ا شرم و عفاف خود و با متانت جواب داد:

- شكر خدا را كه با وجود مبارك محمّد به ما بزرگى بخشيد و ما را ازگناه و لغزش پاك و طاهر ساخت. به درستى كه فاسق رسوا مى شود و انسان فاجر دروغ مى گويد و ما هيچ كدام از اين دو نيستيم.

- ديدى خدا با برادر و خاندانت چه كرد؟

با شنيدن اين جمله عمّه ام كمى متأثّر شد، امّا وقار او چون خورشيدى چشم ديگران را از ديدن غم او كور كرده بود؛

- جز زيبايى و خوبى من از خداوند چيزى نديدم. خداوند شهادت را براى آنها تعيين كرده بود و آنها گروهى بودند كه گردن به تقدير الهى نهاده به سوى سرنوشت خود بار بستند. امّا يك روز خداوند بين تو و آنها در يك جا جمع مى كند و آنها شكايت كرده و آن وقت خواهى ديد كه پيروز كيست؛ اى پسر مرجانه، مادرت در عزاى مرگت اشك ماتم بريزد.

از شنيدن اين حرفِ عمّه ام، عبيداللَّه برآشفت از روى تختش برخاست و دست به شمشير خود برد، انگار مى خواست عمّه ام را ... زبانم لال چه مى گويم، مردى از بزرگان كوفه (7) نيز همين فكر را كرد، رو به عبيداللَّه گفت:

- يا امير، او زن است و زنان را به خاطر گفتارشان نبايد سرزنش كرد.

عبيداللَّه كه انگار آبروى رفته خود را كمى باز يافته باشد خواست اين حقارت را با نيش و زخم زبان جبران كند، پس رو به عمّه ام كرد و گفت:

- برادر و خاندانت از فرمان من سرپيچى كرده راه طغيان در پيش گرفتند، و خداوند قلب مرا با كشته شدن آنها شاد كرد.

- به جان خودم سوگند كه تو پيران ما را كشتى. چون درخت تناورى بوديم كه ريشه آن را كندى و شاخه هاى آن را بريدى، اگر با اين شادمى شوى، خُب، شاد شدى، ديگر با ما چه كار دارى؟

عبيداللَّه ديگر تاب پاسخ گفتن به عمّه ام را نداشت، هرچه مى گفت جواب محكمى چون مشت بر حيثيت او فرود مى آمد و او خوارتر مى شد. در آخر خواست دل ها را با نشان دادن شخصيتى با كرامت از خود به دست آورد:

- اين زن شاعر و نثرپرداز است، به جان خودم پدرش نيز اين چنين بود.

- اى پسر زياد! زن را چه كار به نثرپردازى.

سنگينى نگاه مردم را به روى خودم احساس مى كردم، همه به ما نگاه مى كردند تا ببينند عمّه ام چه مى گويد و چه مى كند، سرم را از خجالت به زير انداخته بودم. كنارم فاطمه بود، او هم ناراحت بود و خسته. در اين فكر بودم كه آخر چه خواهد شد و عبيداللَّه چه دستورى درباره ما مى دهد كه باز صدايش بلند شد:

- آن مرد كيست؟

اين حرف را وقتى زد كه نگاهش بر چهره برادرم على سايه تعجب انداخته بود.

- او على پسر حسين است.

تعجّب عبيداللَّه بيشتر شد.

- مگر خداوند على پسر حسين را نكشته است.

على كه انگار نه زخم مصيبتى بر قلبش نشسته باشد و نه گرد خستگى راه و سنگينى غل و زنجير بر چهره اش باشد رو به عبيداللَّه گفت:

- من برادر ديگرى داشتم كه او هم على بود و سربازان تو اوراكشتند.

- نخير، خداوند او را كشت.

- خداوند جان ها را هنگام مرگ مى گيرد و همچنين روح كسانى را كه هنوز نمرده اند امّا در بستر خواب هستند(8).

عبيداللَّه انگار تازه يادش آمده بود كه پدرم به خاطر علاقه اى كه به نام على داشت نام همه پسران خود را على مى نهاد تا كامش به تكرار نام على شيرين شود، از طرفى ديگر جواب برادرم او را سخت ناراحت كرده بود؛

- تو جرأت جواب دادن به من را دارى؟ اين جوان را ببريد و گردنش را بزنيد.

با شنيدن اين حرف، جلوى چشمم سياهى رفت و دنيا برايم به اندازه يك غروب خونين، تنگ و دلگير شد. بغض گلويم را گرفت و اشك از چشمانم جارى شد. نمى دانستم چه كنم، اگر على را ... عمّه ام نزديك على رفت و رو به عبيداللَّه باخشم فرياد زد:

- ابن زياد!

هرچه خون خانواده ما را ريختى بس است، يك نفر را هم نمى خواهى از ما زنده بگذارى؟ اگر مى خواهى او را بكشى ابتدا مرا بكش سپس او را.

عبيداللَّه كه حاضر بود براى يك لحظه بيشتر زيستن تمام دودمان خود را به خاكستر تباهى بنشاند و براى ساعتى بيشتر حكومت كردن گردن تمام نزديكان خود را بزند، از ديدن اين صحنه وجودش سراسر تعجّب شده بود. دست بر سرش گرفت و گفت:

- واى ... واى ... اين چه رحم و عطوفتى است كه بين شماست؟

على عمّه ام را آرام كرد و با نگاهى تمام صبر را به چشمان او پل زد؛

- عمّه جان! آرام باش تا با او حرف بزنم.

بعد رو به عبيداللَّه كرد و در چرخشى كه به جاى مهر و عطوفت چشمانش پر از خشم و نفرت شد، به او گفت:

- مرا به كشتن تهديد مى كنى؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا مايه كرامت و سرفرازى ما.

عبيداللَّه ديگر حرفى براى گفتن نداشت. تمام حقارت به يكباره كاخ كبر و غرور را بر سرش خراب كرد. چون موجودى زبون و شكست خورده بر تختش تكيه داده بود و از خشم قرار نداشت. زير لب به نزديكان خود گفت:

- اين اسرا را به خانه نزديك مسجد بزرگ ببريد و محصورشان كنيد. سر حسين را در كوچه ها و محلات و بازار كوفه بگردانيد و به همه مژده فتح و پيروزى بدهيد.

فتح و پيروزى؟! كدام فتح؟ من با تمام كوچكى ام مى فهميدم كه چگونه از نگاه كردن به چشمان برادرم على هراس دارد و حيثيت بر بادرفته اش تاب تحمّل طوفان كلام عمّه ام را در خود نمى بيند.

پدر جان تو آن جا بودى و ديدى كه اگرچه اشك از چشمانم جارى بود، نگذاشتم صداى گريه ام را كسى بشنود، نگذاشتم كسى لرزش شانه هايم را ببيند. درست است كه من پنج سال بيشتر ندارم، امّا بايد باصبورى و متانت به آن مردم بى وفا نشان مى دادم كه پدر من مردصبورى چون تو بود. بايد به آنها مى فهماندم كربلا و تمام حوادث آن را ديده ام و سينه پر درد و قلبى پر غصّه امّا روحى بزرگ و صبور دارم.

بايد به آنها نشان مى دادم سكينه دختر حسين هستم....1-قافله اشك ص 20.
2-ترجمه كامل الزيارات ص 377.
3-ترجمه كامل الزيارات ص 378.
4-ترجمه كامل الزيارات ، ص 380.
5-حديث زمزمه ص 111.
6-كامل الزيارت ، 383.
7-حديث زمزمه ، ص 115.
8-ترجمه كامل الزيارات ص 393.
9-ترجمه كامل الزايارات ص 397.
10-ترجمه كامل الزيارات ص 399.
11-ترجمه كامل الزيارات ص 402.
12-ترجمه كامل الزيارات ص 407.
13-ترجمه كامل الزيارات ص 409.
14-نينواى ناله ص 74.
15-ترجمه كامل الزيارات ص 414.
16-نينواى ناله ص 81.
17-ترجمه كامل الزيارات ص 416.
18-ترجمه كامل الزيارات ص 420.
19-ترجمه كامل الزيارات ص 426.
20-ترجمه كامل الزيارات ص 429.
21-ترجمه كامل الزيارات ص 431.
22-ترجمه كامل الزيارات ص 432.
23-ترجمه كامل الزيارات ص 433.
24-گلچين گل نغمه ص 44.
25-ترجمه كامل الزيارات ص 434.
26-ترجمه كامل الزيارات ص 438.
27-ترجمه كامل الزيارات ص 441.
28-ترجمه كامل الزيارات ص 443.
29-ترجمه كامل الزيارات ص 445.
30-ترجمه كامل الزيارات ص 446.
31-ترجمه كامل الزيارات ص 446.
32-ترجمه كامل الزيارات ص 449.
33-گلواژه 4، 457.
34-ترجمه كامل الزيارات ص 458.
35-ترجمه كامل الزيارات ص 460.
36-گلواژه 4، ص 482.
37-ترجمه كامل الزيارات ص 461.
38-گلواژه 4، ص 482.
39-ترجمه كامل الزيارات ص 462.
40-گلهاى اشك ص 23.
41-ترجمه كامل الزيارات ص 467.
42-ترجمه كامل الزيارات ص 467.
43-ترجمه كامل الزيارات ص 470.
44-ترجمه كامل الزارات ص 472.
45-ترجمه كامل الزيارات ص 474.
46-ترجمه كامل الزيارات ص 476.
47-ترجمه كامل الزيارات ص 478.
48-ترجمه كامل الزيارات ص 480.
49-ت