رم، امّا خوب مى دانم اگر بخواهى تك تك كلماتت كه از فراز سنگين و پرغصه اى از تاريخ حكايت مى كند بر قلب من حك مى شود.

بيا و در اين تاريكى شب كه ياد تو، پدر و برادرانت و تمام شهداى كربلا بر قلب من خيمه عشق زده است با من سخن بگو.

تو خوب مى بينى كه عقده اى به سنگينى صبح تا شام عاشورا برگلويم فشار مى آورد و دردى به وسعت تمام جنايات عبيداللَّه و لشكريان او بر سينه ام چنگ انداخته و نيزه اى كه عاشورا بر بدن پدرت زدند بر حنجره ام گذاشته شده و گذشت لحظات را برايم دشوار كرده است؛ به دشوارى آخرين دقايق زندگى يك انسان.

تو بهتر از من مى دانى كه اين اشك نيست كه از چشمان من جارى است، بلكه قطرات آبى است كه عباس براى تو و ديگر ياوران كوچك برادرش حسين مى آورد و در بين راه از چشمان تيرخورده مشك جارى شد و امشب بر پهنه صورت من، خشكى كام شما را فريادمى زند.

و اين هق هق پس از يك گريه نيست كه شانه هاى مرا مى لرزاند، بلكه پس لرزه هاى فرياد «هل مِن ناصرٍ يَنْصُرُنى» است كه زمين و آسمان تمام تاريخ را لرزاند. زلزله اى بود در رگه هاى عميق زمين و زمان براى تمام تاريخ و تاريخ نگاران.

تو مرا به اين جا كشاندى؛ غربت و مظلوميت تو بود كه قلم به دست من سپرد تا گوشه اى از آنچه گذشت را از زبان شاهدان آن سختى هايت باز گويم.

چه رنج آور بود وقتى مى ديدم كه شيعيان هم تو را كمتر مى شناسند. نمى دانند خطبه تو، در و ديوار كوفه را در گريه و عزا لرزاند و مرد و زن را به ماتم نشاند.

براى من سخت بود كه ببينم عاشقان حسين، دختر عزيز حسين، فاطمه را نمى شناسند.

يا فاطمه!

تو نامت را از نام جدّه ات وام گرفتى و گمان كنم در مظلوميت و غربت نيز به او اقتدا كردى. بگذار با تمام بى لياقتى، قلبم در آتش خيمه هاى كربلا بسوزد و اين قدم در دروازه شام بلرزد و زمينگير شود.

اگرچه حوصله هستى از درك آنچه در شام گذشت كمتر است اما بگذار اين غم را كه كمر به قتلم بسته از زبانت بشنوم. حكايت شام را مى گويم؛

همان شامى كه سياهى موى عمّه ات را به سپيدى نشاند و ستون صبر برادرت على را لرزاند.

شام، ديار جشن و سرور در عزاى آل طاها.

شهر تبريك و شاد باش در رثاى آل ياسين.

شهرى كه با پايكوبى و دست افشانى، خود را براى پذيرايى از كاروانى عزادار و داغديده آماده مى كند،

شهرى آذين شده براى استقبال از عزيزترين آدميان كه به چهره اسرا از راه مى رسند.

شام، شهرى كه كاخ كفر يزيد را چون نگينى در حلقه شرك خود گرفته بود.شهر شايعه و دروغ، شهر تبليغات مرگ آور و كشنده.

از شام بگو؛ بگو آنچه كه ديدى و شنيدى، آنچه كه از ديدنش آسمان بر زمين زر فرو مى ريخت اگر عنان اختيارش به دست خودش بود. آن همه بى حرمتى كه زمين و زمان را مات كرده بود.

بگو كه شما را با روى برهنه همچون اسيران غير مسلمان - زبانم لال - به نزديك شام آوردند. مردان و زنان بسيارى در دروازه شهر جمع شده بودند؛ اين را تو از صداى هلهله آنها كه تا دور دست مى آمد فهميدى. آن جا بود كه فرياد اُمّ كلثوم بر سر شمر آوار شد:

- اگر مى خواهى ما را وارد شهر كنى، از دروازه اى ببر كه مردان كمترى به تماشا ايستاده اند. و اين سرها را از بين كاروان خارج كن و جلو بفرست تا تقدّس و نور آنها بر ناپاكى چشم اين فريب خوردگان نشيند و آنها از تماشاى ما غافل شوند.

اما شمر اين حيوانيت مجسّم و جنايت ملموس، دستور داد سرها را كاملاً بين كاروان پخش كنند و شما را از دروازه ساعات، شلوغ ترين و پرازدحام ترين دروازه، وارد كنند.

كاروان آرام پيش مى رفت تا در حصار نگاه هاى شاد و منتظر اسير گشت. همه با نگاه هاى سرد و خالى از عطوفت خود غم و ماتم را به بام دل شما پر مى دادند.

كاروان از دروازه گذشت و از كوچه اى به كوچه اى ديگر، و از ميدانى به ميدانى پيشتر، تا به مسجد جامع رسيد، جايى كه اسراى روم را براى تماشا نگاه مى داشتند. بر پلكان جلوى مسجد ايستاديد. مردم گرد شما حلقه زده بودند و نگاه هايى از سرِ تعجب به شما مى انداختند. گاهى باهم پچ پچ كرده و گاهى مبهوت و ساكت مى نگريستند و شما متعجّب تر از آنها در و ديوار آذين شده شام را مى ديديد كه به شما خوش آمد مى گفت. پرده هاى ملوّن و رنگارنگى كه چهره پنجره ها را زيبا كرده بود و صداى ساز و دف و نقاره كه در گوش شهر مى پيچيد و بعد از خستگى راهىِ بيابان مى شد.

پيرمردى با محاسن سفيد و عصا به دست جلو آمد، رو به برادرت على كرد و گفت:

- سپاس خدايى را كه خاندان شما را كشت و نابود ساخت؛ شهرهاى مسلمانان را از طوفان طغيان شما در امان داشت و اميرالمؤمنين يزيد را قدرت تسلّط و توان تمكين بر شما عنايت كرد.

ديوارهاى مسجد از چنين سخن گفتن با پسر رسول خدا شرمگين شدند. على - سلام بر او - آرام بود و با وقار و صبور. رو به پيرمرد با مهربانى - كه از جدّش پيامبر رحمت به يادگار داشت - گفت:

- اى پير مرد، قرآن خوانده اى؟

- بله،خوانده ام.

- آيا اين آيه را خوانده اى؟

(اى پيامبر) بگو من به خاطر رسالتم اجر و مزدى از شما نمى خواهم مگر دوستى با نزديكانم.(14)

بله ... آن را خوانده ام.

- اى پيرمرد ما نزديكان پيامبريم كه دوستى ما مزد رسالتِ اوست. اين آيه سوره بنى اسرائيل را چه؟ خوانده اى؟

و حق خويشان را به پا دار.(15)

- آرى، اين آيه را خوانده ام.

- اى پيرمرد ما خويشان رسول اكرم هستيم.

چشمان پيرمرد از تعجّب گرد شده بود و از هول و ترس رنگش كبود گشته بود.

- پيرمرد! اين آيه را خوانده اى كه مى فرمايد:

(مسلمانان) بدانيد هر چه سود و غنيمت به دست آورديد، خمس آن براى خدا و پيامبر و خويشاوندان اوست.(16)

- آرى، آرى، خوانده ام.

- اى پيرمرد، ما خويشاوندان پيامر خدا هستيم.

پيرمرد به روى پايش بند نبود. ديگر توان نداشت زير بار اين سرافكندگى تاب آورد.

- پيرمرد! تا به حال اين آيه را در قرآن خوانده اى!

خداوند خواست كه پليدى را از شما دور كند و شما را خانواده اى پاك و طاهر گرداند.(17)

- آرى، چرا نخوانده باشم؟

- پيرمرد! ما آن خاندانى هستيم كه پروردگار در آن آيه پاكى و طهارت را مخصوص ما گردانيده است.

پيرمرد سر به زير افكند. پشيمان و خجل، آيات قرآن چون پتك بر سرش فرود آمده بود. دستش مى لرزيد، با لكنت و ترديد گفت:

- به خدا، اين خاندان شما هستيد؟

- به خدا قسم ما هستيم، بدون شك و ترديد. به حق جدّم رسول خدا قسم ما هستيم.

اشك چون باران بهارى پهنه صورت پيرمرد را فرا گرفت. عمامه اش را از سر برداشت و با خاك آشنا كرد. شانه هايش از گريه مى لرزيد و ريش هاى سپيدش، خيس شده بود. سرش را بلند كرده آسمان بر بركه چشمانش نشست. با صداى بلند گفت:

- پروردگارا!

من از دشمنان خاندان محمد بيزار و متنفّرم، چه دشمنان جن و چه معاندان انس.

بعد با خجالت نيم نگاهى به على كرد، آن چنان كه نگاه امامش به نگاه او پرده شرم نيندازد؛

- آيا من مى توانم اين پليدى را با آب توبه بشويم و از اين راه منحرف باز گردم.

- آرى، اگر توبه كنى خدا توبه تو را مى پذيرد.

خدا آن پيرمرد را رحمت كند كه با نور على قلبش روشن و با اشاره دست او هدايت شد. آن پيرمرد توبه كرد