفت:

- شكر خدا را كه شما را رسوا كرد، خاندان شما را كشت و دروغتان را ثابت كرد.

زينب ب