رجمه كامل الزارات ص 489.
50-گلهاى باغ محمدى ص 125.
51-ترجمه كامل الزيارات ص 494.
52-ترجمه كامل الزيارات ص 499.
53-ترجمه كامل الزيارات ص 500.
54-ترجمه كامل الزيارات ص 503.
55-گل نغمه ها ((دفتر سوم )) ص 143.
56-ترجمه كامل الزيارات ص 504.
57-ترجمه كامل الزيارات ص 505.
58-ترجمه كامل الزيارات ص 522.
59-ترجمه كامل الزيارات ص 538.
60-ترجمه كامل الزيارات ص 541.
61-ديوان مقدّم ص 301.
62-ترجمه كامل الزيارات ص 542.
63-ترجمه كامل الزيارات ص 543.
64-ديوان مقدم ص 283.
65-ترجمه كامل الزيارات ص 546.
66-ترجمه كامل الزيارات ص 548.
67-ترجمه كامل الزيارات ص 396.
68-ترجمه كامل الزيارات ص 551.
69-گلچين گل نغمه ص 47.
70-ترجمه كامل الزيارات ص 553.
71-داستانهاى شگفت .
72-پند تاريخ .
73-زندگانى عشق ، 185، نقل داراالسلام نورى ، 2، ص 138.
74-زندگانى عشق ، 216، نقل از كامل الزيارت ، 111.
75-ملاقات ، /1/291.سلام بر عشق

هميشه زندگى من در تنهايى بوده است؛

در حياط خلوت خانه ساكت دلم، نشستن و با خدا حرف زدن،زيبايى دلنشينى براى من داشته است. نه اين كه از ديگران بگريزم و از جمع بيزار و منزوى باشم، نه، اما با خود بودن و در سايه آرام بخش ياد خدا، و كمى آن طرف تر از حضور غفلت آور ديگران زيستن، زندگى من است.

و الآن در اين كوهستان كه سر به بام آسمان گذاشته، و بر طاق فلك بوسه سرافرازى زده، زندگى شيرينى دارم؛ اگر قبل از اين تنها با خدا حرف مى زدم، اما هم اكنون با رؤياى دلنشين تو لحظات را به دره نيستى سپردن و با خيال تو سخن گفتن، گوشه اى از گوشه نشينى من است. حرف زدن با تو همان حلاوت و دلربايى حرف زدن با خدا را دارد.

در خواب و بيدارى نام تو ورد زبان من است.

تو خداى سرزمين قلب من هستى كه يكشبه تمام هستى مرا به پاى خود ريختى. تو تنها معشوق سراسر زندگى من هستى كه بال هاى پروازم را به آتش فروزان عشقت سوزاندى... من بت پرست نيستم، تو راهم خدا نمى دانم، اما گمان نمى كنم از خدا هم جدا باشى. تو نور خدا در ظلمت شب گمراهى من بودى، شبى به پهناى تمام هستى گمراهان، و نورى به بلنداى خدا و به ارتفاع پرواز. شبى كه بعد از عمرى در حصار قفس زيستن، آخر به پرواز درآمدم و آزادى را به پر و بال خود نشاندم، يعنى نشاندى. شبى كه هرگز فراموش نخواهم كرد و چگونه از ياد ببرم؟ از ابتداى غروب آن شب قلبم در سينه سنگينى مى كرد، دلم چون مرغى سركنده بال و پر مى زد، آرامش نداشتم، چون آتشى كه گذشتِ روزگار خاكستر بر آن نشانده باشد به انتظار نوازش نسيمى بودم كه آخر هم آن نسيم از مشرق نگاهت وزيد....

آنها كه به كنار دير رسيدند، سر و صدايشان مرا بيرون كشاند. تعداد زيادى مسافر بودند كه انگار راهى طولانى پيموده بودند، با سر و روى خاكى كه غبار سفرى دراز را به همراه داشت. قصد اتراق در دير داشتند. آب به سر و صورت زده، به تيمار اسبان خود مشغول شدند.

از اول كه آنها را ديدم احساس عجيبى وجودم را پركرد؛ نه نفرت بود، نه ترس، و هردو بود. نه هيجان بود و نه دلهره، و هر دو بود؛ تا اين كه درِ صندوق را گشودند و سرت را بيرون آورده و بر نيزه زدند.

اولين بار بود كه مى ديدمت و چه زيبا و آسمانى بودى. نگاه اول كه بر زلال چشمانت انداختم با تمام شور و عشق بر دلم خيمه عطوفت زدى. در دلم غوغايى به پا شد. انگار سال ها در انتظار ميهمانى بودم و بعد از شب هاى طاقت فرساى هجران و روزهاى زجرآور انتظار، آن ميهمان رسيده است و آن ميهمان تو بودى، تو بودى كه با نگاهت مرا به سوى خود خواندى.

آنها آتش افروختند و به عيش و نوش - غافل از آنچه گذشت و آنچه در پيش است - پرداختند. من از كنار پنجره اتاقِ سال هاى دورى ات به آنها مى نگريستم، البته آنها بهانه بودند و تو بهاى اشك هايى كه مى ريختم.

ناگهان دستى كه انگار از آستين آسمان بيرون آمده باشد، بر سياهى ديوار نوشت:

- آيا مردمى كه حسين را كشتند آرزوى شفاعت جدّش را در سر مى پرورانند.(9)

يكى از آن گروه برخاست تا دست را بگيرد اما دست غيب شد و چون نورى به آسمان بازگشت. گويى اتفاقى نيفتاده، آنها باز سرمست و غافل به شادى پرداختند كه دوباره آن دست آسمانى پديدار شد و اين بار نوشت:

- نه به خدا قسم آنها شفاعت كننده اى ندارند، و روز قيامت عذابى سخت گريبانگير آنهاست.(10)

چند نفر عصبانى و غضبناك برخاستند كه آن دست و صاحب آن را بيابند كه باز با ناپديد شدن آن دست، شكست خورده و خشمگين برگشتند. شايد دلهره دل آنها را پركرده بود اما مى خواستند خود را بى خيال و آسوده خاطر نشان دهند كه باز آن دست بر ديوار نوشت:

- حسين را با حكم ظالمانه كه مخالف قرآن بود كشتند.(11)

ديگر نمى توانستند شادى كنند. هركدام به ديگرى نگاه مى كرد و از ترس هيچ كدام حرفى براى گفتن نداشت. چند نفر با ترس به طرف سر تو رفتند، آن را برداشته و داخل صندوق جاى دادند و بعد آرام هركدام گوشه اى خزيده، از نگاهم گم شدند.

آن ها رفتند و من از دريچه پنجره به آن صندوق مى نگريستم و مى گريستم. نمى دانم اين همه عشق و علاقه از كجا در دل من پيدا شده بود. تو كنار من بودى و من نمى توانستم تو را ببينم .... شب مى گذشت و من همان طور در تاريكى شب تنها و عاشق به صندوق خيره بودم .... ناگهان صدايى بلند شد، نه، صداهايى به گوش رسيد.

- سبحان اللَّه ... لااله الااللَّه ...

صداهايى ملكوتى كه ذكر خداوند مى گفتند و او را به بزرگى ياد مى كردند. نمى دانم در و ديوار بود يا صداى تسبيح ملائكه. برايم تعجّب آور بود. اما تعجّبم زمانى زياد شد كه ديدم نورى زلال تر و روشن تر از نور خورشيد از آن صندوق به آسمان مى رود. گويى مى ديدم كه ملائكه گروه، گروه از آسمان بر زمين نازل شده و بوسه تبرّك بر حضور نورانى تو مى زدند و مى گفتند:

- سلام بر تو اى پسر رسول خدا. سلام بر تو يا ابا عبداللَّه، سلام و درود خدا بر تو باد.

ديگر نمى توانستم خودم را كنترل كنم، ديگر دست خودم نبود، از اتاقم بيرون آمدم، صداى گريه ام چند نفر از آن سربازان را بيدار كرد، از گريه و ناله من متعجّب و حيران بودند و از اين كه آنها را از خواب بيدار كرده بودم عصبانى. بر سرم فرياد زدند:

- نصفه شب چه مى خواهى؟ مگر ديوانه شده اى مرد؟

- بگوييد بدانم شما كه هستيد و به كجا مى رويد؟

- ما سربازان عبيداللَّه بن زياد حاكم كوفه هستيم و به سوى شام مى رويم.

بايد مطلب اصلى را مى پرسيدم، بايد مى فهميدم تو كيستى كه با دلم چنين كردى، به آنها گفتم:

- اين سر كه در اين صندوق است سرِ كيست؟

كم كم داشتند مى فهميدند چرا گريان و نالان آنها را از خواب بيدار كرده ام آنها تو را خوب مى شناختند و مى دانستند با دل هر كسى كه بخواهى چنين مى كنى؛ و من چگونه از تو تشكر كنم كه خواستى مرا نيز با نوازش عشقت آسمانى كنى. آنها با تأنّى و ترديد به من گفتند:

- اين سر حسين پسر على بن ابى طالب و پسر فاطمه دختر رسول خداست.

چه مى شنيدم؟

باور كردنى نبود. آنها پسر پيامبر خود را كشته بودند؟ و اگر كس ديگر كشته است پس چرا آنها شادى مى كنند؟ يعنى تو كه يكباره، مرا عاشق و شيداى خود كردى پسر پيامبر خدا بودى؟ نمى توانستم باور كنم.

يك عمر خدا را عبادت كرده